نهرخین

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

خین نهری است در نزدیکی روستای خین در غرب خرمشهر و جنوب نهر عرایض که جزیره بوارین عراق را از شلمچه ایران جدا می‌کند. نهر خین در مجاورت پاسگاه مرزی خین قرار دارد و دو و نیم متر عمق و بین هشت تا سی متر عرض آن متغییر است و در تنومه عراق به شط العرب می‌ریزد.


قبل از آغاز جنگ، ارتش عراق برای مسلح نمودن عوامل خود در خرمشهر به طورمرتب در حاشیه این نهر به تخلیه سلاح می‌پرداخت. با آغاز جنگ تیپ 20 لشکر 5 پیاده ـ مکانیزه ارتش عراق در تاریخ 31/6/1359 در کنار نهر خین آرایش تهاجمی به خود گرفت. این در حالی بود که از روزهای قبل، پاسگاه خیّن زیر آتش دشمن قرار داشت و نیروهای ژاندارمری به کمک نیروهای مردمی در این پاسگاه مقاومت می‌کردند. در سومین روز جنگ این پاسگاه تخلیه شد و مدافعین در محدوده پل نو موضع گرفتند.


در جریان آزادسازی خرمشهر، خیّن یکی از محورهای قرارگاه نصر به فرماندهی شهید همت برای ورود به شهر بود و در عملیات والفجر 8 نیز تلاش پشتیبانی قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص) در محدوده آن صورت گرفت. در عملیات کربلای4 این منطقه شاهد سنگین‌ترین درگیری خود در طول تاریخ بوده است به طوری که شهدای بسیاری در آن به شهادت رسیدند. نهر خین با انواع موانع از جمله نبشی‌های ضربدری و سیم‌خاردارهای حلقوی و انواع میادین مین و موانع خورشیدی، مانع بسیار جدی برای عبور رزمندگان در عملیات‌های کربلای4 و 5 محسوب می‌شد. عبور از منطقه باتلاقی و لجن‌زار و نفوذ به دژ جنوبی نهر خین با ارتفاع دو و نیم متر و عرض شش متر که در وسط آن کانالی بتنی با مهندسی پیچیده ساخته شده بود و اطراف آن سنگرهای نگهبانی و کمین ضد گلوله تعبیه شده بود که گلوله آر.پی.جی هم قدرت تخریب آن را نداشت و انواع جنگ‌افزارها از قبیل توپ 106، آر.پی.جی.11 و چهار لول ضد هوایی از آن محافظت می‌کردند، عملاً کاری غیر ممکن بود. با این حال رزمندگان در عملیات کربلای4 در نبردی شجاعانه خسارات و تلفات فراوانی به دشمن وارد کردند و حتی عده‌ای از رزمندگان از نهر خین گذشتند. اما در نهایت به دلیل لو رفتن عملیات و حجم بسیار سنگین آتش دشمن، فرماندهان دستور توقف عملیات را صادر نمودند. با اطلاعات و تجارب به دست آمده در این عملیات، این منطقه در عملیات کربلای5 آزاد شد.

کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 25

عملیات‌های مرتبط با نهر خیّن

در عملیات والفجر 8 تلاش پشتیبانی قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص) در محدوده این منطقه صورت گرفت. در عملیات کربلای 4 این منطقه شاهد سنگین‌ترین درگیری خود در طول تاریخ بوده است به طوری که شهدای بسیاری در آن به شهادت رسیدند.


خاطرات مرتبط با یادمان نهر خیّن

صف نماز که بسته شد، حاج آقا واعظی خیلی زحمت کشید تا توانست خود را آرام کند تا تکبیره‌الاحرام را بگوید. تکبیرگو هم محمد واحدی بود. صدای او به هیچ کس نمی‌رسید. پیش نماز گریه می‌کرد، نمازگزاران گریه می‌کردند، تکبیرگو هم گریه می‌کرد، عجب نمازی بود! خیلی چسبید. در قنوت نماز، صدای ناله و انابه های «الهی الحقنی بالشهداء و الصالحین» در فضای سالن پیچیده بود.


