شهیدمسلم امیدوار: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۲۹: سطر ۲۹:
 
}}
 
}}
  
شهید مسلم امیدوار
+
[[شهید]] [[مسلم امیدوار]]
تاریخ تولد :1332/04/02
+
تاریخ تولد :[[1332/04/02]]
تاریخ شهادت : 1360/06/27
+
تاریخ شهادت : [[1360/06/27]]
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
مسلم اميدوارم در سال 1332 در [[روستاي گلاردشت]] از توابع بخش [[رحيم آباد]] [[شهرستان رودسر]] در يك خانواده مذهبي و زحمتكش پا به عرصه حيات نهاد پدر و مادرش با داشتن حدود پنج جريب مزرعه برنج و يك دكان چاي پزش خرج او و سه تا ديگر از خواهر و برادرش را تهيه مي نمود. مسلم در سن هفت سالگي در روستاي گلدشت به دبستان كه در آن زمان سپاهي دانش درس مي گفت گمارده شد و از نظر درس هم شاگرد خوبي بود كلاسها را يكي پس از ديگري مي گذراند و در مواقع بيكاري به پدر و مادرش در سردكان كمك مي كرد و مشتريها از اخلاق خوش او هميشه تعريف مي كردند در فصل تابستان هم به اتفاق يكي ديگر از دوستانش به شغل تره بار فردوسي مي پرداخت تا اينكه در رشته طبيعي به اخذ ديپلم در سال 53 نائل آمد و تا زمانيكه به خدمت سربازي نرفته بود بيكار نماند و در سر كارخانه چاي گلدشت كارگري مي كرد تا اينكه در ارديبهشت سال 56 به خدمت نظام وظيفه فرا خوانده شد و در ضمن قبل از رفتن به خدمت سربازي ازدواج نمودند پس از اتمام خدمت سربازي با اينكه موقعيت خوبي را داشتند و مي توانستند بهترين شغل را داشته باشند لذا از هيچكس خواهش و تمنا و به قول خودمان چاپلوسي نكرد و همچنان به كار و كارگري در سر باغات چاي و كارخانه چاي گلدشت مشغول بود تا اينكه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران دودمان منحوس پهلوي و دستگاه طاغوت با سيل خون و فداكاري است حزب اله پيروز شد مسلم اميدوار هم با تائيد فرماندار وقت به سازمان چاي به عنوان ناظر كارخانه معرفي و پس از گذراندن كلاس كارآموزي مشغول به کار شدند و به كار خودشان سخت علاقه داشتند تا اينكه منقضي خدمت 56 جهت مصاف با صداميان دعوت به خدمت مي شود و مسلم هم كه در يكي از كارخانجات چايسازي لاهيجان مشغول به كار بودند بلافاصله خود را به گروهان ژاندارمري شهرستان رودسر معرفي مي نمايند و اعزام مي شوند و پس از طي دوره كارآموزي به همراه لشكر [[قزوين]] به جبهه نبرد حق عليه باطل مي شتابند و در جبهه حاجيه [[سوسنگرد]] به نبرد مي پردازند و در آنجا بر اثر تركش خمپاره به شكمش شهيد مي شوند.
+
مسلم اميدوارم در سال 1332 در روستاي گلاردشت از توابع بخش رحيم آباد شهرستان رودسر در يك خانواده مذهبي و زحمتكش پا به عرصه حيات نهاد پدر و مادرش با داشتن حدود پنج جريب مزرعه برنج و يك دكان چاي پزش خرج او و سه تا ديگر از خواهر و برادرش را تهيه مي نمود. مسلم در سن هفت سالگي در روستاي گلدشت به دبستان كه در آن زمان سپاهي دانش درس مي گفت گمارده شد و از نظر درس هم شاگرد خوبي بود كلاسها را يكي پس از ديگري مي گذراند و در مواقع بيكاري به پدر و مادرش در سردكان كمك مي كرد و مشتريها از اخلاق خوش او هميشه تعريف مي كردند در فصل تابستان هم به اتفاق يكي ديگر از دوستانش به شغل تره بار فردوسي مي پرداخت تا اينكه در رشته طبيعي به اخذ ديپلم در سال 53 نائل آمد و تا زمانيكه به خدمت سربازي نرفته بود بيكار نماند و در سر كارخانه چاي گلدشت كارگري مي كرد تا اينكه در ارديبهشت سال 56 به خدمت نظام وظيفه فرا خوانده شد و در ضمن قبل از رفتن به خدمت سربازي ازدواج نمودند پس از اتمام خدمت سربازي با اينكه موقعيت خوبي را داشتند و مي توانستند بهترين شغل را داشته باشند لذا از هيچكس خواهش و تمنا و به قول خودمان چاپلوسي نكرد و همچنان به كار و كارگري در سر باغات چاي و كارخانه چاي گلدشت مشغول بود تا اينكه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران دودمان منحوس پهلوي و دستگاه طاغوت با سيل خون و فداكاري است حزب اله پيروز شد مسلم اميدوار هم با تائيد فرماندار وقت به سازمان چاي به عنوان ناظر كارخانه معرفي و پس از گذراندن كلاس كارآموزي مشغول به کار شدند و به كار خودشان سخت علاقه داشتند تا اينكه منقضي خدمت 56 جهت مصاف با صداميان دعوت به خدمت مي شود و مسلم هم كه در يكي از كارخانجات چايسازي لاهيجان مشغول به كار بودند بلافاصله خود را به گروهان ژاندارمري شهرستان رودسر معرفي مي نمايند و اعزام مي شوند و پس از طي دوره كارآموزي به همراه [[لشكر قزوين]] به جبهه نبرد حق عليه باطل مي شتابند و در جبهه حاجيه سوسنگرد به نبرد مي پردازند و در آنجا بر اثر تركش خمپاره به شكمش شهيد مي شوند.
پس از شهيد شدن به زادگاهش گلدشت پس از تشييع جنازه مفصل به خاك سپرده مي شودو هم اكنون زيارتگاه مردم مي باشد از شهيد مسلم اميدوار دو فرزند پسر بنامهاي علي و محمد بيادگار مانده است كه از هم اكنون از مادرش مي پرسند كه بابا كي مي آيد و مادرش هم مي گويد باباي شما را كه داشت از شرف و ناموس و حيثيت ملت خود پاسداري مي كرد صداميان امريكايي به شاهدت رساندند و از هم اكنون تخم كينه بر عليه آمريكاي ستمگر در دل آنها كاشته مي شود و ان‌شاءالله پس از مدتي فرزندان شهداي انقلاب حساب تمام زورگويان را خواهند رسيد به اميد آن روز.
+
پس از شهيد شدن به زادگاهش گلدشت پس از تشييع جنازه مفصل به خاك سپرده مي شودو هم اكنون زيارتگاه مردم مي باشد از شهيد مسلم اميدوار دو فرزند پسر بنامهاي علي و محمد بيادگار مانده است كه از هم اكنون از مادرش مي پرسند كه بابا كي مي آيد و مادرش هم مي گويد باباي شما را كه داشت از شرف و ناموس و حيثيت ملت خود پاسداري مي كرد صداميان امريكايي به شهادت رساندند و از هم اكنون تخم كينه بر عليه آمريكاي ستمگر در دل آنها كاشته مي شود و ان‌شاءالله پس از مدتي فرزندان شهداي انقلاب حساب تمام زورگويان را خواهند رسيد به اميد آن روز.
  
  
سطر ۴۵: سطر ۴۵:
 
برادر به پدر و مادر محبت کن چون انها به محبت احتیاج دارند و به جز شما کسی را ندارند. امام را تنها نگذارید و همیشه یار و یاور امام باشید.
 
برادر به پدر و مادر محبت کن چون انها به محبت احتیاج دارند و به جز شما کسی را ندارند. امام را تنها نگذارید و همیشه یار و یاور امام باشید.
 
خواهران اگر شهید شدم شبهای جمعه بچه هایم را به مزارم بیاورید.
 
خواهران اگر شهید شدم شبهای جمعه بچه هایم را به مزارم بیاورید.
من خودم داوطلبانه به [[سوسنگرد]] آمده ام تا با [[صدام]] کافر بجنگم. چون فرمانده ام می گفت تو باید در تهران بمانی و در اینجا خدمت کنی ولی من با برادران دیگرم که عازم سوسنگرد بودند، به سوسنگرد امده ام در اینجا تنها چیزی که ما را اذیت می کند پشه است نه توپ و تفنگ صدام ؟؟؟ در آخر نامه فقط از شما خواهش می کنم که نگران من نباشید من هیچ ناراحتی ای ندارم
+
من خودم داوطلبانه به [[سوسنگرد]] آمده ام تا با صدام کافر بجنگم. چون فرمانده ام می گفت تو باید در تهران بمانی و در اینجا خدمت کنی ولی من با برادران دیگرم که عازم سوسنگرد بودند، به سوسنگرد امده ام در اینجا تنها چیزی که ما را اذیت می کند پشه است نه توپ و تفنگ صدام ؟؟؟ در آخر نامه فقط از شما خواهش می کنم که نگران من نباشید من هیچ ناراحتی ای ندارم
 
