شهید محمود کاوه

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
شهيد محمود کاوه

زندگی‌نامه

سال 1340 در مشهد الرضا (ع)، خانواده مؤمن و معتقد کاوه صاحب پسری شدند که او را محمود نامیدند و از همان کودکی برای تربیت دقیق و پرورش خصائص اسلامی در وجودش تلاش بسیار نمودند. پدر محمود از کسبه متعهد مشهد به شمار می‌آمد و با روحانیون مبارزی چون آیت الله خامنه ای، شهید هاشمی نژاد و شهید کامیاب در ارتباط بود.

دوران دبستان به پایان رسید و علاقه شدید پدر به مکتب اسلام باعث شد که محمود به ادامه تحصیل در حوزه علمیه تشویق شود. او همزمان تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد. با اوج گیری جریانات انقلاب، او که جوانی با نشاط و مذهبی بود، فعالیت‌های مبارزاتی خود را آغاز کرد و در طی این مسیر از راهنمایی‌های آیت الله خامنه ای بسیار استفاده نمود. محمود جزو اولین افرادی بود که به سپاه پاسداران در مشهد مقدس پیوست و پس از گذراندن یک دوره شش ماهه چریکی، به آموزش نظامی دیگر برادران سپاه و بسیج پرداخت. چندی بعد برای حفاظت از بیت شریف امام (ره) به خدمت ایشان حاضر شد و در مدت شش ماه توشه پر باری از سیره عملی آن حضرت ذخیره نمود. حمله متجاوزان آغاز شد و کاوه ماندن را تاب نیاورد، پس خود را به جبهه شوش رساند و به یاری شهید چمران شتافت. به دنبال عملیات نیروهای سپاه در محورهای مختلف کردستان و همزمان با تشکیل تیپ ویژه شهدا (به فرماندهی شهید کاظمی)، محمود به عنوان فرمانده عملیات این تیپ، برگزیده شد.

آوازه تیپ شهدا و فرمانده عملیات آن تا به آنجا رسیده بود که افراد ضد انقلاب دستگیر شده می‌گفتند: «فرماندهان ما تأکید کرده‌اند که اگر با نیروهای تحت امر شخصی به نام «کاوه» مواجه شدید، مقابل آن‌ها نایستید و فرار کنید.» او پس از شهادت شهیدان کاظمی، گنجی زاده و محمد بروجردی در سال 1362 فرماندهی تیپ را به عهده گرفت. محمود کاوه، زندگی‌اش را وقف انقلاب کرده، خود را فرزند کردستان می‌نامید و با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ضد انقلاب، مردم مهاباد با شنیدن خبر شهادتش، پای برهنه پیکر او را بر دوش گرفتند و بر سر و سینه زدند. روح بلند و آسمانی محمود در یازدهم شهریور ماه سال 1365 در سن 25 سالگی، در عملیات کربلای 2 و در حالیکه پیشاپیش رزمندگان بر قله 2519 حاج عمران به سوی یاری دین خدا گام بر می‌داشت، رفیع‌ترین قله عشق و عرفان را فتح کرد و تنها فرزندش «زهرا» را برای ما، در راه ماندگان، به یادگار گذاشت. [۱]


نگارخانه‌ی تصاویر


نگارخانه‌ی ویدئو

جایزه بزرگ برای سر یک شهید - مشاهده در آپارات

چریک دلباخته به اسلام - مشاهده در آپارات

خاطرات - مشاهده در آپارات

آثار شهید

از کلام شهید دشمن باید بداند و این تجربه را کسب کرده باشد که هر توطئه ای را که علیه انقلاب طرح ریزی کند، امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد کرد. آینده جنگ هم کاملاً روشن است که پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد و هیچگاه، ما نخواهیم گذاشت که خون شهیدانمان هدر رود. اگر امروز به انقلاب ما خدشه وارد شود، بدانید که به مسلمانان جهان خدشه وارد شده است، به آن‌ها آسیب رسیده است و اگر به انقلاب ما رونق داده شد، آن‌ها پیروز شده‌اند.[۱]


خاطرات

جلسات قرآن مسجد امام حسن مجتبی علیه‌السلام و حرف‌های معلّمان مدرسه، خیلی روی محمود تأثیر گذاشته بود؛ می‌گفت:«این قدر از شاه بدم آمده که دوست دارم هرچه زودتر به درک واصل به شه.»

