شهید محمود شهبازی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
شهيد محمود شهبازی

زندگی‌نامه

سال 1337 شهر زیبا و تاریخی اصفهان در هاله‌ای از نور فرورفت و کودکی آسمانی و ستایش شده به نام «محمود» پا به عرصه گیتی نهاد. او در سایه دستان زحمتکش پدر و آغوش پر مهر مادر با فقر و محرومیت رشد یافت.

محمود از همان آغاز کودکی قرآن را نزد مادر بزرگوارش آموخت و تحصیلاتش را تا پذیرش در رشته «مهندسی صنایع» در دانشگاه «علم و صنعت» ادامه داد. او مبارزات سیاسی خود علیه رژیم پهلوی از دوران دبیرستان آغاز نمود و با مطالعه کتب استاد مطهری و علامه طباطبایی و حضور در جلسات سخنرانی علما، فعالیت‌های مذهبی و سیاسی خود را گسترش داد. شهبازی در زمان تحصیل در دانشگاه به همراه دوستانش در «انجمن اسلامی دانشجویان» -که به صورت مخفیانه فعالیت داشت-، پیام‌ها و اعلامیه‌های امام را میان دانشجویان پخش می‌کرد. وی با ایمانی راسخ و باوری استوار در نخستین راهپیمایی شهر اصفهان نقش فعالی ایفا نمود و پس از مدتی برنامه تحصن در منزل «آیت ا... خادمی» را سازماندهی کرد. با ورود امام خمینی (ره) به ایران مسئولیت امنیت بهشت زهرا سلام‌الله‌علیها را بر عهده گرفت. پس از به ثمر رسیدن شکوفه‌های انقلاب و تشکیل جمهوری اسلامی در ایران، شهبازی بعد از چند روز خدمت در کمیته انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران درآمد و به مقابله با اشرار و منافقین پرداخت. و در تسخیر لانه جاسوسی نقش بسزایی ایفا نمود.

او در سال 1359 به سمت «فرماندهی سپاه پاسداران همدان» منصوب شد و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و به عنوان قائم مقام لشگر بیست‌وهفت محمد رسول ا... صلی‌الله‌علیه‌وآله در عملیات فتح المبین شرکت کرد. وی پس از مدتی به همراه افرادش راهی محور اهواز-خرمشهر شد و در عملیات «بیت المقدس» حضوری فعال یافت. سرانجام در روز دوم خرداد ماه سال 1361 در سن 24 سالگی و در آستانه فتح خرمشهر شهبازی بر اثر اصابت ترکش خمپاره برات عشق را از ملائک دریافت کرد و به وصال دوست رسید. گلزار شهدای اصفهان میزبان پیکر پاک او شد. [۱]


نگارخانه‌ی تصاویر


آثار شهید

وصیت‌نامه

...خداوندا! توفیقی عطا فرما که از جمله کسانی باشم که خود بشارت به آن‌ها داده‌ای... از تو خواهانم که زندگیم را زندگی محمدی و مُردنم را مردن محمدی قرار دهی. اولین سفارشی که به عنوان وصیت دارم همین کلمه است، که روحانیت را تنها نگذارید. پدر و مادرم! از اینکه زحمات بسیار در تربیت فرزندتان کشیدید، امیدوارم خداوند اجرتان بدهد. من خودم به یاد دارم که قرآن را در دامان مادرم فرا گرفته‌ام و ... پدرجان تو خوب می‌دانی که دنیا دار فناست و آخرت مسلماً بهتر است.

...من استمرار حرکت انبیاء را در ولایت فقیه می‌بینم و باز به شما برادران و خواهرانم! گوشزد می‌کنم که روحانیت را کنار نگذارید. بدانید که تمام تلاش ابرقدرت‌ها در از بین بردن اسلام، روی روحانیت قرار دارد، وقتی سخن امام را به یاد می‌آورم که چرا می‌خواهید این قدرت را بشکنید، شکست روحانیت شکست اسلام است. به فکر می‌افتم چرا؟

...سفارش دوم من دربارة سپاه پاسداران است، بازوی مسلح ولایت فقیه و روحانیت، باید سپاه آنچنان باشد که پاسدارانش به عنوان فرضیه واجب خدمت نمایند. نه به عنوان شغل، چرا که این دو بازوی ولی فقیه -سپاه و روحانیت- شغلی ندارد و نباید سپاهی بودن و روحانی بودن را شغل حساب نمود. چقدر ابرقدرت‌ها از این سپاه نو پا می‌ترسند، چرا که برادر سپاهی به عنوان فریضه وارد سپاه می‌گردد، نه حق مأموریت می‌خواهد نه فوق‌العاده بدی آب و هوا، بلکه هر کجا که سختر باشد وارد می‌شود که اجرش عظیم‌تر است. تلاش شما این باشد که ریشة منافقین را برکَنید.