ما باید از طریق کانال حفر شده، از سمت خاکریز خودمان به داخل نهر خین می‌رفتیم و بعد از عبور از نهر، به خط عراقی‌ها می‌زدیم. نهر پر از مانع بود و از ساحلِ عراق تا بالای خاکریز مین کاری شده بود. باید هر طور شده به آب می‌زدیم، معبر را باز می‌کردیم تا بچه‌ها بتوانند به جزیره بوارین برسند. دو تا کانال بود که نیرو های خط شکن باید از آن رد می‌شدند تا به رودخانه بزنند و با باز کردن معبر از میان سیم خاردارها و خورشیدی‌ها، از آب عبور کنند. خیلی‌ها جنازه‌ی خود را پلی برای عبور رفقایشان کردند تا از این کانال عبور کنند.


چند توپ 105 میلی متری، این طرف خط آماده بود که اگر در معبر لو رفتیم، به سمت سنگرهای کمین شلیک کنند. بعد از اینکه دسته ویژه، راه را باز کرد و اولین سنگرهای تیربار خط خاموش شد. بقیه بچه های غواص از راه همان تونل، از آب رد شدند و بقیه خط را تصرف کردند. بعد هم قرار بود خاکریزها را نیروهای تخریب با انفجار برش دهند و نیرو های یگان دریایی، پل شناور را روی رودخانه خین بیندازند و گردان های پیاده داخل بوارین شوند و کار پاک سازی را ادامه دهند.


برای اینکه دیده نشویم، بعد از ظهر راه افتادیم. در یک کانتینر، حمل می‌شدیم. بچه‌ها حسابی شلوغ می‌کردند. فریاد دلبریان - معاون گروهان غفار - همه را به خود آورد: «به جای این مسخره بازی‌ها، یه سرود به خونید که همه لذت ببرند.» شروع کردیم به آماده کردن سرود و خواندیم: «شهر، شهر خون است، پنجه در خون، خصم دون است ...» و دلبریان که راضی شده بود، با سر تکان دادن، شروع کرد به همراهی با ما. ادامه دادیم: «پشت سنگر، گشته پنچر، ماشین فرمانده لشکر؛ مانده لشکر، مانده لشکر. باید به شط خون شنا کنیم؛ شلپ شولوپ، شلپ شولوپ!»


لبخند از روی لبان دلبریان محو شد و در حالی که به تأسف سر تکان می‌داد گفت: «نه خیر، شماها آدم بشو نیستید.»


علی تشکری، یک عارف به تمام معنا بود؛ تودار، دلسوخته، متواضع، کم‌حرف و بسیار خجول. تعریف می‌کرد که در مشهد وضع خوبی نداشته و مد های غربی و تیپ‌های آن‌چنانی می‌زده. یک نفر با او صحبت می‌کند و به او می‌گوید: یک ماه برو جبهه، اگر خوب نبود، برگرد. علی می‌گفت: «چندین بار به طرف تأکید کردم که من سر یه ماه برمی گردما!» بنده خدا هم تضمین کرده بود سر یک ماه خودش علی را برگرداند. می‌خندید و می‌گفت که نمی‌دانم چرا این یک ماه تمام نمی‌شود؟! خانواده‌ام فکر می‌کنند معجزه شده و امامی، معصومی، کسی مرا متحول کرده! یک بار به او گفتم: «علی، وقتی برگردی چه کار می‌کنی؟ نمی‌ترسی باز هم دوستان سابق عوضت کنند؟» لبخندی زد و گفت: سید، فعلاً که نمی‌خوام برم، هر وقت خواستم برگردم فکرشو می‌کنم.


مسعود احمدیان بچه‌ها را با شوخی بیدار می‌کرد تا نماز شب بخوانند. مثلاً یکی را بیدار می‌کرد و می‌گفت: بابا پاشو من می‌خوام نماز شب به خونم، هیچ کس نیست نگام کنه! یا می‌گفت: «پاشو جون من، اسم سه چهار تا مؤمن رو بگو، تو قنوت نماز شبم کم آوردم!


