جنگ ایران و عراق

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

جنگ ایران و عراق

علت جنگ ایران و عراق

جنگ ایران و عراق یکی از شدیدترین منازعات پس از جنگ جهانی دوم به شمار می آید که تأثیرات عمده یی بر ثبات منطقه، منازعه ی اعراب – اسرائیل، شاه راه نفتی غرب و دیگر منافع ابرقدرت ها گذاشته است.این مقاله با بررسی وضعیت موجود دو کشور ایران و عراق ، به تحلیل و واکاوی علل وقوع جنگ بین این دو کشور پرداخته است. نویسنده در این راستا ابتدا به تاریخچه منازعات و درگیری های دو کشور اشاره کرده است. سپس به عواملی چون برتری طلبی صدام، تهدید انقلاب ایران برای عراق و کشورهای حاشیه خلیج فارس در بروز جنگ اشاره می کند. در سالگرد تجاوز حکومت بعثی صدام به ایران، ضمن گرامیداشت یاد و خاطره رزمندگان اسلام و به ویژه شهیدان و جانبازان، مقاله ای تحلیلی را از نظر می گذرانیم که با بررسی وضعیت موجود دو کشور، به تحلیل و واکاوی علل وقوع جنگ پرداخته است. نویسنده در این راستا ابتدا به تاریخچه منازعات و درگیریهای دو کشور اشاره کرده، سپس به عواملی چون برتری طلبی صدام، تهدید انقلاب ایران برای عراق و کشورهای حاشیه خلیج فارس در بروز جنگ نظر می افکند. این نوشتار تلخیصی است از آن مقاله مفصل که از فصلنامه تخصصی نگین ایران به صاحب امتیازی مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس برگرفته شده است.

زمینه ی تاریخی جنگ ایران و عراق

از دهه ی 1960 به بعد، ایران و عراق در برخی زمینه ها از جمله حمایت متقابل از حرکت های براندازانه ی مخالفان یکدیگر و کشمکش های منطقه یی مشکلاتی جدی با هم داشته اند. منازعه در مورد حق استفاده از آب راه حیاتی شط العرب (اروندرود) یکی از این کشمکش ها بود که از دوره ی امپراتوری عثمانی همواره منشأ اختلاف و مناقشه بین دو کشور بوده است. ایران در زمان شاه [سابق] به دلیل حمایت سیاسی و نظامی امریکا، قدرت برتر و بلامنازع منطقه ی خلیج فارس بود. شاه می کوشید نفوذ ایران را در سر تا سر منطقه گسترش دهد و به مناطق مورد ادعای برخی کشورهای حوزه ی خلیج فارس حمله کند. بر این اساس، در سال 1969، معاهده ی سال 1937 را که در آن بر کنترل تقریباً کامل عراق بر شط العرب [اروندرود] تصریح شده بود، باطل اعلام کرد و دو سال بعد نیز سه جزیره ی کوچک (ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک) در نزدیکی تنگه ی هرمز را به تصرف درآورد. بعدها عراق در قرارداد 1975 الجزایر، با بازتعریف مرز آبی دو کشور در آب راه شط العرب [اروندرود] بر اساس اصل تالوِگ موافقت کرد، به این شرط که شاه از حمایت شورشیان کُرد عراقی که در بغداد آشوبی طولانی و پرهزینه به راه انداخته بودند، دست بردارد.