11/5/1360[۲]

سخن و پیام

برادران! فقط باید به فکر اسلام بود و برای یاری اسلام باید اکنون از روحانیت و سپاه یاری جست و امام را یاری کرد، درود بر شهید مظلوم آیت الله بهشتی برقرار باد پرچم اتحاد جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی (ره)[۳]



خاطرات

کنار حرم رسول الله

محمود آرام و آهسته در زیر آفتاب داغ مسجدالاحرام راه می‌رفت، کف پایش از تماس با سنگفرش سفید و داغ مسجد قرمز شده بود. قرآن را باز کرد و چند آیه خواند، نگاهش را به کعبه دوخت. جلو رفتم و چشمانش را با دست گرفتم و گفتم: «خوب جایی گیرت آوردم» با مکث پرسید: «شما؟» دستانم را برداشتم و گفتم: «اینجوری که تو زل زدی وسط چشمهای خدا نباید هم هیچ کس را بشناسی» لحظه شیرینی بود. حاج همت را که در کنارم ایستاده بود، به او معرفی کردم صدای موذن فضای مسجد را گرفت دستم را دور گردن شهازی و همت انداختم و با خنده گفتم: «این دفعه شما دو نفر را توی یک تله می‌اندازم صبر کنید.» مدتی گذشت و تیپ محمد رسول ا... تاسیس شد. هر سه به نزد برادر محسن رضائی رفتیم. سر صحبت را باز کردم و گفتم: «بالاخره یک تیپ تازه تأسیس یک فرمانده می‌خواهد.» رضائی نیز به همت و شهبازی گفت: از نظر من شما، آیینه هم هستید. تیپ شماباید 10 گردان داشته باشد، به همین دلیل این تیپ هم فرمانده می‌خواهد، هم جانشین فرمانده و هم رئیس ستاد. ما باید دزفول و شوش را از زیر آتش عراقی‌ها بیرون آوریم حضرت امام (ره) به این عملیات امیدوار است. آقا محسن که رفت، محمود نگاهی به من انداخت و گفت: «کار خودت را کردی؟» دستم را دور گردن آن دو انداختم و با لبخند گفتم: «کنار حرم رسول ا... قول دادم که شما دو نفر را توی یک تله بیاندازم.» [۴] راوی: حاج احمد متوسلیان


پس از شهادت

چند ثانیه ای از شهادت شهبازی نمی‌گذشت که حاج همت کنار پیکر او آمد. ترکش تمام صورت شهبازی را مجروح کرده بود. موهای خاکی‌اش میان لایه ای از خون قرار داشت. حاجی به یاد ساعتی پیش افتاد که حاج محمود در سنگر تاکتیکی بود، و آخرین نماز شبش را می‌خواند. چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوهگین به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت. همه نیروها علاقه او (حسین همدانی) را به شهبازی می‌دانستند برای همین قبل از اینکه او سخنی بگوید، گفت: «به نیروها بگو تا آفتاب نزده نمازشان را پشت دژ بخوانند. پس از نماز همه نیروها جلو می‌روند.» همدانی پرسید: «محمود کجاست؟» حاجی به طرف خرمشهر نگاه کرد و گفت: «الحمدا... محاصره خرمشهرکامل شده و بچه‌ها به نهر عرایض رسیده‌اند» دوباره پرسید: «حاجی، محمود کجاست؟» اشک در چشمان حاجی غلطید و صورتش را در میان دستانش پنهان کرد. همدانی خودش را به بالای دژ رسانید. زانوانش سست شد، باور نداشت که سردار دل‌ها با پیکری آغشته به خون بر روی زمین افتاده است. شهادت شهبازی قلب متوسلیان، همت و تمام رزمنده‌های لشگر بیست‌وهفت محمد رسول الله راپر از اندوه کرد. [۱] - راوی: سردار سعید قاسمی