نزدیک بهار که می‌دید خودمان را برای عید و دید و بازدید آماده می‌کنیم، ناراحت می‌شد؛ می‌گفت:«شاه عید ما را عزا کرده؛ آن وقت شما می‌گید عید؛ مگه عید هم داریم؟» حضور زن‌های بی‌حجاب در خیابان و مغازه هم خیلی آزارش می‌داد. جنس به آن‌ها نمی‌فروخت. می‌گفت:«ما با شما معامله نمی‌کنیم.» بعضی از آن‌ها با ناراحتی می‌رفتند پی کارشان، ولی بعضی‌ها کنجکاو می‌شدند و می‌پرسیدند: «چرا؟» محمود با شجاعت می‌گفت: «پول شما خیر و برکت نداره.» خاطرم هست روزی دختری بی‌حجاب، سر همین مسأله با محمود بحث کرد. وقتی دید محمود از موضعش کوتاه نمی‌آید، گفت: «تو وظیفه داری جنس مغازه‌ات رو بفروشی و هیچ کاری به این کارها نداشته باشی.» محمود گفت: «ما جنس مغازه‌مون رو به تو نمی‌فروشیم.» دختر با عصبانیت و به حالت تهدید گفت: «حسابت رو می‌رسم!» آن‌ها را می‌شناختیم. هم محلیمان بودند و از شاه‌دوست‌های درجه یک؛ در بعضی ادارات هم نفوذ داشتند. محمود این‌ها را می‌دانست، ولی محکم و با جسارت گفت:«هر غلطی می‌خوای بکنی، بکن!»

ما خیلی ترسیدیم که نکند مأمورهای کلانتری بیایند محمود را ببرند. تمام آن روز نگران بودیم و دل‌شوره داشتیم. آخر شب دیدیم در می‌زنند. محمود با عجله رفت در را باز کرد. ما هم دنبالش رفتیم. همان دختر همراه با پدرش آمده بود سر و صدا کردن. خودشان را حسابی طلبکار می‌دانستند. محمود گفت: «ما اختیار مالمون رو داریم؛ نمی‌خوایم بهتون بفروشیم ... .»

حرفش تمام نشده بود که دختر لجش درآمد و با غیظ، سیلی محکمی زد توی گوش محمود. محمود صورتش قرمز شد.

پدرم دست‌هایش از شدّت ناراحتی و هیجان می‌لرزید، ولی سعی می‌کرد خودش را خون‌سرد نشان بدهد. نمی‌خواست سر و صدا بالا بگیرد. چون نوار، اعلامیه و رسالة حضرت امام(ره) در خانه داشتیم و اگر پای مأمورین به آنجا باز می‌شد، برایمان خیلی گران تمام می‌شد. از طرفی شایسته نبود که بخواهیم با آدم‌های از خداب ی‌خبری مثل آن‌ها خودمان را درگیر کنیم. با وجود این که در درونم قیامتی بر پا شده بود و دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید، با حالتی عادی گفتم: «تو حیا نمی‌کنی دست روی پسر مردم دراز می‌کنی؟ فکر نمی‌کنی نامحرمه، گناه داره؟» همسایه‌ها جمع شده بودند و موضوع را فهمیده بودند. می‌دانستند محمود جوان پاکی است و چون نمی‌خواسته با این جور آدم‌ها معامله کند، کار به اینجا کشیده؛ چند نفرشان دخالت کردند و بالأخره قضیه فیصله پیدا کرد. آن‌ها می‌خواستند با این کارشان آبروی ما را ببرند و به اصطلاح زهرچشمی از ما بگیرند و بعد هم پدرم و محمود را وادار به عذرخواهی کنند؛ ولی از آن‌جا که کار محمود برای رضای خدا بود، خدا هم آن‌ها را در محلّه مفتضح و انگشت‌نما کرد. [۲] - راوی: طاهره کاوه