جنگ ایران و عراق

در آن زمان، حکومت پادشاهی محافظه کار عربی از نقش ژاندارمی توسعه طلبانه ی شاه در خلیج فارس خشمگین بودند، اما به دلیل دخالت نکردن شاه در امور داخلی شان، نه تنها در مقابل اقدامات ایران سکوت می کردند، بلکه همگی در برابر مخالفت های داخلی شدید، به ویژه مخالفت گروه های مذهبی با شاه، از او حمایت نیز می کردند، طوری که حکومت عراق در پاییز 1978 بنا به درخواست شاه، آیت الله خمینی را پس از 13 سال تبعید از شهر مقدس نجف اخراج کرد. پس از سقوط شاه، سران کشورهای عربی از انقلاب ایران احساس نگرانی می کردند، اما به دنبال نخست وزیری مهدی بازرگان که از شخصیت های میانه رو ایران بود، - و تأکید نظام جدید این کشور بر برادری اسلامی، دخالت نکردن در امور داخلی همسایگان، احترام متقابل به یک پارچگی ارضی کشورهای منطقه، به رسمیت نشناختن حکومت اشغال گر اسرائیل و تمایل نداشتن به ایفای نقش ژاندارمی منطقه ی خلیج فارس، تا حدودی از هراس اعراب کاسته شد. با این حال، ادعاهای ارضی برخی مقامات ایرانی در مورد بحرین و جزایر سه گانه ی اشغال شده در سال 1971 تا حدی به بدگمانی اعراب درباره ی مقاصد افراد بنیادگراتر نظام جدید ایران، دامن می زد. در بهار 1979به دنبال تحرکات قومی در ایران و عراق و حمایت متقابل از تحرکات مخالفان یک دیگر، روابط دو کشور رو به وخامت نهاد. همچنین حمایت ایران از برخی گروه های شیعه ی عراقی که مخالف حکومت بعثی تحت سلطه ی [اقلیت] سنّی بودند ، این حکومت را بر آن داشت تا حرکت های شیعی در شهرهای مقدس این کشور را سرکوب کند. صدام آشکارا انگشت اتهام خود را علیه بنیادگرایان ایرانی نشانه گرفت و دستور تخریب آخرین اقامتگاه [امام] خمینی و اخراج نمایندگان او از عراق و نیز دست گیری [آیت الله سید] محمدباقر صدر - برجسته ترین روحانی مخالف حکومت عراق را- صادر کرد. با وجود اقدامات متقابل دولت موقت مهندس بازرگان و بغداد برای حل و فصل امور فیمابین در تابستان 1979، در پاییز همان سال ناآرامی شیعیان عراقی در سر تا سر بخش شمالی خلیج فارس موجب شد تا بغداد بار دیگر ادعاهای خود مبنی بر اقدام ایران به تحریک شیعیان عرب را تکرار کند. صدام با به کارگیری لحنی تهدید آمیز علیه حکومت [امام] خمینی، خواستار خاتمه ی [به اصطلاح] سلطه ی ایران بر جزایر خلیج فارس و مدارا با اقلیت های قومی ایران شد، اما با حملات مکرر پاسداران انقلاب به کنسول گری ها و سفارت عراق، گفت و گوهای رسمی بین دو کشور به زودی خاتمه یافت. در ماه نوامبر، قدرت از دولت بازرگان به شورای انقلاب - که بیش تر شامل شخصیت های روحانی بودند- منتقل گردید و کنترل حزب جمهوری اسلامی بر ایران بیش تر شد. ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور جدید ایران و صادق قطب زاده وزیر خارجه ی او نیز به شدت به روحانیون مقتدر این حزب وابسته بودند. تهران با مخاطب قرار دادن شیعیان کشور های عربی حوزه ی خلیج فارس، تبلیغات رادیویی خود را در این زمینه تشدید کرد و با تقبیح حکومت های "فاسد" و "صهیونیستی" کشورهای عربی خواستار سرنگونی آن ها و روی کار آمدن نظام هایی شبیه جمهوری اسلامی شد. این اقدام ایران، با تظاهرات مردمی جوامع شیعی و خشونت های سیاسی مکرر در عراق از جمله بمب گذاری و سوء قصد به جان مقامات عراقی و به ویژه تلاش برای ترور طارق عزیز معاون نخست وزیر عراق در آوریل 1980 همراه شد. این ناآرامی ها بیش تر از جانب حزب الدعوه ی عراق انجام می گرفت که یک گروه معارض شیعی مورد حمایت ایران بود. عراق نیز با تمرکز تبلیغاتش بر جوامع عرب ایرانی، در برابر تحرکات شیعیان واکنش نشان داد و با تبعید دسته جمعی، بازداشت و اعدام مستمر آن ها از جمله آیت الله محمدباقر صدر، حرکت شان را سرکوب کرد. ایران هم متقابلاً عراق را به اشغال سفارت خانه اش در لندن و سوء قصد به قطب زاده نخست وزیر وقت ایران* متهم کرد. در تابستان1980، با بروز درگیری های مرزی، دامنه ی تخاصم بین دو کشور گسترش یافت. پس از حمله ی ایران به دو روستای عراقی در اوایل سپتامبر، بغداد خواستار این شد که ایران حقوق عراق و ادعاهای ارضی اش را به رسمیت بشناسد. عقب نشینی ایران از منطقه یی در استان کرمانشاه که بر سر آن با عراق اختلاف داشتند، مذاکره ی مجدد درباره ی مفاد قرارداد 1975 الجزایر و قطع حمایت ایران از شورش ها و تحرکات مرزی معارضان عراقی از جمله ی این ادعاها بود. در 17 سپتامبر، صدام اعلام کرد که ایران قرارداد 1975 الجزایر را نقض کرده است و عراق دیگر این معاهده را معتبر نمی داند، اما ایران بی درنگ این اقدام را محکوم کرد. با این حال، عراقی ها در 22 سپتامبر با آغاز حملات هوایی به پایگاه های هوایی ایران، از جمله پایگاه هوایی تهران، تهاجم زمینی گسترده یی را به استان نفت خیز خوزستان آغاز کردند. عراق مدعی بود که با این حمله ی نظامی درصدد ایجاد موقعیت مناسب برای پایان دادن به مخاصمات ایران و واداشتن این کشور به رسمیت شناختن حقوق و حاکمیت ارضی عراق، حُسن هم جواری با کشورهای حوزه ی خلیج فارس و عدم مداخله در امور داخلی آن ها و نیز پایان دادن به همه ی اقدامات [به اصطلاح] تجاوزکارانه ی ایرانی ها است. عراق خواهان کنترل کامل بر شط العرب [اروندرود] بود، ولی در مورد جزایر خلیج فارس هیچ گونه ادعای ارضی نداشت. در ماه اکتبر، با ادامه ی پیشروی نیروهای عراقی به داخل خاک ایران، صدام حسین ادعا کرد که از نظر نظامی به اهداف خود دست یافته و خواستار آتش بس و شروع مذاکرات است. اما ایرانی ها هرگونه مذاکره قبل از عقب نشینی کامل نیروهای عراقی از خاک کشورشان را رد کردند. با تداوم جنگ در نیمه ی نخست سال 1981، دو طرف عملاً به نوعی بن بست در جنگ رسیدند، ولی ایران در پاییز همان سال با اجرای پاتک های گسترده، عراق را به عقب نشینی واداشت و در مارس 1982 به برتری آشکاری در جنگ دست یافت، به گونه یی که عراقی ها در ماه ژوئن به مرزهای خود عقب نشینی کردند. همچنین اما ایران در ماه جولای دامنه ی جنگ را به مرزهای جنوبی عراق کشاند.

