شهید جواد فکوری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید جواد فکوری تاریخ تولد :1317/10/17�تاریخ شهادت : 1360/07/07 محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا


زندگینامه

سرتيپ شهيد جواد فكوري فرزند حسن، در تاریخ 1317/10/17 در تبريز به دنيا آمد. پس از طي دوران طفوليت، بعد از درگذشت پدر به همراه خانواده به تهران مهاجرت نمود. با اخذ ديپلم متوسطه وارد دانشكده افسري شد و پس از فراغت از تحصيل به نيروي هوايي پيوست. به مدت سه سال از مهر ماه 1339 دوره‌هاي تكميلي خلباني (F4 ) و فرماندهي گردان هوايي را در آمريكا سپري نمود. او در آذر ماه سال 1342 در سن 24 سالگي ازدواج نمود. اولين محل خدمت او پايگاه هوايي تهران بود و در سال 1342 به دزفول منتقل شد. شش ماه بعد به پايگاه مهرآباد تهران و سه ماه بعد به پايگاه شاهرخي (شهيد نوژه) همدان انتقال يافت. شهید فکوری در اين زمان به مأموريت يك ماهه به پاكستان رفت. در سال 1346 پس از سه سال خدمت در همدان به شيراز منتقل شد و پس از چند ماهي براي مأموريت 6 ماهه به آمريكا رفت. در پايان 8 سال خدمت در شيراز در شهريور ماه 1354 به تهران انتقال يافت و در خرداد ماه 1356 با درجه سرهنگ دومي جهت گذراندن دوره «ستاد و فرماندهي» به آمريكا ـ پايگاه نيوجرسي و آلاباماـ  اعزام شد. سرهنگ فكوري، همراه خانواده 21 ماه در نيويورك اقامت داشت و در اسفند ماه 1357 پس از پيروزي انقلاب اسلامي علي‌رغم چندين پيشنهاد از طرف ارتش آمريكا مبني بر ماندن در آنجا به وطن بازگشت (به عشق ايران، انقلاب و امام). سرهنگ پس از پائين آمدن از هواپيما به همسرش گفت: "اين همان ايران است كه برايش آن همه رنج بردم. من ايران را اين طور مي‌خواستم". پايگاه هوايي تبريز در سال 1358 شاهد حضور فرمانده متفكر و كارداني چون جواد فكوري بود. در همين ايام توسط ضد انقلاب (خلق مسلمان) ربوده شد و با رشادت از چنگال آنها نجات يافت و پايگاه را آماده دفاع همه جانبه هوايي از خاك وطن نمود. مسئوليت هاي عمده او در دوران پس از پيروزي انقلاب عبارتند از: فرماندهي پشتيباني پايگاه دوم شكاري، فرماندهي پايگاه دوم شكاري، فرماندهي پايگاه يكم شكاري، معاون عملياتي نيروي هوايي و فرماندهي نيروي هوايي. سرتيپ فكوري پس از تشكيل كابينه شهيد رجايي با حفظ سمت به عنوان وزير دفاع برگزيده شد و پس از اين كه سرهنگ معيني‌پور به فرماندهي نيروي هوايي گمارده شد، مورد تشويق قرار گرفت و به پست مشاور جانشيني رئيس ستاد مشترك ارتش انتخاب شد. در اولين روز جنگ تحميلي و حمله هوايي همه جانبه دشمن به كشور، با مديريت شهيد فكوري، قبل از اين كه حتي هواپيماي دشمن به آشيانه برگردند 140 جنگنده ايراني جواب هجوم ناجوانمردانه دشمن را در به آتش كشيدن مراكز حياتي اقتصادي او داد و قدرت بالاي نيروي هوايي ايران را به رخ جهانيان کشید. سرانجام در روز 1360/07/07 سرتيپ شهيد فكوري پس از پايان عمليات ثامن ‌الائمه همراه با فرماندهان شهيد نامجو، فلاحي، كلاهدوز و جهان آرا در حال بازگشت به تهران در حوالي كهريزك در پي سانحه هوايي به فيض شهادت نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی باد