نقشه را پهن می‌کرد و می‌نشست وسط نیروها. بسم الله که می‌گفت، نفس از کسی در نمی‌آمد. بعد مثل بچّه‌های کلاس اوّلی، از همه درس می‌پرسید: «پاشو بگو این جا چی بود. پاشو این قسمت رو توضیح بده.» اگر کسی اشتباه می‌کرد، می‌گفت: «بنشین. دوباره توضیح می‌دم. گوش می‌کنید؟» این قدر توضیح می‌داد تا دیگر کسی اشتباه نکند. می‌گفت: «اشتباه توی این اتاق، خون نیرو است توی عملیات.» گاهی یکی خیلی پرت بود. بقیه را می‌فرستاد بروند و خودش باز با این می‌نشست؛ می‌شد هفت ساعت، هشت ساعت. [۲]


خبر رسانده بودند که می‌خواهیم بیاییم شهر را بگیریم؛ کسی توی شهر نباشد. مردم هم از ترس، مغازه‌های بازار را بسته بودند و رفته بودند خانه‌هاشان. در کلّ بازار شاید چند تا مغازه بیشتر باز نبود.

به کاوه گفتند که ضدّ‌انقلاب الآن است که بیاید؛ شهر را هم مردم از ترس تعطیل کرده‌اند. به من گفت: «یک قوطی رنگ و یک قلم‌مو بردار و با بچّه‌ها بیا.» رفتیم بازار. گفت «روی مغازه‌های بسته را شماره بزن.» شروع کردم شماره زدن. هنوز به آخر بازار نرسیده، دیدیم مردم دارند بر می‌گردند مغازه‌ها را باز می‌کنند. فکر کرده بودند لابد اعدامشان می‌کنیم که مغازه‌شان را بسته‌اند. ترس، ترس را از رو برد. آن‌ها هم از خیر تصرف شهر گذشتند. خیلی منتظرشان شدیم، نیامدند. خون از دماغ کسی هم نیامد.[۲]


کاظمی داشت زمین و زمان را به هم می‌دوخت که: «محمود کاوه کجا است پس؟» چه می‌دانستیم؟ فقط شنیده بودیم توی محاصره است. کجا؟ نمی‌دانستیم. با همه دعوا داشت که چرا تنهاش گذاشته‌اید.

بالأخره محمود با چهار نفر دیگر از یک کانال زدند بیرون. سه‌تاشان مجروح شده بودند. اما محمود سالم بود. کاظمی از این رو به آن رو شد. لب‌هاش از خنده باز شد؛ چشم‌هاش از شادی برق می‌زد؛ با همه بگو بخند می‌کرد. دم غروب هم بود؛ گفت «حالا که محمود پیدا شد،‌ برم یه سر به بچّه‌ها بزنم تا تاریک نشده و برگردم.» یک ربع نکشید که خبر آوردند کاظمی کمین خورده و مجروح شده. ما به مجروح بودنش هم نرسیدیم. تا رسیدیم، شهید شده بود. محمود چه اشکی می‌ریخت. تمام پهنای صورتش اشک بود.[۲]


گفتم: «با برادر کاوه کار دارم.» گفتند: «داره فوتبال می کنه با بچّه‌ها.» هر چه نگاه کردم، دیدم خوب دارند فوتبال بازی می‌کنند؛ همه مثل همند. من از کجا بفهمم کاوه کدام است؟ صبر کردم بازی که تمام شد، پیدایش کنم.[۲] - راوی: جاوید نظام پور