چارچوب نظری

تلاش برای دستیابی به قدرت و وجهه بیشتر، چشم امید به حمایت قدرتهای ثالث، محاسبات غلط یک طرف، ظهور یک ایدئولوژی انقلابی توسعه گرا و تأثیر آن بر ثبات سیاسی داخلی و خلأ قدرت ناشی از بی ثباتی سیاسی داخلی طرف دیگر، از جمله علل اصلی بروز جنگ هستند که بدان می پردازیم و ترس و نگرانی از احتمال بر هم خوردن توازن قوا در منطقه را به عنوان متغیر ثانویه این تحقیق بررسی می کنیم، متغیری که ارتباط نزدیکی با عوامل مذکور دارد و آنها را هرچه بیشتر تقویت می کند. عوامل مورد نظر همگی از جمله علل مهم بروز جنگ در طول قرون متمادی بوده و در ادبیات نظری منازعه های بین المللی نیز به طور گسترده ای مورد توجه قرار گرفته اند. قبل از بررسی نقش این عوامل در ایجاد جنگ ایران و عراق ، لازم است به برخی پیوندهای نظری که این عوامل به واسطه آنها سبب جنگ می شوند نیز به اجمال اشاره کنیم. قدرت از زمان «توسیدید» همواره حلقه مرکزی نظریه های سیاست بین المللی واقع گرای غربیها بوده است و در نظریه های توازن قوا و سایر نظریه های مرتبط نیز بر انگیزه های برتری طلبی منطقه ای یا قاره ای به عنوان یکی از علل اصلی جنگ تأکید شده است. در این میان، کسب وجهه و اعتبار نیز نزد صاحبان قدرت پیوند نزدیکی با عامل قدرت و ارتباطی ناگسستنی با مشروعیت، عزم و اراده و احساس اقتدار داشته است. حتی برخی معتقدند که «در امور روزمره روابط بین الملل، داشتن وجهه از داشتن قدرت مهمتر است.» همچنین فرض بر این است دولتهایی که نوعی ناهمخوانی بین وجهه و قدرت نظامی واقعی شان وجود دارد، بیشتر به جنگ مبادرت می ورزند؛ زیرا می خواهند برتری اقتصادی و سیاسی جایگاه مفروض خود را متناسب با سطح قدرت نظامی شان ارتقا دهند. این دولتها به ویژه زمانی که فکر کنند از جانب دشمنانشان تحقیر شده اند، بیشتر دچار دغدغه ناشی از خلأ اعتبار و وجهه می شوند. از آنجا که عامل غرور و وجهه ملی، تأثیر عمده ای بر سیاست داخلی حکومتها و وجهه فردی صاحبان قدرت دارد، دولتمردان هر کشور معمولاً به دنبال کسب پیروزیهای سیاسی و نظامی در عرصه های خارجی هستند تا از این طریق هم اهداف مورد نظر را محقق کنند و هم میزان حمایت سیاسی داخلی از اقدامات خود را افزایش دهند. کشورها از یک سو تحت تأثیر جاه طلبی های مبتنی بر قدرت و وجهه و از سوی دیگر برای برون رفت از نگرانیهای ناشی از تهدیدات بیرونی، اقدام به جنگ افروزی می کنند. این تهدیدات ممکن است تهدیداتی نظامی باشد و یکپارچگی ارضی یا جایگاه قدرت یک کشور را با خطر مواجه کند، یا ماهیت سیاسی داشته باشد و ثبات داخلی آن کشور را تحت تأثیر قرار دهد. تهدید سیاسی به شکلهای گوناگونی نمود پیدا می کند؛ به شکل یک ایدئولوژی سیاسی توسعه طلب که درصدد است ارزشهای خود را بر جوامع دیگر تحمیل کند، در قالب حمایت یک طرف درگیر از اقلیت های قومی طرف دیگر، به شکل گروههای قومی یک طرف در مجاورت مرزهای سرزمینی طرف مقابل و سرانجام به شکل اقدامات مستقیم خارجی یک طرف برای بی ثبات کردن طرف دیگر. شکست نظامی یک کشور می تواند تغییر حکومت یا وقوع انقلاب در آن کشور را در پی داشته باشد، در حالی که بی ثباتی سیاسی داخلی یک کشور ممکن است توان نظامی دولت حاکم بر آن کشور را به شدت تضعیف کند و توازن قوای منطقه ای یا قاره ای را تغییر دهد. اگر کشوری بخواهد ایدئولوژی انقلابی اش را به دیگر کشورها صادر کند، با به خطر انداختن حیات حکومت کشورهای مورد نظر و ایجاد صف بندی های سیاسی جدید و تأثیرات این صف بندی ها بر توازن قوای موجود، می تواند موجبات نگرانی و ترس این کشورها را فراهم کند. در چارچوب منافع ملی مبتنی بر قدرت، وجهه و ثبات سیاسی داخلی و نیز منافع سیاسی فردی صاحبان قدرت، فرصتهای خاصی پدید می آید که احتمال وقوع جنگ را افزایش می دهد. در این میان، افزایش ناگهانی شکاف قدرت میان دو کشور در ایجاد جنگ بین آنها اهمیت ویژه ای دارد، این شکاف ممکن است از شکست نظامی یا ضعف داخلی ناشی از بی ثباتی سیاسی یا افول اقتصادی یک طرف حاصل شود. انتظار حمایت سیاسی، اقتصادی یا نظامی کشورهای دیگر از یک طرف یا دست کم بی طرفی آنها نیز یکی دیگر از علل اساسی وقوع جنگ به شمار می آید. در صورت وجود منافع امنیتی مشترک یا پیوندهای عقیدتی، دینی یا فرهنگی بین کشورها، این نوع رفتارها اهمیت خاصی می یابند. برداشتها و محاسبات غلط نیز در وقوع جنگ اهمیت بسیاری دارند. برخی صاحبان قدرت با برداشت نادرست از قابلیت های نظامی و عزم و اراده دشمن برای ادامه جنگ، دچار محاسبات غلط می شوند. برخی نیز ممکن است درباره تأثیر جنگ بر یکپارچگی جمعیتی دشمن یا روحیه و کارآمدی نیروهای نظامی خودی دچار اشتباه شوند. شاید بتوان گفت در اغلب جنگها اعتماد به نفس نظامی بیش از حد طرف آغازکنندة جنگ نقشی اساسی در وقوع جنگ داشته و آغازگر جنگ صرف نظر از موارد استثنا، در نهایت بازنده آن بوده است.