خاطرات

  • خاطره اول

خاطره ای از زبان همسر شهید� چهار، پنج سال مطالعات گسترده بر ادیان مختلف، باعث گرایش شدید او به اسلام شد. نمازش به موقع، قرآن و روزه اش ترک نمی شد. آن موقع کسی به اسم تیمسار ربیعی فرمانده پایگاه شیراز بود. وی در ماه رمضان ساعت 10 صبح جواد را برای صرف نوشیدنی به دفترش دعوت کرده بود، می دانست جواد اهل روزه است، جواد هم نرفت. به او گفتم: امسال، سال درجه ات است، با ربیعی سر ناسازگاری نگذار، اما جواد تأکید کرد: دینم را به درجه و دوره نمی فروشم. تیمسار ربیعی هم مرا دید و گفت: شوهر تو شب و روز من را گذاشته و به دینش می رسد. اغلب اوقات عادت داشتیم برای ناهار روز جمعه به باشگاه افسران در پایگاه برویم. پایگاه سه رستوران داشت که هر کدام مخصوص یک گروه بود. باشگاه افسران، باشگاه همافرها و باشگاه درجه دارها. آخرین باری که به باشگاه رفتیم یک همافر به دلیل این که غذای رستوران های دیگر تمام شده بود، به باشگاه افسران آمد. تیمسار ربیعی قبل از این که همافر شروع به خوردن کند ضمن این که از او می پرسید چرا به این باشگاه آمده؟ او را بلند کرد و سیلی محکمی به او زد. غذای ما به نیمه رسیده بود. جواد ما را بلند کرد و به خانه رفتیم و از آن به بعد دیگر به باشگاه نرفتیم. جواد می گفت: تحمل این زورگویی ها را ندارم. در این مواقع به خاطر این که خجالت آن فرد را بیشتر نکند سکوت می کرد،  زیر دست نواز بود. بعد از شهادتش فهمیدیم که سرپرستی 5 ، 6 خانواده را بر عهده داشت. در پایگاه شیراز معماری به نام قبادی بود که برای نجات یک مقنی از چاه، خفه شد. جواد از آشپز رستوران خواسته بود از همان غذایی که تیمسار و افسران می خورند به خانواده قبادی هم بدهند و خودش پول آن را حساب می کرد. البته هیچ وقت به من نمی گفت. یک روز خانم قبادی به منزل ما آمد و موضوع را به من گفت و تأکید کرد: می خواهم شما هم راضی باشید، گفتم: آنچه سرهنگ فکوری می کند مورد قبول و رضایت من است. همسر شهید فکوری می گوید : این قدر در خانواده و فامیل ارتشی داشتیم که تا صحبت یک خواستگار ارتشی برای من شد، مادر بزرگ و دایی و عمه ام که در واقع به خاطر مرگ زود هنگام پدر و مادرم سرپرستی و نظارت کلی بر زندگی من داشتند، ندای مخالفت سر دادند. موضوع مدتی مسکوت ماند تا وقتی که تحصیلات شهید فکوری در آمریکا تمام شد و این بار خودش به خواستگاری آمد. برای ازدواج خیلی بزرگ نشده بودم ولی از او خوشم آمد. خانواده هم وقتی رضایت مرا دیدند، چارهای جز موافقت نداشتند. مهریه 50 هزار تومانی تعیین شد. سال 42 بود و مراسمی انجام گرفت و بعد از یک ماه نامزدی من به خانه شهید فکوری رفتم. 6 ماه بعد زندگی سیال ما شروع شد. 6 ماه دوم زندگی در پایگاه وحدتی دزفول گذشت. 6 ماه بعد در فرودگاه مهرآباد سپری شد. سه سال هم در پایگاه شاهرخی همدان، 3 سال در تهران، 8 سال در شیراز و … همین طور زندگی مان در جاهای مختلف می گذشت. انوش و آیدا به فاصله یک سال در همدان به دنیا آمدند و علی پسر کوچکم در شیراز. تا قبل از تولد بچه ها اغلب وقت ها که جواد مأموریت داشت. من هم با او می رفتم ولی بعد از آن، وقتی که برای ادامه تحصیل دوباره، بورسیه آمریکا گرفت، تنها ماندم. ولی سال 1356 که بایست دوره ستاد را در آمریکا می گذراند، من و بچه ها هم با او رفتیم.  حجم زیاد کار به او اجازه استفاده از مرخصی نداده بود. برای همین درخواست 3 ماه مرخصی داد. قرار بود بعد از اتمام دوره، مدتی برای تفریح به سفر برویم. ولی با وقوع انقلاب، روز بعد از تمام شدن دوره به ایران برگشتیم. اسفند 1357 بود. خانه و زندگی مان در شیراز بود ولی بعد از سه ماه به تبریز منتقل شد. در تبریز درگیری با حزب خلق مسلمان آغاز شده بود و جواد فرمانده مقابله با آنها بود. البته 48 ساعت او را گروگان گرفته بودند که با وساطت یک درجه دار نیروی زمینی که او را نشناختیم، آزاد شد. وقتی برگشت تمام تنش کبود بود، زخمهای عمیقی در پایش به وجود آمده بود. او در تبریز ماند و من و بچه ها در خانه عمه ام در تهران مستقر شدیم. بعد از ماموریت تبریز و سرکوب حزب خلق مسلمان به فرماندهی پایگاه یکم فرودگاه مهرآباد منصوب شد. بعد از یک ماه فرمانده نیروی هوایی شد و ما نیز با او به دوشان تپه منتقل شدیم. با شروع جنگ، 20 روز خانه نیامد. یک سال بعد از فرماندهی با حفظ سمت وزیر دفاع شد و یک سال و چند ماه وزیر بود و بعد مشاور عالی ستاد مشترک ارتش شد و بالاخره در 7 مهرماه سال 1360 در راه برگشت از جبهه بر اثر سقوط هواپیما شهید شد.