در تیرماه سال 1361، با انجام عملیاتی دقیق و حساب‌شده، سدّ بوکان آزاد شد. ضدّ‌انقلاب، در خواب شب هم نمی‌دید که آن موقعیت مهم و حسّاس را از دست بدهد. آن‌قدر به منطقه احاطه داشتند و آن‌قدر مطمئن بودند که تهدید کرده بودند اگر اطراف سدّ بوکان کوچک‌ترین عملیاتی انجام بدهیم، سد را با تمام امکاناتش منفجر می‌کنند. در این صورت، خسارت زیادی به جان و مال مردم وارد می‌شد. برای این که این توطئه خنثی شود، ناصر کاظمی، طرح جانانه‌ای ارائه داد که در نهایت، منجر به آزاد سازی سد، بدون این که آسیبی به آن برسد، شد. برای تثبیت این پیروزی، خودش هم در منطقه ماند و پا به پای بچّه‌ها مقاومت کرد. بعضی از شب‌ها که مجالی پیش می‌آمد، دور هم می‌نشستیم و راجع به مسائل مختلف، صحبت می‌کردیم. در آن محفل دوستانه، وجود گرم و صمیمی کاظمی، شمع محفلمان بود. در یکی از همین شب‌ها، صحبت از شهید و شهادت نقل مجلس شد. در این بین، بعضی به یکدیگر می‌گفتند: «تو چه‌قدر نورانی شده‌ای! به همین زودی شهید می‌شی! و… .» آن وقت‌ها آن‌قدر عملیات می‌رفتیم و دائم در دل خطر بودیم که شهادت را همیشه در چندقدمی می‌دیدیم. این طور حس می‌شد که با آن وضعیت، هر کدام از ما، یکی دوسال دیگر بیشتر عمر نمی‌کند. آن شب، ناصر کاظمی مثل خیلی وقت‌های دیگر، فقط گوش می‌داد. یک وقت دیدم آهی کشید و از روی افسوس گفت: «این عملیات هم تموم شد و باز من شهید نشدم.» همه سراپا گوش شدند وخیره به او. می‌دانستم او هم مثل خیلی از فرماندهان، اشتیاق شهادت، تمام وجودش را فرا گرفته، اما اولّین بار بود که چنین حرفی را از او می‌شنیدم. گفت: «البتّه اگه شهید نشم و نتونم با خون خودم خدمتی به اسلام بکنم، خیلی نگران نیستم.» این حرف او، بیشتر مایة تعجّب شد. ادامه داد:‌ «من کاری برای جمهوری اسلامی کرده‌ام که خیلی امیدوارم حق تعالی عنایتش رو شامل حالم کنه.» من هم مثل بقیه بچّه‌ها، حسابی کنجکاو شده بودم بدانم این کار مثبت چیست که کاظمی با آن همه توداری و با آن تنفّر زیاد از ریا، می‌خواهد آن را در جمع بچّه‌ها بگوید. گفت: «من "کاوه" رو برای جمهوری اسلامی کشف کردم و یقین دارم که کاوه می‌تونه مسألة کردستان رو حل کنه.»[۲] - راوی: محمد بهشتی خواه


کاوه، حسّاسیت عجیبی روی انضباط نیروها داشت. چنان نظم و انضباطی در پادگان به وجود آورده بود که باعث تعجّب همه، به‌خصوص فرماندهان رده بالای ارتش، مثل صیّاد شیرازی شده بود. آن‌ها هر وقت به مقرّ تیپ می‌آمدند، می‌گفتند: «کاوه مثل افسرهای کارکشته است که همه چیز رو زیرنظر داره و کوچک‌ترین مسأله‌ای، از نگاه تیزبینش دور نمی مونه.»

خود ما هم، این را از بازدیدها و جلساتی که داشت، می‌فهمیدیم؛ از انضباط ظاهری گرفته- مثل بستن بند پوتین، نحوة لباس پوشیدن و فانسقه بستن- تا نظافت پادگان و آسایش‌گاه و دادن مرخّصی به‌موقع به نیروها، همه و همه را کنترل می‌کرد و کاملاً نظارت داشت. هر وقت هم لازم می‌شد، مسئولین را بازخواست می‌کرد. خلاصه این که با همه مشغله‌های عملیاتی که داشت، از این مسائل هم غافل نمی‌شد.

روزی در پادگان جلسه داشتیم. موضوع جلسه، بررسی وضعیت انضباط نیروها بود که با حضور خود کاوه هر دهپانزده روز یک‌بار برگزار می‌شد و تصمیماتی که در جلسه گرفته می‌شد، همه ملزم به اجرای آن بودند. از اثرات این شیوه، این بود که از اعمال سلیقه‌های شخصی جلوگیری می‌شد و همه از یک برنامة واحد پیروی می‌کردند.

آن روز، هر یک از مسئولان و فرماندهان، از وضعیت نیروهای تحت امرشان گزارش دادند. بعضی، از بی‌انضباطی نیروها گله می‌کردند و می‌خواستند که دفتر قضایی با آن‌ها برخورد بکند. من ساکت نشسته بودم و چیزی نمی‌گفتم. کاوه که همه چیز را زیرنظر داشت، با خنده پرسید: «شما چرا ساکت نشستی؟ لابد آدم بی‌نظم در ادوات پیدا نمی‌شه؟»

گفتم: «ما در ادوات قانونی داریم که بچّه‌ها خود به خود مجبورن منضبط باشن.»

پرسید: «چه قانونی؟»

گفتم: «در واحد ادوات کسی بی‌نظمی نمی‌کنه، چون همه می‌دونن که روز آخر به حسابشون رسیدگی می‌کنم.» کاوه دقیق شد و با تأمّل پرسید:« چه‌کار می‌کنی؟»

گفتم: «از مرخصیشان کم می‌کنم. چند وقته که این برنامه رو اجرا می‌کنیم؛ خوب هم جواب می ده.»

این را که گفتم، انگار بلا گفتم! کاوه یک‌دفعه عصبانی شد و با تشر گفت:«تو خیلی اشتباه می‌کنی این کار رو می‌کنی.» حیرت‌زده پرسیدم: «چرا؟ مگه خلافه؟» گفت: «تو با این کارت، حقّ پدر و [مادر] و زن و بچّه‌هاشون رو غصب می‌کنی. اون‌ها مدّتی رو که در منطقه می‌مونن، وظیفه‌شونه؛ تعهّد دادن؛ اما اون چند روزی که بهشون مرخّصی داده می‌شه، حقّ خانواده‌هاشونه.» و بعد با لحنی جدی گفت: «آخرین بار باشه که این کار رو می‌کنی!» در همان جلسه، کاوه دستور داد که هیچ کس حق ندارد با کم کردن مرخّصی استحقاقی، نیروی بی‌انضباط را تنبیه کند.[۲] - راوی: علی صلاحی


مدّت‌ها قبل از انجام عملیات والفجر نه، نیروهای اطّلاعات، سرگرم شناسایی منطقه بودند. هرچند وقت یک‌بار با محمود می‌رفتیم سرکشی از آن‌ها، تا هم «خسته نباشیدی» بگوییم و هم در جریان پیشرفت کارشان قرار بگیریم. بچّه‌ها روی ارتفاعات «میشلان»، سنگری گروهی داشتند. این سنگر، پایگاه بچّه‌های ارتش بود که با وجود کمبود جا، آن را خالی کرده و در اختیار تیپ قرار داده بودند. به اندازه ده پانزده نفر جا داشت؛ یعنی فقط بچّه‌های اطّلاعات می‌توانستند در آن‌جا استراحت کنند. فرماندهان و مسئولانی هم که برای سرکشی و اطّلاع یافتن از چگونگی پیشرفت کار به آن‌جا می‌رفتند، هر طور بود در همان سنگر استراحت می‌کردند.

هرچه به شروع عملیات نزدیک‌تر می‌شدیم، رفت و آمد مسئولین هم بیشتر می‌شد و کار بچّه‌های اطّلاعات هم سخت‌تر و فشرده‌تر. در یکی از همین سرکشی‌ها بود که دیدم بچّه‌ها دست به کار معنی‌داری زده‌اند. هر کدام اسمشان را بر روی کاغذی نوشته و چسبانده بودند روی دیوار سنگر. با این کار، غیرمستقیم به مهمان‌ها می‌گفتند که در این‌جا جایی برای شما نیست.

وقتی محمود چشمش به این نوشته‌ها افتاد، خنده‌اش گرفت. خود بچّه‌ها هم خندیدند. محمود گفت: «صلاحی! استقلال از وابستگی خیلی بهتره.» بلافاصله، دست به کار شد تا هرچه سریع‌تر سنگری برپا شود تا به برنامة نیروهایی که از شناسایی می‌آیند و لازم است در طول روز استراحت کنند، لطمه‌ای وارد نشود. بچّه‌های اطّلاعات، برای کاوه احترام خاصّی قائل بودند و آن مطلب را بدون شک برای او ننوشته بودند. حتّی اگر یک درصد احتمال می‌دادند از نوشتن و تقسیم‌بندی جا، ممکن است کاوه قدم به سنگرشان نگذارد، اصلاً این کار را نمی‌کردند؛ اما به هر حال محمود کار خودش را کرد و تصمیم گرفت سنگری مستقل و جدا برای فرماندهی و مسئولین واحدها بسازد.