برتری طلبی صدام

یکی از اهداف مهم صدام کسب جایگاه برتر در خلیج فارس و جوامع عربی بود که سالهای متمادی آن را دنبال می کرد. عراق از ابعاد گوناگون جمعیتی، اقتصادی و نظامی توان بالقوه لازم را برای تبدیل شدن به قدرت برتر در منطقه و جانشینی مصر برخوردار بود. جمعیت حدود 14میلیونی عراق در آن زمان به جز مصر، از همه کشورهای عربی صادرکنندة نفت بیشتر بود و بیشتر جمعیت آن را افراد باسواد و طبقه متوسط تحصیل کرده و فن سالار تشکیل می داد. عراق قبل از آغاز جنگ، با صادرات 5ر3میلیون بشکه نفت در روز، دومین تولیدکننده مهم اوپک بود و سالانه 23میلیارد دلار از این طریق کسب می کرد. همچنین با وجود محدودیت اکتشافات نفتی در عراق، این کشور از نظر ذخایر نفتی پس از عربستان، دومین جایگاه را در منطقه داشت نیروی نظامی عراق نیز از همه کشورهای عربی منطقه بیشتر بود و کمابیش با ایران برابری می کرد. از سوی دیگر، صدام جایگاه خود را در کشور تثبیت کرده بود، کنترل شدیدی بر ارتش داشت و سیاستهای داخلی حکومت بعثی نیز در جهت حفظ قدرت او اجرا می شد. باوجود افزایش عمده درآمدهای عراق، نرخ تورم روی 12درصد ثابت مانده بود. برخلاف دیگر کشورهای عربی صادرکنندة نفت در منطقه، سیاستهای توزیع در عراق مانع شکل گیری طبقه فرادست ثروتمند شده بود. توسعه اقتصادی نیز سبب تسریع اجرای طرحهای ساخت و ساز، نوسازی کشاورزی و ایجاد صنایع پتروشیمی و فولاد گردیده بود. صدام همچنین درصدد بود با تأسیس یک نهاد پارلمانی یعنی مجلس ملی، بر نفوذ سیاسی خود بیفزاید. این ملاحظات روی هم رفته، او و حامیانش را به این نتیجه رساند که قدرت عراق به شدت افزایش یافته است. بر این اساس، کلودیا رایت در سال 1979 عراق را یک «قدرت جدید» در منطقه خواند و ویلیام کوآندت در اوایل سال 1980 چنین نتیجه گرفت که:«عراق در دهه 1980 قطعاً قدرت برتر منطقه خلیج [فارس] خواهد بود.»

علت اصلی جنگ ایران و عراق

صدام آشکارا سیاستهای ارتقای جایگاه عراق در خاورمیانه و تقویت قدرت نظامی این کشور، از جمله تدوین یک برنامه هسته ای را دنبال می کرد تا عراق را به تنها دولت عربی دارای توان هسته ای برای مقابله با حکومت اشغالگر قدس تبدیل کند. او با برگزاری دو کنفرانس پان عربیستی، اعراب را علیه پیمان کمپ دیوید بسیج کرد. نشست بغداد در نوامبر 1978 مانع خروج کشورهای میانه رو عرب از صف مقاومت متحد عربی شد و همین امر وجهه سیاسی عراق را تقویت کرد. صدام با حمایت از سازمان آزادیبخش فلسطین و جبهه آزادیبخش عرب و نیز با حمله به کیبوتز میسگاوام در شمال فلسطین اشغالی در آوریل 1980 کوشید در منازعه اعراب و اسرائیل نقش مهمی ایفا کند. مهمتر از آن، صدام موضع افراطی حکومت بعث در جهان عرب را تعدیل و جنگ لفظی انقلابی خود علیه سلاطین عرب را متوقف کرد. البته صدام که با اتخاذ این موضع جدید به دنبال دستیابی به جایگاه رهبری اعراب نیز بود، در فوریه 1980 منشور ملی عربی را اعلام کرد. این منشور از همه اعراب می خواست برای حل و فصل منازعات خود از اعمال زور اجتناب کنند و همین امر خود به خود تغییر عمده لحن شدید پیشین بغداد را در پی داشت. دوری عراق از شوروی، فاصله گرفتن از دوستان تروریست سابق و مشارکت در اعطای کمکهای خارجی به ویژه به اردن، بغداد را از حالت انزوا میان اعراب میانه رو بیرون آورد. سیاست میانه روی صدام به حوزه اقتصادی و به اموری نظیر میزان تولید و بهای نفت نیز کشیده شد و عراق خود را هرچه بیشتر با سیاستهای عربستان هماهنگ کرد. صدام همچنین کوشید به مثابه یک پل ایدئولوژیک میان اعراب میانه رو و تندرو قرار گیرد و نقش رهبری آنها را در بین کشورهای غیر متعهد ایفا کند؛ ولی در این امر موفق نشد.