غذای روحم

صدای اذان رو شنید، دست کشید گفت (می‌روم نماز). اصرار کردیم، غذات سرد میشه، تمامش کن! گفت: غذای روحم سرد میشه. - [۵]


کندوی عسل

نزدیک روستایی مستقر شده بودیم؛ زیر پای بازی دراز. فاصله‌ی کمی با عراقی‌ها داشتیم. گاهی عراقی‌ها را می‌دیدیم که به روستا می‌روند و لیمو شیرین می‌چینند. ما هم گاهی شب‌ها می‌رفتیم و با دلهره‌ای از درخت‌های روستا لیمو می‌چیدیم و برای بچه‌هایی که مریض بودند می‌آوردیم. نشسته بودیم پشت یک دیوار و داشتیم منطقه را شناسایی می‌کردیم که شهبازی را دیدیم. یک چتر منور انداخته بود روی سرش. دوید داخل روستا. فکر کردیم حتما عراقی‌ها را دیده و وقت نشده به ما خبر بدهد. به همین دلیل ما هم دویدیم پشت سرش. کمی گشتیم تا پیدایش کردیم. توی یکی از خانه‌های روستا چند تا کندوی عسل پیدا کرده بود. چتر منور را انداخته بود روی کندو و داشت عسل‌هایش را بیرون می‌آورد. زنبورها ریخته بودند روی سر و صورتش. صدایش در نمی‌آمد. در آن وضعیت اگر یک آخ کوچولو می‌گفت عراقی‌ها مثل شصت تیر می‌ریختند روی سرمان. آن شب بچه‌ها مهمان حاج محمود بودند. عسل‌ها را بین همه تقسیم کرد. با آن صورت پف کرده و سرخ شده می‌خندید و می‌گفت: «بخورید. عسلش درجه یک است. تقویت بشوید برای عملیات.» [۶]- راوی: همرزم شهید


وداع با مادر

- کاش یه بارم که شده، لب باز کنی و به من بگی چکاره‌ای؟ معلم قرآنی، درس مهندسی می خونی یا یه بسیجی هستی؟

مادر در خیالش با محمود حرف می‌زد. می‌پرسید؛ اما جواب نمی‌شنید. هر بار که او را می‌دید، چشمانش نور می‌گرفت، لبش به خنده وا می‌شد؛ اما گوشه دلش همچنان نگران او بود. فکر بدرقه عذابش می‌داد. دستپاچه می‌شد و می‌زد به حیاط یا زیر سردر می‌ایستاد؛ با قرآن و اسپند؛ اما این دفعه دل و دماغ دفعات قبل را نداشت. نشست کنار حوض. این پا و آن پا کرد و منتظر محمود ماند. باز طاقت نیاورد. چشمش به آب پاش پلاستیکی افتاد. بلند شد و دستهای لرزانش را دور دسته پلاستیکی آن حلقه کرد و گلدان‌های قد و نیم قد حیاط را یکی یکی آب داد؛ اما باز غرق در خیال محمودش بود. ذهن ناآرام او زندگی نوجوانی و جوانی فرزندش را در بستر زمان مرور می‌کرد. تا شرشر آبی که از دهانه گلدان سرریز شده بود و روی پله‌ها می‌ریخت، او را به خود آورد.

محمود داخل اطاق بود و برای رفتن آماده می‌شد. مادر با همه عشق و اندوه درونی‌اش نمی‌خواست صحنه غمباری از وداع در دل فرزندش باقی بماند. باز دندان روی جگر گذاشت، نفسی کشید، یازهرا گفت و چادر سفید و گل گلی‌اش را دور کمر محکم بست و راه را از داخل حیاط تا دم در، آب و جارو کرد. حالا مانده بود چه بکند. دلش داخل اتاق بود و چشمش او را به پنجره گوشه حیاط می‌کشید تا از این روزنه، پنهانی فرزندش را ورانداز کند.

نزدیک پنجره که رسید، همان جا کِز کرد. طوفان دلهره، آشوبی به دلش انداخت. شاید فکر می‌کرد که دیگر فرزندش را نمی‌بیند. او کجا می‌رفت و چه می‌کرد؟ این سؤالی بود که در طول یک سال دور بودن محمود از همه می‌پرسید؛ ولی پاسخی نمی‌گرفت به آرامی زانوی خسته‌اش نیم خیز شد و پشت پنجره ایستاد. زل زده بود به قامت محمود. اشک حلقه چشمانش را پر کرد. اشک‌ها روی کناره چادرش می‌افتاد و در افق بارانی نگاه او قامت فرزند بهتر نمایان می‌شد. لرزش دست‌هایش که بالای چشمانش سایه‌بان شده بود، شیشه را می‌لرزاند. اما دلش راه نمی‌داد که دستگیره در را بخواباند و داخل شود. بعد از ماه‌ها دوری، محمود به دیدار او آمده بود؛ ولی «سه روز» در چشم و دل مادر وقت زیادی نبود و به سرعت گذشته بود.

محمود بی خبر از چشمهای نگرانی که از آن سوی پنجره او را برانداز می‌کرد، وسایل شخصی‌اش را توی کوله پشتی جا داد. قرآن جیبی‌اش را که بوسید، صبر از دل مادر رفت و بی اختیار در اتاق را باز کرد. نگاه نجیبش را به کوله پشتی انداخت و ملتمسانه پرسید: «نمی‌شه بمونی؟» تبسمی گرم گوشه لب محمود نشست. همانطور که نهج البلاغه را داخل کوله پشتی می‌گذاشت، گفت: «اگر عمری باقی باشه، دفعه بعد بیشتر می‌مونم.» مادر بغض کرده گفت: «اگه دفعه بعدی هم باشه» محمود یکه خورد؛ اما به روی خود نیاورد و با مهربانی لبخند زد. مادر ادامه داد: «اقلاً بگو کجا میری، چه کار می‌کنی؟» -مگه فرقی هم می کنه؟ - آره، بابات چند وقت پیش رفته بود سپاه اصفهان؛ چون اونم مثل من حدس می‌زد شاید پاسدار باشی؛ اما توی سپاه گفته بودند که پاسداری به اسم محمود شهبازی ندارن. هیچ کس توی این خونه، توی این شهر نمی دونه که توکجایی و چه می‌کنی.

مادر این را که گفت، آسمان دلش بیشتر گرفت. صدایش لرزه گریه داشت. محمود هم از چیزی که پرسیده بود پشیمان شد. او لذت گمنامی را با هیچ چیز برابر نمی‌دانست هرجا می‌رفت، ردّی از حضور خود باقی نمی‌گذاشت. جایی را بر می‌گزید که هیچ کس او را نشناسد. با این حال باید پاسخی به مادر می‌داد. دستی به محّبت روی دستهای مادر کشید و از صمیم جان گفت: «هر جا باشم زیر سایۀ همون آقایی‌ام که از بچگی محبّتشو توی دلم انداختی»

حرف محمود، دلشوره‌ی مادر را تا حدی فرو نشاند، دست‌هایش را از میان حلقه دستهای محمود رها کرد. به سختی روی پاهایش قد کشید و از بالای طاقچه چند بسته برداشت و در حالی که آن‌ها را توی کوله پشتی می‌گذاشت، دل گرفته گفت: «از وقتی که برای خودت مردی شدی، یا توی جنگ و گریز با ساواک بودی یا دنبال درس و دانشگاه و توی غربت؛ بعد از تعطیلی دانشگاه هم ...»

مادر همین طور که می‌گفت، دستهای گرم محمود را روی شانه‌اش احساس کرد و کمی آرام شد؛ اما آشوب درونش تسکین نمی‌یافت. گریه راه نفسش را گرفت. دردمندانه ادامه داد: «ظرف این یه سال که نیومدی اصفهان، هر وقت رادیو گوش می‌کردم، از اون کوفت زهرماری‌ها ... چی چی بود اسمشون؟، از اون خدا نشناسا خبر می ده... از سر بریدناشون توی کردستان می گه... بی اختیار یاد تو می‌افتم. تکلیف هم که باشه تو بیشتر از وظیفه‌ات رفتی بیا و همون درس مهندسیت رو ادامه بده، زن بگیر و ....»

مادر یکریز می‌گفت و محمود به جای این که بیشتر میل به ماندن پیدا کند، هوایی می‌شد. حوادث کردستان یکی یکی از مقابل ذهنش عبور می‌کرد: محاصره‌ی سنندج، قتل عام مردم در روستاهای مریوان و پاوه و...