صبح روز بعد، بچّه‌های مهندسی، مشغول شدند و شب نشده کار ساخت سنگر را تمام کردند. محمود که از جلسة قرارگاه برگشت، رفت و سنگر را دید. اطرافش را و بعد هم داخل آن را به دقّت نگاه کرد. وقتی که از سنگر بیرون آمد، گفت: «این که ناقصه!» در ساخت سنگر خیلی سعی کرده بودم که همه چیز کامل باشد. باتعجّب گفتم: «کجاش ناقصه؟» گفت: «برو نگاه کن، خودت می‌بینی!» رفتم و چهارچشمی همه جا را نگاه کردم. هرچه که لازمة سنگر فرماندهی است، آن‌جا بود. برگشتم و گفتم: «به نظر من که نقصی نداره.» رفت و از داخل ماشین، قاب عکسی آورد. در تاریکی شب، وقتی به‌دقّت نگاه کردم، دیدم عکس حضرت امام(ره) است. دو ریالی‌ام جا افتاد که نقص سنگر چیست. محمود گفت: «سنگر فرماندهی، اگه عکس امام نداشته باشه، ناقصه.»[۲] - راوی: بسیجی شهید اصغر رمضانی


فکر همه چیز را کرده بودیم. می‌خواستیم با کم‌ترین تلفات، عملیات بزرگی انجام دهیم. آخرین مرحلة شناسایی مواضع دشمن تمام شد، ولی هنوز مسأله‌ای تمام ذهنم را مشغول کرده بود. هر چه فکر کردم راه چاره‌ای پیدا کنم، فایده‌ای نداشت. همه‌اش از خودم می‌پرسیدم: «با این همه برگ بلوط می‌خوای چه‌کار کنی؟» برعکس من، محمود به آن‌ها اهمیت نمی‌داد. بالأخره آن شب که از شناسایی برگشتیم، طاقت نیاوردم و گفتم: «این برگ‌های بلوط که توی راهمونه، فردا شب ممکنه کار دستمون بده ها.»

لبخند معنی‌داری زد و گفت: «این دیگه دست ما نیست؛ کس دیگه‌ای عملیات رو هدایت می‌کنه.» و قبل از آن که پاسخی بدهم، از من جدا شد. شب عملیات، دلهره همة وجودم را گرفته بود. فکر عبور چند گردان از روی برگ‌های خشک عذابم می‌داد. تا لحظه‌ای که تجهیزات نیروهای گردان را برای حرکت وارسی می‌کردم، آسمان صاف بود و پر ستاره؛ نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود. زدن به خط دشمن، آن هم زیر نور ماه، خیلی مشکل بود. در همان حال، متوسّل شدم به امام زمان (عج) و عرض کردم: «آقا! ما تلاشمون رو کردیم و آن‌چه از دستمون برمی‌آمد، انجام دادیم، بقیه‌اش دیگه با خودتون؛ چشم ما به عنایت و لطف شما است.» هنوز از خطّ خودی فاصله نگرفته بودیم که توده‌ای از ابرهای سیاه، آسمان منطقه را تاریک کرد. به دنبال آن، رعد و برق و باران هم شروع شد. آرامش عجیبی داشتم؛ حالا دیگر نه نگران عبور گردان‌ها از روی برگ‌های خشک بودم، نه دلواپس نور مهتاب و دید عراقی‌ها.[۲] - راوی: علی صلاحی


تیپ در حالت آماده‌باش بود و همة نیروها، خودشان را آمادة انجام عملیاتی بزرگ می‌کردند.

جنب‌وجوش عجیبی بین بچّه‌ها حاکم بود. از همه بیش‌تر، بچّه های اطّلاعات- عملیات، شور و هیجان داشتند و سعی می‌کردند زودتر از بقیه کارشان را سرو سامان بدهند.