  • خاطرات دوم

خاطره ای از شهید سرلشکر خلبان جواد فکوری هم محافظش بودم و هم راننده اش. از وقتی باهاش آشنا شدم، فهمیدم خیلی متواضعه و اصلا اهل تشریفات نیست. با اینکه پست مهمی در وزارت دفاع داشت ولی هیچ وقت خودش رو نمی گرفت، حتی برای امثال من که زیردستش بودیم. یادمه یه صبح زودبرای شرکت در جلسه هیات دولت بردمش و یکی از همکارام که به تازگی مسئولیت حفاظت فیزیکی سرهنگ فکوری رو به عهده گرفته بود و هنوز از روحیاتش بی خبر بود سریع از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد، بعد محکم براش پا کوبید و به احترامش خبردار ایستاد. شهید فکوری وقتی از ماشین پیاده شد، دستش رو روی شونه ی همکارم گذاشت و با لحنی خودمونی و طوری که ناراحت نشه بهش گفت: آقای...، ما شاه نیستیم، سعی کنید از ما شاه درست نکنید!

  • خاطرات سوم

خاطره ای از شهید فکوری� شهيد فكوري انساني بسيار رئوف، مهربان، مومن و انقلابي بود. در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي تا ساماندهي اوضاع سياسي و نظامي كشور، پرسنل مؤمن و متعهد پايگاه فعاليت هايشان را در سطح شهر تبريز و روستاهاي مجاور پايگاه جهت ياري و كمك به مردم محروم و مستضعف  معطوف كرده بودند. به خاطر دارم روزي دو نفر از اهالي روستاي «باسمنج» با مراجعه به انجمن اسلامی پايگاه جهت برداشت محصول يكي از محرومين ـ كه بيمار شده بود و توان جمع آوري محصول خود را نداشت ـ از انجمن اسلامی درخواست كمك كردند. ما اين موضوع را با شهيد فكوري در ميان گذاشتيم، ايشان پذيرفت و روز بعد سه دستگاه اتوبوس از كاركنان داوطلب پايگاه، آماده انجام كار خير شدند. خود ايشان نيز با داسي بلند پيشاپيش كاركنان جهادگر روانه انجام كار گرديد. ماه مبارك رمضان بود و آفتاب داغي مي تابيد و من گه گاه به ايشان چشم مي دوختم و مي ديدم  در حالي كه از سر و رويش عرق مي ريزد، خم به ابرو نمی آورد. شهيد فكوري در كمال خلوص و در نهايت دقت و توان خود، تا عصر آن روز يكسره به كار درو پرداخت و لحظه ای از انجام كار غفلت نورزيد.

  • خاطرات چهارم

خاطراتي از زبان همرزمان شهید فکوری� از گذشته مرسوم بود براي حضور مقامات بالا و فرماندهان نيروي سه گانه ارتش در مراسم ها، چندين دستگاه اتومبيل و موتور سوار، فرماندهي را همراهي مي كردند. به ياد دارم پس از اين كه سرهنگ فكوري رسماً به فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد. من به اتفاق ديگر پرسنل از قسمت هاي دژبان، حراست و يگان موتور سوار به منظور تشريفات و حفاظت از جان ايشان و خانواده محترمشان تعيين و انتخاب شديم. صبح اولين روز فرماندهي ايشان من به اتفاق ديگر پرسنل با يك دستگاه اتومبيل فرماندهي، يك دستگاه جيپ لندرور و دو دستگاه جيپ مخصوص دژبان كه به چراغ گردان چشمك زن مجهز بودند به همراه دو موتور سوار به در منزل ايشان رفتيم. پس از خروج جناب سرهنگ فكوري از منزل، به ايشان اداي احترام كرديم و انتصاب ايشان را به فرماندهي نيروي هوايي ارتش تبريك گفتيم. ايشان نگاهي به ستون محافظان انداخته و بي اختيار تبسمي بر لبانش نقش بست گفت: از اين همه لطف و محبت تشكر مي كنم ولي اين اسراف است، خواهش مي كنم همه اتومبيل ها و موتورها بروند. همان لندرور كفايت مي كند. من تأكيد كردم اسكورت تشريفات است و براي حفاظت از جان شما در نظر گرفته شده است. گفتند عزيز من! نيروي هوايي خانه من است. من اگر در خانه خودم امنيت نداشته باشم در بيرون هم امنيت نخواهیم داشت.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش