شهید ناصر کاظمی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگی‌نامه

دوازدهم خرداد سال 1335 بود که ناصر در تهران چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را به تحصیل و کسب دانش پرداخت. از همان ابتدا روحیات خاص و بلند نظری‌های او دورنمایی از آینده ای روشن و تابناک بود. با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه به دانشگاه راه یافت و در دو رشته پیراپزشکی و تربیت بدنی پذیرفته شد و دو مین رشته را به دلیل علاقه ای که به آن داشت برگزید و در کنار تحصیل برای امرار معاش به تدریس پرداخت.در زمان پهلوی به دلیل حرکات ضد آمریکایی دستگیر و راهی زندان قصر شد و پس از آزادی از زندان یک مبارز تمام عیار بود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و به منظور مقابله با تحرکات منافقین به کردستان اعزام شد. در حالی که فرمانده سپاه پاوه بود در تشکیلات منافقین نفوذ کرده و اطلاعات بسیاری را جمع آوری نمود. با شروع جنگ تحمیلی به دفاع از مرزها برخاست و سر انجام در ششم شهریور سال 1361 معاون قرارگاه حمزه سیدالشهدا (س) به شهادت رسید.سردشت شاهد اصابت تیر به پیشانی این دلاور 26 ساله بود. پیکر پاک فرمانده سپاه کردستان را در قطعه 24 بهشت زهرا (س) در نزدیکی دکتر چمران آرمیده است. از او یک فرزند به یادگار باقی ماند.


وصیت نامه

بسمه تعالی

در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است که از خود وصیت نامه ای بر جای گذارد .....

1-تنها مکتب رهایی بخش مستضعفین از دست مستکبرین مکتب انقلاب اسلام می‌باشد.

2-جهت ادامه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و متصل شدن به انقلاب جهانی مهدی (عج) همیشه سراپا گوش به فرمان امام و یاران صدیق و مؤمن امام که عملاً در خدمت انقلاب و اسلام عزیز بوده‌اند باشید.

3-برای اینکه در این دنیای زودگذر گرفتار انحراف نفس نشوید همیشه به یاد خدا باشید.

4-ماهی یکبار به قبرستان شهدا بروید و درس مبارزه و ایثار و گذشتن از دنیا و پیوستن به شهدای صدر اسلامی تاکنون را فرا گیرید.

5-سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا حد امکان از نظر عقیدتی و سیاسی و نظامی تقویت نمایید و به خصوص سپاه را در یک سازماندهی واحد و طی یک ضوابط واحد در سرتاسر مملکت اسلامی سبط و گسترش دهید.

6-از اینکه کاری اشتباه انجام داده‌اید از گفتن آن ابا نداشته باشید.

7-سیاستمداران همیشه باید از افرادی که مخلص و صادق و باتقوا باشند تا بتوانند سیاست مکتب اسلام را پیاده نمایند.

8-سعی را برای نیروهای جوان بر جذب بگذارید نه دفع.

9-سعی کنید تحمل عقیده مخالف را عملاً انجام دهید مانند شهید دکتر سید محمد بهشتی.

10-از اختلافات داخلی به خاطر رضای خدا و خون شهدای انقلاب اسلامی بپرهیزید.

11-سعی شود که قانون اسلام در مورد همه به طرز یکسان اجرا شود و فرقی بین یک فرد عادی وسپاهی و روحانی و دولتمرد نباشد.

12-اگر کسی مسئول شد موظف است که بر کار زیردستانش تا حد امکان و توان نظارت نماید وگرنه باید از آن مسئولیت کنار رود.

13-از تهمت زدن بدون علم و آگاهی به دیگران شدیداً پرهیز کنید....

ناصر کاظمی

9/3/61[۱]


خاطرات

  • دست شکسته وبال گردن شد

سال 1356 بود. قرار شد مانند هر سال، در روز چهارم آبان جشن تولد شاه برگزار شود. برای اجرای قسمتی از برنامه‌ها، باید گروهی منسجم از دانشجویان رشتة تربیت بدنی برگزیده می‌شد. نام ناصر کاظمی هم در لیست برگزیدگان بود اما دلش در جای دیگر. چند روزی تمام فکر و ذکر ناصر فرار از تکلیف ناخواسته بود تا این‌که در همان ساعات اوّلیة تمرین با یک صحنه‌سازی ماهرانه، چنان داد و فریادی به راه انداخت که همه فکر کردند دست او شکسته. با شتاب بسیار او را به درمانگاه رساندند. دانشجوی رشته تربیت بدنی، درمانگاه را روی سرش گذاشته بود و چنان داد و فریاد می‌کرد که حتّی مجال عکس‌برداری از دستش را هم به کسی نداد. وقتی پرستارها با عجله دست ناصر را گچ می‌گرفتند، باری سنگین از روی شانه‌های او پایین آمده بود؛ دیگر اجباری به شرکت در آن مراسم مسخره نداشت.

مدّتی بعد، یک دوره مسابقات کشتی با نام جام آریامهر برگزار شد. کشتی‌گیران از سراسر دنیا برای شرکت در این مسابقات به ایران آمدند؛ اما اتّفاق عجیبی که در طول مسابقات افتاد، رسوایی بزرگی برپا کرد. ناصر کاظمی دانشجوی رشتة تربیت بدنی، پرچم آمریکا را از میان پرچم‌های نصب شده در جایگاه برداشت و آن را در جلوی چشم حاضرین در ورزشگاه به آتش کشید.

چشم‌های مات و مبهوت کشتی‌گیران آمریکایی به پرچمشعله‌ور خیره شده بود؛ سمبل بت می‌سوخت و از کسی کاری ساخته نبود. ناصر دستگیر و به زندان قصر فرستاده شد. بیست و پنج روز بعد که از زندان آزاد شد، یک مبارز به تمام معنا بود. از آن پس، تمام توان و انرژی خود را صرف مبارزات انقلابی کرد. برای این که مبادا مردم در هنگام فرار از دست مأموران ساواک در کوچه‌های بن‌بست به دام بیافتند، سر این کوچه‌ها تابلوی «این کوچه بن بست است»، نصب کرده بود. بیست و دوم بهمن57، برای او روز شکوهمند پیروزی بود.


  • کاک ناصر

یکی از کارهای جالب ناصر، میانجی‌گری در اختلافات خانوادگی مردم کرد بود. مردم به جای مراجعه به ریش‌سفیدها، می‌آمدند سراغ ناصر و او هم ناامیدشان نمی‌کرد.

در تمام مدّتی که فرماندار پاوه بود، هر جمعه در صف آخر نماز جمعة اهل سنّت این شهر حضور داشت و بعد از نماز، با مردم صحبت و به مشکلاتشان رسیدگی می‌کرد؛ این در حالی بود که همیشه احتمال ترور آن بزرگوار وجود داشت، ولی عین خیالش نبود. ناصر این سنّت را تا زمان شهادتش ترک نکرد؛ تا آنجا که به چشم مردم کرد یک تهرانی غریبه نبود؛ او دیگر «کاک ناصر» بود.


  • زیارت امام (ره)

ناصر علاقة زیادی به امام(ره) داشت، یک‌بار با خوشحالی به خانه بازگشت؛ مدام بالا و پایین می‌پرید و مثل بچّه‌ها ورجه وورجه می‌کرد. پرسیدم: «ناصر چیزی شده....؟» با خوشحالی پاسخ داد: «امروز با امام جلسه داشتیم. من دیر به جماران رسیدم و میون جلسه رفتم تو. فکر کردم همه اوّل کار دست‌بوس امام(ره) رفتن؛ به همین علت، زود جلو رفتم و دست امام (ره) را بوسیدم تا از قافله عقب نمانم. نگو دست‌بوسی به آخر جلسه افتاده. آخر جلسه هم که همه رفتن دست بوس امام(ره)، منم یک بار دیگه دست ایشان را بوسیدم. می‌بینی خانم! می‌بینی خدا چه‌قدر منو دوست داره که کاری کرد تا دیر به جلسه برسم و دو بار دست امام(ره) رو ببوسم.»


  • شهادت، آن هم به شکل خاص

یک روز ناصر به من تلفن زد و گفت: «اسم شما را داده‌ام برای حج». گفتم: «چه‌طور تنها بروم، شما نمی‌آیید؟» گفت: «شما در طول عملیات، فشار زیادی را تحمل کرده‌ای؛ سفر به کعبه برای روحیه‌ات لازم است. شما برو من همین جا هستم.» گفتم: «خانة خدا را که رد نمی‌کنند.» گفت: «خدا را چه دیدی؟ شما بروید دیدن خانة خدا؛ شاید من رفتم دیدن خود خدا.» گفتم: «ناصر دوست داری شهید بشوی؟» گفت: «بله؛ شهادت را دوست دارم.» پرسیدم: «دوست داری اسیر یا جانباز بشوی؟» فکری کرد و گفت: «برای جانبازی و اسارت آمادگی ندارم؛ من دوست دارم شهید شوم؛ آن‌هم به یک شکل خاص.» گفتم: «به چه شکل؟» گفت: «یک تیر بخورم؛ فقط یک تیر، یا توی قلبم، یا توی پیشانی؛ دوست ندارم جنازه‌ام تکّه پاره شود.» روزی که در معراج شهدا پیکر رشید او را برای تشییع آماده می‌کردند، یک گل سرخ بر پیشانی داشت؛ جای اصابت تیر، چون یاقوتی بر پیشانی‌اش می‌درخشید.


  • فرمانده سپاه کردستان

آقا ناصر آمد نماز جمعة بانه و قرار بود سخن‌رانی کند. هروقت می‌آمد، می‌رفت صف آخر می‌نشست. می‌خواستم بروم بالای جایگاه و ایشان را به عنوان فرمانده سپاه استان معرفی کنم.

یقه‌ام را گرفت که: «می‌خواهی بری بالا چی بگی؟ نکنی این کار را! فقط بگو یکی از برادران سپاهی می‌خواد صحبت کنه.» گفتم: «حاجی! اگر بفهمن چه کاره‌ای، حرف‌هاتون رو بیش‌تر تحویل می‌گیرن؛ تأثیرش بیشتر می شه... .» با ناراحتی گفت: «بی‌خود! از این خبرا نیست. حرف اگر حسابی باشه، راه خودشو پیدا می‌کنه. یک بسیجی ساده هم که به یاد و حرف خوب بزنه، ما مخلصش هستیم. یه وقت نگی طرف فرمانده است؛ فرمانده ما امامه و بس... .» آن روز، کاظمی برای مردم صحبت کرد، ولی هیچ کس نمی‌دانست او فرمانده سپاه استان است.


  • اشکی به تمام پهنای صورت

کاظمی داشت زمین و زمان را به هم می‌دوخت که: «محمود کاوه کجا است پس؟» چه می‌دانستیم؟ فقط شنیده بودیم توی محاصره است. کجا؟ نمی‌دانستیم. با همه دعوا داشت که چرا تنهاش گذاشته‌اید.

بالأخره محمود با چهار نفر دیگر از یک کانال زدند بیرون. سه‌تاشان مجروح شده بودند. اما محمود سالم بود. کاظمی از این رو به آن رو شد. لب‌هاش از خنده باز شد؛ چشم‌هاش از شادی برق می‌زد؛ با همه بگو بخند می‌کرد. دم غروب هم بود؛ گفت «حالا که محمود پیدا شد،‌ برم یه سر به بچّه‌ها بزنم تا تاریک نشده و برگردم.» یک ربع نکشید که خبر آوردند کاظمی کمین خورده و مجروح شده. ما به مجروح بودنش هم نرسیدیم. تا رسیدیم، شهید شده بود. محمود چه اشکی می‌ریخت. تمام پهنای صورتش اشک بود.[۲]

  • شهید کاظمی به روایت شهید بروجردی

شهید محمد بروجردی، جانشین قرارگاه حمزه سیدالشهدا، پس از شهادت ناصر کاظمی، طی مصاحبه‌ای دربارة او می‌گوید:

شهید کاظمی واقعاً قبول داشت که اگر با مردم کار شود، هیچ احتیاجی به این کارها [درگیری مسلّحانه] نیست. او می‌گفت: «مردم این گروه‌ها را قبول ندارند و این‌ها با اسلحه حاکمیت پیدا کرده‌اند.» سؤال:

  • سردار بروجردی! ابتدا دربارة آشنایی با شهید کاظمی بگویید.

-آن موقع، مسئول گردان در پادگان ولی‌عصر(عج) تهران بودم. تعدادی در پادگان سعدآباد آموزش دیده و آمده بودند برای سازماندهی و تقسیم کار. اوّل پرونده‌اش را دیدم و بعد هم خودش را.

چطور مسئولیت گرفت؟

-کم‌کم در سازماندهی قرار گرفت. زمانی فرمانده دسته بود و بعد هم فرمانده گردان. در این مدّت، مأموریت‌هایی به جنوب و سیستان و بلوچستان رفته بود. از خصوصیات بارز او که بعدها در کردستان کاملاً محسوس شد، علاقة نیروهای رده پایین به او بود. کسی نبود که بی‌خود کسی را سرگرم کند یا وعده و وعید بدهد. در قبال زیردستانش شدیداً احساس مسئولیت می‌کرد. واقعاً به حرف‌های آنان گوش می‌داد. در عملیات، از معدود افرادی بود که تا آخرین نفر، نیروهایش را جمع‌وجور می‌کرد و بعد خودش می‌آمد عقب.

ناصر کاظمی در کردستان شناخته شد. دربارة فعالیت‌هایش در این استان بگویید.

مدّتی بعد از ما، او هم به غرب آمد.؟ در ابتدا مسئولیتی که پذیرفت، فرمانداری بود. با این‌که سابقة کاری در این زمینه نداشت، ولی با هوشمندی و ذکاوت، توانست یکی از فرمانداران نمونه شود. در آزادسازی شهر پاوه از محاصرة ضدّ‌انقلاب، نقش بسیار مهمّی داشت. بعد هم با هدایت و بسیج مردم، فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت. چیزهایی که از او به ذهنم می‌آید، در نوع خود بی‌نظیر است. به عنوان مثال، بخش «بانیکان» به دست چند ضدّ‌انقلاب افتاده بود. مردم ناراحت به فرمانداری پاوه مراجعه کرده بودند. تحصّن کردند که ارتش و سپاه بیاید و بخش ما را پس بگیرد. در آن موقع، نیروهای نظامی سازماندهی خوبی نداشتند و ناهماهنگی زیاد بود. دیدیم شهید کاظمی با همان نیروهای بومی، شبانه رفت و بانیکان را از دست ضدّ‌انقلاب خارج کرد. این مسألة بسیار بزرگی بود. بعد هم نیروهای ژاندارمری در بخش مستقر شدند که این کار هم به‌دست مردم انجام شد. اصلاً ایشان اعتقاد داشت تا زمانی که نیروی بومی کردستان را فعال نکنیم و مسئولیت به عهده نگیرند، کاری از نیروی نظامی برنمی‌آید. شهید کاظمی در زنده کردن مردم و احیای آنان بسیار مؤثّر بود.

شنیده‌ام یک بار که ایشان مجروح شده بود، دو روز مردم کرد برای سلامتی شهید کاظمی روزه گرفته بودند. در مورد نحوة برخورد او با مردم و علاقه‌مندی‌شان به او بگویید.

-یکی از بهترین عوامل پیشبرد انقلاب اسلامی در این منطقه، برخورد صحیح او با مردم بود. اخلاق اسلامی را گسترش می‌داد؛ خدا هم لطف کرده و ایشان را زنده نگه داشته بود. شهید کاظمی واقعاً قبول داشت که اگر با مردم کار شود، هیچ احتیاجی به این کارها [درگیری مسلّحانه] نیست.

او می‌گفت: «مردم این گروه‌ها را قبول ندارند و این‌ها با اسلحه حاکمیت پیدا کرده‌اند.» نظرش این بود که بچّه‌هایی که می‌آیند این‌جا کار کنند، باید به مردم بها بدهند و سعی کنند عناصر خوبشان را شناسایی کنند و روی کار بیاورند. او روی بسیج مردم اعتقاد شدیدی داشت.

دربارة فرمانداری شهید کاظمی صحبت‌های زیادی شده است، از خاطرات آن روزها بگویید.

خاطرات آن قدر زیاد است که نمی‌توانم به ذهن بیاورم. به هر حال، دو سال و اندی با هم کار می‌کردیم. اوّلین بار که آمد غرب، قرار شد برود فرماندار پاوه شود. برای خود او هم یک مقدار مشکل بود که این مسئولیت را قبول کند. می‌گفت: «من کاری نکرده‌ام و معلوم نیست در آن‌جا موفّق بشوم.» در ابتدا، ریش خود را به صورت پروفسوری تراشید تا ضدّ‌انقلاب چیزی نفهمد. ما خودمان هم وحشت داشتیم. می‌گفتیم اگر راز او کشف شود، شاید در راه او را شهید کنند. به هر حال، با همان ریش بزی! حرکت کرد. در آن‌جا طوری عمل کرده بود که حتّی بعضی از روحانیون هم فکر می‌کردند ایشان از افراد «دموکرات» است. یک‌بار رفته بود «نوسود» و مذاکراتی هم با گروهک‌ها کرده بود. مخفی‌کاری او خیلی خوب بود. در آن‌جا او خودش را رو نکرده بود. به حساب، از آن بچّه‌های جا افتادة تهران بود که به سادگی خودش را رو نمی‌کرد.

علمای آن‌جا نیز متوجّه نبودند. می‌آمدند اعتراض می‌کردند که این شاید از نفوذی‌ها باشد. فکر می‌کردند دموکراتی است و خلاصه، ممکن است یواش‌یواش با ضدّ‌انقلاب همکاری کند. بعد ما می‌رفتیم با ایشان جلسه می‌گذاشتیم؛ می‌گفتیم: «این حرکت شما چیست؟ با گروهک‌ها چه صحبتی کرده‌ای و چه صحبتی می‌کنی؟» ما سعی می‌کردیم معلوم نشود که ایشان سپاهی است. بعد ایشان توضیحات جالبی راجع به کارهایش می‌داد. صحنة بسیار جالبی بود برای ما که خودش را رو نمی‌کرد و سعی می‌کرد با فکر باز برخورد کند. البتّه در این مواقع، حتّی یک دروغ هم نمی‌گفت. منتها، سعی می‌کرد مسائلی را مطرح کند که نه کسی بتواند از آن سوء استفاده کند و نه به نفع ضدّانقلاب باشد.

برای مذاکره به نوسود هم که رفته بود، سعی کرده بود انقلاب را معرفی کند. یعنی گفته بود: «جمهوری اسلامی این است و هیچ آزاری نمی‌خواهد به شما برساند و اگر مشکلاتی دارید، بگویید.» این‌ها هم که به او اشکال می‌گرفتند، مدرک نداشتند؛ فقط می‌گفتند: «چرا رفته و مذاکره کرده؟» می‌گفتند: «چرا فکر می‌کند ضدّ‌انقلاب‌ها می‌توانند برگردند یا احتمالاً می‌توانند آدم‌های خوبی باشند؟» ایشان هم با همان اعتقاد می‌گفت: «باید سعی کنیم ضدّانقلاب را هدایت کنیم. در مواقعی موفّق هم بود؛ کما این‌که یکی از کسانی که توبه کرد و برگشت، اوّلین شهید "نودشه" بود.» ازدواج هم کرده بود؟

-تازه ازدواج کرده بود. با توجّه به شرمی که از زحمات ایشان داشتیم، جرأت نداشتیم مثلاً بگوییم تو باید این قدر زیادتر در کردستان بمانی؛ می‌گفتیم شما نیایید، ولی بعد از یک مدّتی پیدایش می‌شد. با این که تازه ازدواج کرده بود، فقط پانزده روز مرخّصی خواست. ماه رمضان بود؛ می‌گفت: «می‌خواهم بمانم و روی خودم کار کنم.» باز نتوانست قبول کند و در همان ماه رمضان، آمد منطقه. این حاکی از مسئولیت‌شناسی ایشان بود.[۳]


  • کلام امام

شهادت کاظمی غم سنگینی را روی شانه ما گذاشت وقتی به خدمت امام (ره) رسیدم، خبر شهادت او را به اطلاع ایشان رساندم امام با چشمانی اشک آلود فرمودند: «ما فرماندهان غرب را زنده می‌خواهیم».

خیلی زود یاران امام (ره) یکی پس از دیگری از این دیار خاکی رخت بربستند و اسطوره ای شدند که امروز فاصله ما با آن‌ها به درازای فراموشی یک عهد ازلی با امام و شهداست[۴]

  • فوتبال بازی کردن با ناصر کاظمی

بنده، با برادر و برادر همسر شهید ناصر کاظمی در یک اتاق بودیم و با هم ستاد مخابرات تیپ را تشکیل دادیم. یک بعدازظهر، به همراه مجید کاظمی به زمین فوتبال رفتیم. بچّه‌های تیپِ ویژة سپاه و ارتش، دو تیم رقیب بودند و ناصر کاظمی هم کاپیتان تیم ما بود. خودش را به نزدیکی دروازة ارتشی‌ها رساند و بالا پرید و محکم خود را کوبید به زمین. خیلی ناراحت شدم که نکند دست و پای ناصر کاظمی شکسته باشد. به مجید کاظمی گفتم: «داداشت!» او گفت: «فیلمشه؛ این کاره است!» یک‌دفعه ناصر بلند شد؛ توپ را داخل دروازه زد و گل شد.


عکس‌العمل شهید بروجردی هنگام شنیدن خبر شهادت ناصر کاظمی

هم‌زمان با شنیدن خبر شهادت ناصر، صدای هلی‌کوپتر در پادگان پیرانشهر آمد. بچّه‌ها می‌دانستند من به شهید بروجردی علاقه دارم؛ به من گفتند: «رضا! بدو برادر بروجردی آمده.» بی‌سیم پشتم بود. خودم را به شهید محمد بروجردی رساندم. سلام و احوال‌پرسی کردیم. مرا بغل کرد و در حین روبوسی به او گفتم: «خبر دارید؟» گفت: «چی رو؟» گفتم: «ناصر شهید شد!».

شهید بروجردی بدون این‌که خم به ابرو بیاورد، با همان تبسّم همیشگی‌اش، ذکر «الحمدلله رب العالمین» را گفت. فکر کردم متوجه نشده و دوباره تکرار کردم. شهید بروجردی هم گفت: «إنّا لله و أنّا إلیه راجعون.» بعد فهمیدم که این آرامش، برای شهید بروجردی همیشگی است و در هر شرایطی وجود دارد.[۵]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت صبح
  2. نرم افزار شاهد
  3. سایت صالحات
  4. سایت صبح
  5. سایت فارس نیوز

رده