قرارداد الجزایر

نفوذ در ایران، بخشی از دغدغه صدام برای کسب وجهه در میان اعراب و مهمترین عامل در تبدیل عراق به قدرت نظامی برتر خلیج فارس به شمار می آمد. در واقع جنگ لفظی بغداد در خصوص مسائل ارضی مندرج در قرارداد الجزایر، ابتدا شماری از ناظران را بر آن داشت که اصلاح مفاد ارضی این قرارداد را انگیزه اصلی عراق برای آغاز جنگ بدانند. الزام عراق به چشمپوشی از کنترل کامل بر آبراه شط العرب [اروندرود] در قرارداد الجزایر، تحقیر بزرگی برای حکومت بغداد محسوب می شد. و نماد تسلیم اعراب در برابر یک همسایه قوی تر یعنی ایران بود. علاوه بر این، شکست های پیاپی اعراب از حکومت اشغالگر قدس، هرچه بیشتر به این احساس حقارت دامن می زد. تجلیل اعراب از موفقیت های اولیه عراق در جنگ با ایران که بزرگترین پیروزی نظامی بر ایرانیها پس از نبرد قادسیه در سال 637م به شمار می رفت نیز نشان دهندة اهمیت غرور عربی به مثابه یکی از نیروهای محرک این منازعه بود. پیروزی عراق می توانست از بازگشت هژمونی ایران به منطقه جلوگیری و عراق را به جایگاه برتر در منطقه و جهان عرب برساند؛ اما این موضوع به تنهایی توجیه کنندة تصمیم صدام برای آغاز جنگ نبود [...] حکومت بغداد اعلام کرد که دلیل اصلی الغای قرارداد 1975 الجزایر، بیشتر مداخله تهران در امور داخلی عراق است نه مسائل ارضی مورد مناقشه؛ اما صدام با وجود تأکید بر مسأله عدم مداخله ایران در امور داخلی کشورش، ادعا می کرد که مطالبات ارضی عراق، زمینه پایان مخاصمات را فراهم می کند و این در حالی بود که نیروهایش در عمق خاک ایران در استان خوزستان مستقر شده بودند. به این ترتیب مناقشات ارضی، از جمله موضوع کنترل بر شط العرب [اروندرود] بیشتر بهانه جنگ بود تا دلیل آغاز آن. بنابراین برای درک کامل انگیزه های صدام از آغاز جنگ باید وجود یک تهدید فرضی برای ثبات سیاسی داخلی عراق و حکومتهای میانه رو منطقه از جانب ایران انقلابی را نیز مد نظر قرار دهیم.

تهدید انقلابی برای عراق و خلیج فارس

انقلاب ایران برای سران عرب کشورهای خلیج فارس یک زنگ خطر بود؛ زیرا ماهیت مردمی و شیعی این انقلاب، حکومتهای این کشورها را تهدید می کرد. از نظر سران عرب، به ویژه سلاطین محافظه کاری که حکومتهای خودکامه شان از بسیاری جهات شبیه حکومت شاه بود، انقلاب ایران به آسیب پذیری بالقوه حاکمیت آنان در برابر بنیادگرایی اسلامی و نارضایتی اجتماعی دامن می زد. اسلام بنیادگرا در پیوند با تشیع مبارز، برای رهبران و سلاطین اهل تسنن و همچنین حکومت سکولار بعث در بغداد یک تهدید محسوب می شد. وفاداری شیعیان به نظام حاکم در کشورهای عرب حوزه خلیج فارس به خودی خود یک نگرانی به شمار می آمد. با توجه به حضور اکثریت شیعه در عراق و بحرین و اقلیت آنها در قطر، ابوظبی، عمان و عربستان، عراق بیشترین هراس را از انقلاب ایران داشت. شیعیان عراق مدتها بود که از جایگاه فرودست سیاسی و اقتصادی خود در هیأت حاکمه عراق اظهار نارضایتی می کردند و همانند مخالفان شاه ایران گروههای ایدئولوژیک و فرقه ای تشکیل داده بودند. دههاهزار نفر از شیعیان عراق در دهه 1970 از این کشور تبعید شده بودند. نظر بغداد در مورد ماهیت انقلاب ایران و مفهوم آن برای شیعیان عراق، بر همگان روشن بود، چنان که ای. اچ. اچ. عبیدی در این مورد می گوید:«حکومت عراق به رغم ژست سکولارش، جنبش ملی ضد شاهنشاهی ایران را به مثابه یک خیزش شیعی می دانست که می تواند تأثیر عظیمی بر عراق داشته باشد». در واقع، پیروزی انقلاب ایران به نوعی یک عامل شتاب دهنده به جنبش های معارض و فعالان حامی [امام] نه تنها در عراق، بلکه در کویت، بحرین و عربستان قلمداد می شد. پس از شکل گیری حکومت [امام]، همدلی داخلی در ایران ابتدا مانع انتقاد علنی سران کشورهای مذکور از انقلاب ایران می شد، گرچه آنها در خفا هراس خود را ابراز می کردند. پس از شروع جنگ هم ترس از گسترش آن و به ویژه هراس حکومتهای عرب میانه رو از حملات ایران به تأسیسات نفتی آنها در خلیج فارس، مانع ابراز حمایت آشکار این کشورها از عراق می شد. اما ملک حسین شاه اردن که از جانب نیروی هوایی ایران احساس تهدید چندانی نمی کرد، با آزادی عمل بیشتری وارد میدان شد و اعلام کرد که این جنگ را منازعه ای بین حکومت تهران و همه کشورهای عرب خلیج فارس می داند که عراقیها در خط مقدم آن قرار دارند… اوضاع سیاسی، دیپلماتیک و نظامی منطقه خلیج فارس، به گونه ای بود که راه را برای رسیدن صدام به اهدافش تسهیل می کرد. دیگر کشورهای عربی منطقه نیز از انقلاب ایران می ترسیدند ولی ابزارهای لازم برای مقابله با آن را نداشتند؛ اما عراق این توانایی را داشت و با تعدیل افراطی گری خود، از انزوای سیاسی خارج شده بود. اعراب نیز برای مهار انقلاب اسلامی و گسترش میانه روی در منطقه به عراق نیاز داشتند. عراق نیز متقابلاً برای اجرای اقدامات خود علیه ایران و پیشبرد اهدافش مبنی بر دستیابی به رهبری منطقه، به حمایت دیپلماتیک و اقتصادی اعراب نیاز داشت. بنابراین صدام از همان ابتدا به دفاع از مواضع اعراب پرداخت و همراه با سعودی ها در جهت مقابله با حکومت انقلابی تهران، نقش برجسته ای در سازماندهی حکام کشورهای خلیج فارس و فراهم کردن مقدمات امنیت جمعی برای آنها ایفا کرد. در حالی که نظامهای پادشاهی کشورهای عرب خلیج فارس در تابستان 1979 مشغول تدوین توافقات امنیتی متقابلی بودند، تشریک مساعی عراق با عربستان، راه را برای ایجاد روابط امنیتی عراق با دیگر کشور های خلیج فارس هموار کرد. عراق و عربستان به سرعت منازعه مرزی خود را که مانع روابط نزدیکتر آنها می شد، حل و فصل کردند و به دنبال آن، عراقیها موافقت نامه ای برای پیگرد تروریست ها در خلیج فارس تهیه کردند و مقامات ارتش این کشور در تابستان و پاییز 1979 برای تدوین توافقات امنیتی تفصیلی دوجانبه وارد عربستان شدند… با وجود سکوت ظاهری برخی کشور های عربی خلیج فارس، شواهدی وجود دارد که نشان می دهد این کشورها پیشاپیش از طرحهای نظامی عراق باخبر شده و آنها را تأیید کرده بودند. کلودیا رایت می گوید:«دیپلماسی عراق در سال 1980 نوعی توافق عربی را ایجاد کرد که حمایت عربستان، اردن و کشورهای کوچکتر عربی منطقه از اقدام نظامی عراق علیه ایران را به دنبال داشت.» پس از شروع جنگ، سایر کشورهای عربی نیز آمادگی خود را برای ارائه کمکهای سیاسی، اقتصادی و لجستیک به عراق اعلام کردند. وعده های این کشورها یا دست کم انتظارات صدام از حمایت سیاسی و اقتصادی ائتلاف عربی، نقش مهمی در تصمیم عراق برای آغاز جنگ داشت. اگر این حمایتها نبود، دورنمای پیروزی عراق و اعمال فشار بر ایران، تا حد بسیاری کم رنگ و آرزوی برتری صدام در جهان عرب نیز صرفاً به یک توهم تبدیل می شد و دقیقاً به همین دلیل بود که صدام برای تشکیل یک ائتلاف سیاسی بسیار کوشید. بنابراین چشم امید عراق به حمایت کشورهای ثالث شاید یکی از دلایل مهم آغاز جنگ بود.

ضعف و فرصت

دو عامل دیگر وجود داشت که دست به دست هم داده بود و زمینه بروز جنگ را بیشتر فراهم می کرد و هزینه های احتمالی شکست عراق در توسل به زور را افزایش می داد:اولین عامل، تصور ضعف نظامی ایران و خلأ قدرت ناشی از این ضعف در منطقه خلیج فارس بود. ارتش ایران تحت تأثیر پاکسازی ها ، سازماندهی مجدد، ترک خدمت تعدادی از پرسنل و قطع کمکهای تسلیحاتی امریکا، تا حد بسیاری ضعیف شده بود. در مقابل، مخارج ارتش عراق در سال 1979 به 2میلیارد دلار (معادل 13درصد از تولید ناخالص ملی آن کشور) افزایش یافته بود و حاکمان عراق از یک سو می پنداشتند قوی ترین نیروی نظامی منطقه را در اختیار دارند و از سوی دیگر، فکر می کردند ایران بدون درآمدهای نفتی خوزستان نمی تواند در برابر یک اقدام نظامی مقاومت کند. ایران که پس از پیروزی انقلاب با کاهش عمدة درآمدهای نفتی اش مواجه و وادار شده بود بیش از نیمی از بودجه خود را از طریق کسری بودجه تأمین کند، در سپتامبر 1980 تنها 12میلیارد دلار ذخیره ارزی داشت، در حالی که عراق در آغاز جنگ به ذخایر مالی 35 میلیارد دلاری خود می نازید؛ ذخایری که برای تأمین مالی چندین ساله برنامه های اجتماعی و اقتصادی این کشور حتی در صورت نداشتن درآمدهای نفتی هم کافی بود. صدام به کمکهای مالی و لجستیکی همسایه های محافظه کارش در قالب 20 تا 30 میلیارد کمک بلاعوض و وام بدون بهره، و به دنبال آن به قابلیت های نظامی و مالی خود برای دستیابی به اهدافش اطمینان خاطر داشت. طرح عراق عبارت بود از اشغال تأسیسات نفتی خوزستان، محروم کردن حکومت تهران از منابع حیاتی اش و واداشتن این حکومت به مذاکره یا در صورت امکان سرنگون کردن آن. کلودیا رایت در مورد اهداف بغداد نوشته است:«عراق همزمان با پیشنهاد مذاکره، اقدامات نظامی خود را محدود کرد و هرگز یک تهاجم همه جانبه به ایران را مدنظر نداشت. طرح اشغال خوزستان که کشورهای عربی نیز با آن موافق بودند، به عنوان آخرین مرحله تصاعد جنگ مطرح شده بود. مقامات ارشد نظامی عراق در مصاحبه ها اظهار می کردند که این جنگ، ادامه سیاست مذاکرات مرزی با استفاده از ابزار اشغال نظامی می باشد.» ضعف نظامی ایران و در پی آن خلأ قدرت در خلیج فارس، این فرصت را در اختیار عراق می گذاشت تا با حل و فصل کشمکش های ارضی و توقف تحرکات شیعیان، جایگاه برتر را در منطقه به دست آورد. وسوسه جنگ نیز هر لحظه بیشتر می شد؛ زیرا صدام مطمئن نبود که این فرصت همیشه برایش فراهم باشد. در جولای 1980 به دنبال ناکامی یک کودتای نظامی در ایران، مشکل جدی چندماهه حکومت انقلابی این کشور پایان یافت. این امر عراق و دیگر سران عربی خلیج فارس را مجاب کرد که مخالفان داخلی بدون مداخله خارجی، توان سرنگونی حکومت را ندارند. از طرفی، روند فرسایش بنیانهای ملی و نظامی ایران که از کشمکش های داخلی این کشور ناشی می شد نیز در حال فروکش بود. بنابراین هر نوع تأخیر در اقدام نظامی علیه ایران تنها می توانست هزینه و خطر آن را افزایش دهد. اما از بداقبالی صدام، همه این محاسبات به ظاهر منطقی تحت تأثیر برخی برداشتهای نادرست، نتیجه معکوس داد و به آغاز یک جنگ ویرانگر انجامید که فقط بی ثباتی بیشتر منطقه در طول سالهای بعدی را به دنبال داشت.

برداشتهای نادرست

عراق از قدرت نظامی ایران و توان بالقوه نظامی خود در مقایسه با آن، تصمیم ایران برای ادامه جنگ با وجود شکست های اولیه و تأثیر جنگ بر جامعه و سیاست ایران، برداشت نادرستی داشت. این برداشت نادرست نقش بسیار مهمی در تصمیم گیری صدام داشت و اگر برآوردها دقیق و درست انجام می شد، احتمال بسیار اندکی وجود داشت که صدام جنگ را آغاز کند. مشکل عراق همان اعتماد به نفس نظامی بیش از حدی بود که بسیاری از کشورهای در آستانه جنگ در طول تاریخ به آن دچار بودند. عراقیها قابلیت نیروی هوایی ایران و توان آن برای حمله به اهداف مهم عراق را بسیار محدود می دانستند. علاوه بر این، صدام ارتش ایران، روحیه، تجهیزات و ذخایر آن برای یک جنگ طولانی مدت را نیز دست کم گرفته بود. محاسبات اشتباه سیاسی عراق نیز بسیار مهم بود. عراقیها پیش بینی می کردند با آغاز جنگ، جامعه ایران از هم بگسلد، روحیه ارتش آن تضعیف شود و احتمالاً حکومت سرنگون گردد؛ اما جنگ عملاً تأثیر معکوسی بر جای گذاشت و ضمن یکپارچه کردن جامعه ایران، روحیه انقلابی مردم را دوباره تقویت کرد. عراق نیز همانند دیگر مهاجمان خارجی در طول تاریخ، با ارتش بیداری روبرو شد که برای دفاع از سرزمین و انقلاب خود تا سرحد جان آماده نبرد بود. علاوه بر این، اعراب خوزستان نیز برخلاف انتظار عراقیها هیچ استقبالی از آنها نکردند و دست یاری به آنها ندادند. همچنین فشارهای سیاسی که عراق پیش بینی می کرد ایرانیها را به تسلیم و امتیازدهی وادارد، اراده و عزم ملی آنان را نه تنها برای بیرون راندن مهاجمان، بلکه تا حد سرنگون کردن حکومت عراق تقویت کرد. برآورد بیش از حد عراق از توان نظامی اش نیز عامل مهمی در وقوع جنگ به شمار می رفت و این در حالی بود که نیروهای عراقی عملاً تجربه نظامی محدودی داشتند و آموزشهای ضعیفی دیده بودند. تاکتیک هایی که عراق برای مقابله با کردها در نظر گرفته بود، در برابر یک ارتش ملی همانند ارتش ایران کارایی بسیار نداشت و دولت و ارتش سیاست زده و به شدت تمرکزگرای عراق این نقایص و محدودیتها را نادیده گرفته بود.

نتیجه گیری

عراق جنگ علیه ایران را فرصت مناسبی برای از بین بردن یک تهدید جدی و در عین حال پیشبرد اهداف بلندمدت خود می دانست. این تهدید [به زعم صدام] از انقلاب اسلامی ایران و تلاشهای مستمر ایران برای صدور آن ناشی می شد. صدام اقدامات ایران را تهدید مهمی برای حکومت سکولار و رهبری خود می دانست. این اقدامات ثبات سیاسی داخلی دیگر کشورهای خلیج فارس و ثبات کل منطقه را نیز تهدید می کرد. از سوی دیگر، با تحکیم قدرت روحانیون در ایران و به دنبال کاهش مخالفتهای داخلی و احیای ارتش ایران پس از تحمل ضربات شدید اولیه، شدت این تهدیدها می توانست بیشتر شود و با تقویت ارتش این کشور دامنه آن گسترش یابد. بنابراین، فرصت ایجاد شده که ناشی از ضعف موقت نظامی، سیاسی و اقتصادی ایران بود، توجه صدام را به شدت برای جنگ با ایران به خود جلب کرد. [از نظر عراق] این جنگ می توانست مفاد قرارداد الجزایر را تغییر دهد و از این رهگذر جایگاه تاریخی عراق به منزله قدرت برتر خلیج فارس اصلاح شود. افزون بر این، عراق [به زعم خود] با شکست دشمن سنتی اش یعنی ایران و با از بین بردن یک منبع تهدید مهم و انقلابی برای همه حکومتهای عربی، می توانست منافع پان عربیستی خود را تأمین کند. بنابراین صدام امیدوار بود که عراق به موقعیت برتری در جهان عرب دست یابد و بر وجهه فردی و قدرتش در عراق و کشورهای غیرمتعهد و در میان اعراب به شدت افزوده شود. این اهداف در یک جهت بودند. در حالی که حکومت بغداد و دیگر حکومتهای عربی از درون تضعیف می شدند، عراق به منزله یک قدرت نظامی در خلیج فارس نمی توانست به جایگاه برتر دست یابد یا به منزله یک قدرت عربی برجسته مطرح شود. سازگاری حکام عربی با حکومت انقلابی ایران یا سرنگونی و جایگزین شدن حکومتهای بنیادگرا به جای آنان، می توانست آرایش سیاسی و توازن قوای منطقه ای را به شدت تغییر دهد. این امر به نوبه خود می توانست یک تهدید نظامی ـ سیاسی نیز برای حکومت بغداد در پی داشته باشد. از سوی دیگر، عراقیها بدون حمایت سیاسی و اقتصادی حکومتهای عربی نمی توانستند از شکست ایران یا واداشتن آن به پذیرش خواسته های سیاسی خود اطمینان حاصل کنند. با وجود این اهداف و فرصتها، باز هم اگر صدام در برداشتها و محاسباتش که بسیار سرنوشت ساز بودند، دچار اشتباه نمی شد، شاید این جنگ هرگز رخ نمی داد. در واقع عراق از قابلیت های نظامی ایرانیها در مقایسه با عراقیها، تأثیرات جنگ بر یکپارچه و متحدکردن مردم ایران، شور انقلابی در نیروهای نظامی این کشور و اراده حکومت ایران برای مقاومت برداشت نادرستی کرده بود. بدیهی است که برخی عوامل زمینه ساز جنگ ایران و عراق برای دانش پژوهان تاریخ جنگ به طور کامل روشن است، عواملی نظیر ظهور یک ایدئولوژی انقلابی توسعه گرا و خطر آن برای ثبات سیاسی داخلی برخی حکومتها و توازن قوای منطقه ای، وجود یک ائتلاف محافظه کار برای حفظ وضع موجود، قدرت طلبی و عطش کسب آبرو و اعتبار بیشتر، و اعتماد به نفس نظامی بیش از حد. بسیاری از متغیرهای مذکور در این مورد خاص ارتباط تنگاتنگی با هم دارند؛ اما جالب توجه است که تهدید اولیه، بیشتر سیاسی بود تا نظامی و کسب اعتبار نیز آشکارا بیش از اهداف راهبردی و اقتصادی اهمیت داشت. البته احساس ترس و نگرانی، زیاده خواهی و جاه طلبی و برداشتها و محاسبات غلط هم در این خصوص بسیار مهم بودند. این الگوها با اینکه قاعده ای کلی محسوب نمی شوند، با این حال نمی توان آنها را صرفاً یک استثنای تاریخی برشمرد. جنگ ایران و عراق نشان داد که تحولات انقلابی در نظام بین الملل و توسعه فناوریهای نظامی نوین هیچ کدام نمی تواند به طور اساسی تمایل کشورها به جنگ افروزی را تغییر دهد. بنابراین شاید بتوان نظریه هایی را که در گذشته برای توضیح جنگ قدرتهای بزرگ تبیین شده اند، به جنگ میان قدرتهای کوچک در عصر حاضر نیز تعمیم داد.[۱]

پانویس

  1. www.namnak.com