به خودش که آمد، مقابل قامت خمیده‌ی مادر زانو زد. به پای او افتاد و به لابه گفت: «قرآن، زیر چکمه کمونیستهاس... امام کمک می خواد... فتنه بیداد می کنه... آن‌وقت من و امثال من توی شهر بمونیم و لاف دین بزنیم. تو را جان زهرا سلام‌الله‌علیها از ته دل راضی باش.»

مادر محمودش را خوب می‌شناخت و می‌دانست که او رفتنی است؛ ولی یک سوال بزرگ ذهنش را پر کرده بود: «محمود چکاره س؟ کجا می‌ره؟» به تسلاّی خودش گفت: «متوسّلم به آقا امام زمان... برو پسرم، سفرت به خیر باشه» محمود دست و روی او را بوسید و ساکش را حمایل کرد. مادر سینی قرآن را به دست گرفت و در چارچوب در ایستاد و محمود از زیر قرآن رد شد. به حیاط که رسید، شیر آب را باز کرد. صورتش را زیر آب گرفت. حسابی که خنک شد، زیر چشمی به قیافه مادر نگاهی انداخت. مادر ساکت بود و با تأمل نگاه می‌کرد. چند قطره آب هم به سر و روی او پاشید. چشمان نیمه باز و گرمازدهی مادر یکدفعه باز شد. تکانی خورد و گفت: «پسرم این گلهای گوشۀ باغچه هم هوای تو رو می کنن، چه برسد به من که مادرم و هزار آرزو برای جگر گوشه‌ام دارم...»

تابستان بود و هُرم آفتاب از سر و کول دیوار بالا می‌کشید. چادر مادر هم گرما را در خود می‌بلعید و در بدن بی رمق و مریض او می‌پراکند. محمود یک نگاه به مادر انداخت و یک نظر به بوته‌ی گل. دستهای خود را کاسه کرد. چند مشت آب به گل‌ها و برگهای پلاسیده و گرما زده پاشید مادر گفت: «کاش خودت همیشه به اونا آب می‌دادی»

محمود دست‌هایش را با پیراهن خاکی‌اش خشک کرد و به سمت در راه افتاد. مادر انگار که ناگهان چیزی به یادش آمده باشد، به داخل دوید. از ته صندوقچه‌ی قدیمی، پارچه ای چروک و تا خورده را باز کردد. نگاهش به انگشتری عقیق که افتاد، لذت یک خواب شیرین، رگ و ریشه‌اش را سرشار از محبت امام حسین علیه‌السلام کرد. یادش رفت که محمود دم در منتظر اوست. انگشتر را مشت کرد و چسباند به سینه‌اش، سرش را رو به آسمان گرفت و چشمانش را بست تا شیرینی آن خواب را یک بار دیگر حس کند؛ امام با عطوفت و مهر دستانش را به طرف او دراز کرد و انگشتری عقیق را کف دستش گذاشت. سرخی‌اش چشم را می‌زد. مادر دستپاچه و ملتمسانه پرسید: «آقا اینو چکارش کنم؟»

- این رو به کسی بده که خیلی دوستش داری. یه روز می یام ازت می‌گیرمش...

مادر دلش هری ریخت: «اون روز چه وقتی یه؟» امام پاسخی نداد و ناپدید شد؛ مادر به خودش آمد، محمود داشت یکسره او را صدا می‌کرد: «مادر... دیر شد... چیکار می‌کنی؟»

مادر که برگشت، صدای چغ چغ اسپند و سوختن و ترکیدن آن تا دقیقه‌ای به جای هر دو حرف می‌زد. محمود دستی داخل دود اسپندها چرخاند و گفت: «مادر جون، طوری بدرقه می‌کنی که انگار سفر عتباته! بار اولم که نیست...»

اسپنددانه‌ها از روی آتش ور می‌جهیدند و کوچه را از بوی خود پر می‌کردند. مادر هم که گهگاه اسپنددان را تا نزدیک صورت محمودش بالا می‌برد، دود را پف می‌کرد و صلوات می‌فرستاد. اسپنددان در میان دستهای لرزان مادر میل افتادن داشت. محمود آن را گرفت. مادر چند بوسه بر لباس‌های خاکی محمود نشاند و دوباره در ابروهای کشیده و پهن و چشمان سیاه پسرش غرق شد. حس غریبی به او می‌گفت که فرزندش یک آدم معمولی نیست؛ اما یادش آمد که محمود جوابش را داده بود: «یک نیروی ساده‌ام... توی کردستان مظلوم.»