حسن عمادالاسلامی،برادرخانم محمود، هم از نیروهای اطّلاعات – عملیات و از بچّه‌های زبدة گشتی- شناسایی بود که همیشه و همه جا کنار محمود بود. در همین اوضاع و احوال، کاری ضروری برای حسن پیش آمده بود که باید سریع به مشهد برمی‌گشت. فرماندة واحد، دادن مرخصی به او را موکول به موافقت کاوه کرده بود. وارد اتاق محمود شدیم. حسن مرا هم با خودش برده بود تا اگر جواب رد شنید، واسطه‌اش باشم.

محمود، سرگرم خواندن نامه‌های اداری بود. بعد از احوال‌پرسی رو به حسن کرد و گفت: «حسن آقا! چه خبر؟»

حسن که انگار منتظر این سؤال بود، زود گفت: «راستش از مشهد زنگ زدن که خودم رو سریع برسونم مشهد.» و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: «اجازه بدین دو سه روزی برم مرخّصی و زود برگردم.»

محمود که با تعجّب به حسن خیره شده بود، گفت: «تو که می‌دونی عملیات نزدیکه و مرخّصی نباید بری.» حسن، که خودش هم خجالت می‌کشید در چنین موقعیتی به مرخصی برود، سرش را پایین انداخت و گفت: «کار مهمّیه، حتماً باید بروم.»

محمود دوباره مشغول خواندن نامه‌ها و گزارش‌هایی شد که روی میزش بود. حسن منّ و منّی کرد و گفت: «پس شما اجازه می‌دین برم؟»

محمود سرش را بلند کرد؛ نگاه معناداری به حسن انداخت و گفت: «اجازه نمی‌دم؛ بهتره بری سر مأموریتت.» می‌شد حدس زد که جواب آخر محمود چیست، اما حسن همان طور ایستاده بود و فکر می‌کرد که چه بگوید تا موافقت او را جلب کند. چیزی نگذشت که حسن، دوباره درخواست خودش را تکرار کرد. محمود، نگاه تندی بهش انداخت و با ناراحتی گفت: «گفتم برگرد سر واحدت!»

حسن که انتظار چنین برخوردی را نداشت، دیگر ساکت شد. بعد نگاه ملتمسانه‌ای به من کرد و از اتاق بیرون رفت. می‌خواست من چیزی بگویم.

به محمود گفتم: «آقا محمود! کارش واقعاً مهمه؛ اجازه می‌دادی می‌رفت و زود برمی‌گشت.»

محمود گفت: «توی پادگان، خیلی‌ها می‌دونن که حسن، برادر خانم منه.»

گفتم: «این که دلیل نمی‌شه که چون حسن، برادر خانم فرمانده تیپه، مرخصی اضطراری نره.»

گفت: «چند روز دیگه عملیاته؛ اگه رفت و کارش طول کشید و به عملیات نرسید، ممکنه تو ذهن بعضی‌ها به یاد که کاوه موقع عملیات، برادر خانمش رو فرستاده مرخّصی تا سالم بمونه.»

می‌دانستم که حسن هم مثل بقیة پاسدارها، مرد عملیات است و کسی نیست که از زیر کار شانه خالی کند. در عملیات‌ها همیشه کنار محمود بود و منتظر بود تا محمود ازش چیزی بخواهد و او انجام دهد.

خواستم یک جوری راضی‌اش کنم تا اجازه بدهد که حسن برود و زود برگردد. برای همین گفتم: «خودم ضمانتش رو می‌کنم که به عملیات برسه.»

محمود با ناراحتی گفت: «من با کسی عقد اخوّت نبستم؛ دوستم ندارم که اعتقاداتم به خاطر همچین کارهایی دچار لغزش به شه.»

تصمیمش قاطع و جدی بود. با این حرفش، هم تکلیف حسن را روشن کرد و هم تکلیف مرا که بعد از این نسبت به خیلی از جزئیات، دقّت بیش‌تری بکنم.[۲] - راوی: ماه‌نساء شیخی


محمود مجروح شده بود و در قسمت مغز و اعصاب بیمارستان قائم (عج) مشهد بستری بود. در عین حال، همة فکر و ذکرش کردستان بود و بچّه‌های رزمنده. با همان سر باندپیچی شده و از روی تخت بیمارستان، پی‌گیر کارهای جبهه بود. روزی آقایخرّمی، راننده‌اش، را فرستاده بود سپاه؛ چند تا کار بهش گفته بود که باید انجام می‌داد. موقع برگشت، آمد در خانة ما و گفت: «من دارم می‌رم بیمارستان پیش آقا محمود؛ شما هم بیاین بریم.»