داخل تونل، به انتظار اعلام رمز عملیات نشسته بودیم. سعید با عجله آمد و به امیر نظری گفت: یا فاطمه زهرا(س)! امیر جان شروع کن. یا علی، التماس دعا!


امیر با شنیدن نام حضرت فاطمه(س) لبخند زد و با بیلچه شروع کرد به برداشتن آخرین قسمت تونل تا راه باز شود. راه که باز شد، چشمتان روز بد نبیند. کوهی از سیم خاردار و خورشیدی، خین را پوشانده بود. امیر نظری نگاه معناداری به ما کرد و گفت: «بچه‌ها بریم، یا علی.» هنوز سرش کاملاً از تونل خارج نشده بود که یک تیر قناسه درست خورد وسط پیشانی‌اش. با یک صدای کوتاه، انگار بخواهد یا حسین بگوید، جلوی چشمان ما پر زد به ملکوت. قناسه چی عراق، سر تونل را نشانه گرفته بود...


یکی از مجروحان زنده بود و شروع کرد به عربی صحبت کردن. می‌گفت: «مرا نکشید. پیش فرمانده خود ببرید، من اسرار مهمی دارم.» لجم گرفت! یعنی چه؟ چند عراقی خواستند بلندش کنند، داد و فریاد کرد که من نمی‌توانم تکان بخورم؛ بگویید او بیاید. یک ستوان عراقی با چند نفر دیگر دور مجروح را گرفتند. من طرف را نمی‌دیدم، فقط ناگهان دیدم عراقی‌ها با وحشت از جا پریدند و ناگهان انفجاری شدید صورت گرفت.


برانکارد جلوی ما که رسید، مجروح، سر امدادگر فریاد کشید: «نگه دار»! بعد جلوی چشمان بهت زده دو امدادگر، پرید پایین و گفت: «قربون دستتون، چه قدر می شه؟!» و زد زیر خنده و پرید داخل ماشین و بین بچه‌ها گم شد. می‌گفت: «رفتم برای خواهرم چتر منور بیارم. خسته شدم، تاکسی گرفتم.»


کربلای پنج ساعت 1:30 نیمه شب آغاز می‌شد و گردان یاسین و گردان نوح باید معبر را باز می‌کردند. این بار بر خلاف کربلای چهار، حفاظت بسیار خوب رعایت شده بود. گفتند تا شب نشده وضو بگیرید و لباس‌های غواصی رو بپوشید. چون موقع اذان بود، گفتند: «همه در سنگرها نماز را نشسته بخوانند.» مسعود احمدیان گفت: «من باید بیرون بخوانم.» غیر از نماز مغرب و عشا، غفیله و وُتیره‌اش را هم خواند و با چشمانی سرخ آمد داخل سنگر، گوشه ای چمباتمه زد و رفت توی فکر.


گفت: «سید، می گن هر کی تو آب شهید به شه، حق‌الناس نداره، درسته؟» گفتم: «امکان داره.» گفت: «خدا کنه توی آب شهید به شم.» به شهادتش اطمینان داشت، اما می‌خواست مکانش را هم تعیین کند. جلوی چشمان خودم داخل آب شهید شد.


قبل از عملیات، بچه‌ها قبر کنده بودند و در آن عبادت می‌کردند. به قبرهای خالی که رسیدم، عجیب دلم گرفت! یکی یکی قبرها را بوسیدم و برای صاحبانشان فاتحه خواندم. همین جا بود که «تشکری» با خدایش خلوت می‌کرد. همین جا بود که «عامری» نماز شبش را می‌خواند. همین جا بود که «رنجبر» برای خودش روضه حضرت زهرا(س) می‌خواند و اشک می‌ریخت.


با هم قرار گذاشته بودند، هر که زودتر شهید شد، آن قدر دم در بهشت منتظر بماند، تا دیگران بیایند. هیچ کس منتظر نماند، همه با هم رفتند.

http://www.emtedadmags.com/article.asp?Art=220


مسافت یادمان نهر خین تانام یادمان مسافت از یادمان(km)

شلمچه 13