عطر گرم و خوش اسپند تا خانه همسایه‌ها که رفت، نگاه محمود به همسایه‌هایی افتاد که از لابه لای درهای نیمه باز منزلشان، سرک می‌کشیدند. چادر مادر تا نزدیک شانه او سریده بود. محمود آن را بالا آورد. دستهای مادر را بوسید. مادر اسپنددان را گذاشت روی زمین و انگشتر را با زحمت داخل انگشت محمود کرد.

محمود با ولع انگشتر را تماشا کرد و ذوق زده گفت: «چه سلیقه ای مادر کی این رو خریدی؟» مادر سرش را پایین انداخت و گفت: «بیست سال پیش.»

- بیست سال پیش؟!

- آره همون وقت که به دنیا اومدی... یکی از دوستای بابات از کربلا اینو آورد.

اسم کربلا که آمد، محمود سرش را رو به قبله چرخاند و گفت: «السلام علیک یا اباعبدالله...» و ادامه داد: «حتماً برات خیلی عزیزه...» مادر با سادگی جواب داد: «آره به اندازه تو.»

- چرا تا حالا مونده؟

مادر ساکت شد. چشم دوخت به عقیق و با صدایی لرزان گفت: «همیشه به راز این انگشتر فکر می‌کنم و به اون خواب.»

- راز و خواب چیه؟!. رمزی حرف می‌زنی مادر؟!

مادر یک آن به خودش آمد. نفهمید که چرا این کلمات بر زبانش جاری شده است. احساس کرد هیچ وقت نباید از خوابی که دیده، برای کسی حرف بزند. ابرو گره کرد و سعی کرد خودش را خونسرد نشان بدهد: «خوب معلومه چرا تا حالا انگشتر رو بهت نشون ندادم؛ چون بیست سال پیش، دست کوچولوی تو اندازه ش نبود!»

محمود یک طاق، ابرویش را بالا انداخت. مادر گفت: «اصلاً این بهونه س که یاد ما باشی، نیست؟»

- اما مادر، حرفای یه دقیقه پیشت چیز دیگه ای بود!

و دوباره دستهای مادر را بوسید و گفت: «کسی سر خیابون منتظره، شمام گرمتونه، برید تو.» مادر حرفی نزد؛ اما نتوانست داخل برود. همچنان نگاه به قدم‌های او داشت. محمود می‌رفت و هر چند قدم، سرش را بر می‌گرداند و از روی دلجویی دستی تکان می‌داد. بغض مادر آرام آرام ترک برداشت. اشک، چشمانش را خیس کرد. محمود رفت و رفت تا جایی که از تیررس چشمان بارانی او پنهان شد.[۷]

چتر منور!

خورشید پشت آسمان شلمچه رنگ باخته بود؛ اما هنوز تَف گرما از روی خاک بر می‌خاست و دانه‌های عرق را مثل شبنم روی پیشانی او و راننده جوان می‌نشاند. نگاهی به ساعت انداخت. داشت دیر می‌شد. با چشم دل می‌دید که گردان‌ها پشت دژ مارد نشسته‌اند تا رمز آغاز مرحله نهایی عملیات را بشنوند. رو کرد به راننده و گفت: «سریع‌تر برو.» راننده پایش را خواباند روی گاز. اولین بار بود که به جبهه می‌آمد. دل دل می‌کرد که سر صحبت با فرمانده را باز کند؛ اما خجالت می‌کشید. به جاده آسفالت که رسید، پیچید به سمت خرمشهر. شهبازی خندید و خنده‌اش کش آمد: «گفتم عجله کن؛ ولی نه اینقدر. هنوز شهر دست اوناست.»

- پس کجا برم؟

- برو به اونجایی که آفتاب داره غروب می کنه. سر کیسه اونجاست.

راننده کنجکاوانه پرسید: «سر کیسه؟!»

- آره، اگه به خواست خدا، گردان‌ها امشب خط رو بشکنند و برسند به جاده بصره- خرمشهر، سی هزار عراقی می افتن تو تله.

- یعنی برا فرار راهی جز شلمچه ندارن؟

- نه. یه طرفشون کارونه، پشت سرشون ارونده، رو به اهواز هم نمی تونن بیان. فقط می مونه جاده خرمشهر-بصره.

راننده ذوق زده شد. گاز ماشین را گرفت تا رسید به جایی که دور تا دور از زمین تیر آهن‌های کج و کوله و ماشین‌های اسقاطی سبز شده بود که تهشان داخل یک کوپه خاک بود و سرشان رو به آسمان. راننده جیپ با چشمان خیره گفت: «به حق چیزای ندیده! چرا این قدر آهن و ماشین علم کردن؟»

- کارشناسای نظامی عراق فکر می‌کنند برای حمله به خرمشهر ما یه راه بیشتر نداریم. اون هم از سمت جاده اهواز-خرمشهر ، با پیاده کردن چترباز!

راننده دماغش را بالا کشید و سرش را تکان داد: «پس این میخا رو کاشتند که زیر پای چتربازا رو قلقلک بدن، ها؟»

- اگه چتربازی وجود داشته باشه.

راننده از اینکه فرمانده با صمیمیت حرف می‌زد، لذت می‌برد. احساس کرد که سال‌هاست او را می‌شناسد. همین طور که گاز می‌داد، گفت: «کم لطفی می‌کنین فرمانده، چترباز که هست.»

شهبازی با قیافه حق به جانب پرسید: «اِ راست می گی؟... کی؟... کجا؟»

- همین هفته گذشته چهار تا اتوبوس چترباز، برگه اعزام گرفتند. همشون دوره چتربازی دیده بودند. من هم با اونا بودم، دست فرمانم خوب بود، گفتند برو راننده فرماندهی بشو!

- خوب بقیه؟!

- رفتند دنبال چتر. البته از این چترا که عراقی‌ها سفره شو چیدند، چتر منور!

راننده که حرف می‌زد چند منور گوشه و کنار آسمان روشن شد. یکی که بزرگ‌تر بود، بالای یک تپه خاک گُر گرفت. در زیر نور قوی آن، دکل بی سیم خودنمایی می‌کرد.

شهبازی رو کرد به راننده: «آهای چترباز! اون منور رو واسه تو فرستادن هوا. چترش مال تو.»

جیپ مثل اسبی که خار زیر دمش گذاشته باشند، یکهو شتاب گرفت. نگاه شهبازی روی یک قطعه چوب که داخل کپه خاک نشسته بود، افتاد. دستی به محبت روی شانه راننده جوان زد و گفت: «رسیدیم؛ اما قول بده خرمشهر که آزاد شد، دو رکعت نماز برا من تو مسجد جامع به خونی، باشه؟» راننده جا خورد. نفهمید که شهبازی چه می‌گوید. زد روی ترمز. با صدای کشیده شدن لاستیک روی خاک، همت از دهانه سنگر بیرون آمد. آستینش را بالا زده بود تا وضو بگیرد. نتوانست خوشحالی‌اش را پنهان کند. جلوتر آمد: «می‌دونستم که میای؛ اما حاج احمد گفت که...» شهبازی دستش را دور مچ همت حلقه کرد: «آره، می دونم پیغام فرستاده که برگردم. امشب اینجام، فردا برمی گردم.» [۸]


عملیات‌های مرتبط

شهید شهبازی به عنوان قائم مقام لشگر بیست‌وهفت محمد رسول ا... (ص) درعملیات فتح‌المبین شرکت کرد.

او در عملیات «بیت المقدس» حضوری فعال یافت. سرانجام در روز دوم خرداد ماه سال 1361 در سن 24 سالگی و در آستانه فتح خرمشهر، شهبازی بر اثر اصابت ترکش خمپاره برات عشق را از ملائک دریافت کرد و به وصال دوست رسید.[۹]

پانویس

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ وبگاه صبح www.sobh.org
  2. مطابق با عید سعید فطر
  3. پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی
  4. پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی
  5. پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی
  6. پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی
  7. پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی
  8. پایگاه مجازی شهید حاج محمود شهبازی
  9. وبگاه صبحwww.sobh.org



رده‌ها