وقتی دیدم ماشین آماده است، از خدا خواسته همراهش رفتم بیمارستان. محمود، دراز کشیده بود. خدا می‌داند چه دردهایی را تحمّل می‌کرد، ولی خم به ابرو نمی‌آورد و خود را سرحال و با نشاط نشان می‌داد. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: «تنها اومدین مادر؟»

حق داشت این سؤال را بکند، چون روزهای قبل، معمولاً با پدرش یا با بچّه‌ها می‌رفتم. می‌دانست که تنها آمدن، برای من خیلی سخت است. گفتم: «نه مادرجان! تنها نیومدم. با آقای خرّمی اومدم.» تا این را گفتم، یکهو از این رو به آن رو شد و اخم‌هایش رفت توی هم.

محمود در استفاده از بیت‌المال، خصوصاً ماشین‌های سپاه، خیلی سخت‌گیر بود. چند بار هم تذکّر داده بود که مبادا با ماشین‌های سپاه رفت و آمد کنیم. هم من و هم پدرش همیشه حواسمان بود که یک وقت کاری نکنیم که باعث رنجش خاطر و ناراحتی‌اش بشود. آن‌جا فهمیدم که نباید این کار را می‌کردم. با ناراحتی گفت: «اشتباه کردین! مگه بهتون نگفته بودم مواظب باشین؟»

آقای خرّمی رو کرد به محمود و گفت: «آقا محمود! من دیدم حالا که میام این‌جا، ایشون رو هم بیارم تا شما رو ببینن.» گفت: «اشتباه کردین!» آقای خرّمی گفت: «آخه مسیرمون بود؛ فقط به خاطر حاج خانوم که نرفته بودم!» محمود باز هم قانع نشد. رو به من کرد و گفت: «به هر حال، موقع رفتن، حتماً با تاکسی برگردین خونه.». بعد از گذشت این مدّت، هنوز در استفاده از بیت‌المال، همان سخت‌گیری را که محمود به آن معتقد بود، مدّ‌نظر دارم.[۲] - راوی: علی شمقدری


بعد از شهادت محمود، در زمان ریاست جمهوری آیت الله خامنه‌ای، آقا به مهاباد، پادگان لشگر ویژة شهدا، تشریف برده بودند.

پادگان بزرگی بود. مسجدی هم که درست کرده بودند، بزرگ بود. همة نیروهای لشگر به مسجد آمده بودند. آقا سخنرانی مفصّلی کردند و از محمود آن‌طور که شایسته‌اش بود، تعریف و تمجید کردند. بعد فرمودند: «فراموش نمی‌کنم همین شهید محمود کاوه، نوجوان بود؛ پدرش دستش را می‌گرفت؛ می‌آورد به آن مسجدی که من آن‌جا صحبت می‌کردم و تفسیر می‌گفتم.»

بعد با تأثّر ادامه دادند: «این جوان‌ها پرواز کردند و ما ماندیم.» منقلب شدند؛ طوری که مکث می‌کردند، بعد حرف می‌زدند. در این چند سالی که خدمت آقا بودم، تا آن روز ندیده بودم آن طور گریه کنند. [۲]


عملیات‌های مرتبط

شهید محمود کاوه در عملیاتهای والفجر2، بدر، قادر، والفجر9 و کربلای 2حضور داشت و سرانجام در عملیات کربلای 2 به شهادت رسید.[۱]

منابع

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ وبگاه صبح www.sobh.org
  2. ۲٫۰۰ ۲٫۰۱ ۲٫۰۲ ۲٫۰۳ ۲٫۰۴ ۲٫۰۵ ۲٫۰۶ ۲٫۰۷ ۲٫۰۸ ۲٫۰۹ ۲٫۱۰ ۲٫۱۱ نرم‌افزار شاهد

رده‌ها