علی یار و یاورتان
 
علی یار و یاورتان
 
فراموش نکنید مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم و همسرم اگر گناهی از من دیده اید امیدوارم مرا ببخشید هیچ وقت امام را تنها
 
فراموش نکنید مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم و همسرم اگر گناهی از من دیده اید امیدوارم مرا ببخشید هیچ وقت امام را تنها
سطر ۶۴: سطر ۶۴:
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
* افرادي كه جهت تحويل گرفتن جنازه به [[شيراز]] رفته بودند پزشك معالج شهيد مسلم از آنها مي پرسيد علي كيست آنها مي گويند پسر بزرگ مسلم و پزشك معالج مي گفت كه در آخرين لحظات فقط مي گفت علي ـ محمد ـ الله اكبر ـ علي ـ محمد ـ الله اكبر الله اكبر الله اكبر
+
* افرادي كه جهت تحويل گرفتن جنازه به شيراز رفته بودند پزشك معالج شهيد مسلم از آنها مي پرسيد علي كيست آنها مي گويند پسر بزرگ مسلم و پزشك معالج مي گفت كه در آخرين لحظات فقط مي گفت علي ـ محمد ـ الله اكبر ـ علي ـ محمد ـ الله اكبر الله اكبر الله اكبر
 
<ref>سایت شهدای ارتش</ref>
 
<ref>سایت شهدای ارتش</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۳ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۴

مسلم امیدوار
Moslem-omidvar.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد 1332/04/02
شهادت 1360/06/27


شهید مسلم امیدوار تاریخ تولد :1332/04/02 تاریخ شهادت : 1360/06/27

زندگینامه

مسلم اميدوارم در سال 1332 در روستاي گلاردشت از توابع بخش رحيم آباد شهرستان رودسر در يك خانواده مذهبي و زحمتكش پا به عرصه حيات نهاد پدر و مادرش با داشتن حدود پنج جريب مزرعه برنج و يك دكان چاي پزش خرج او و سه تا ديگر از خواهر و برادرش را تهيه مي نمود. مسلم در سن هفت سالگي در روستاي گلدشت به دبستان كه در آن زمان سپاهي دانش درس مي گفت گمارده شد و از نظر درس هم شاگرد خوبي بود كلاسها را يكي پس از ديگري مي گذراند و در مواقع بيكاري به پدر و مادرش در سردكان كمك مي كرد و مشتريها از اخلاق خوش او هميشه تعريف مي كردند در فصل تابستان هم به اتفاق يكي ديگر از دوستانش به شغل تره بار فردوسي مي پرداخت تا اينكه در رشته طبيعي به اخذ ديپلم در سال 53 نائل آمد و تا زمانيكه به خدمت سربازي نرفته بود بيكار نماند و در سر كارخانه چاي گلدشت كارگري مي كرد تا اينكه در ارديبهشت سال 56 به خدمت نظام وظيفه فرا خوانده شد و در ضمن قبل از رفتن به خدمت سربازي ازدواج نمودند پس از اتمام خدمت سربازي با اينكه موقعيت خوبي را داشتند و مي توانستند بهترين شغل را داشته باشند لذا از هيچكس خواهش و تمنا و به قول خودمان چاپلوسي نكرد و همچنان به كار و كارگري در سر باغات چاي و كارخانه چاي گلدشت مشغول بود تا اينكه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران دودمان منحوس پهلوي و دستگاه طاغوت با سيل خون و فداكاري است حزب اله پيروز شد مسلم اميدوار هم با تائيد فرماندار وقت به سازمان چاي به عنوان ناظر كارخانه معرفي و پس از گذراندن كلاس كارآموزي مشغول به کار شدند و به كار خودشان سخت علاقه داشتند تا اينكه منقضي خدمت 56 جهت مصاف با صداميان دعوت به خدمت مي شود و مسلم هم كه در يكي از كارخانجات چايسازي لاهيجان مشغول به كار بودند بلافاصله خود را به گروهان ژاندارمري شهرستان رودسر معرفي مي نمايند و اعزام مي شوند و پس از طي دوره كارآموزي به همراه لشكر قزوين به جبهه نبرد حق عليه باطل مي شتابند و در جبهه حاجيه سوسنگرد به نبرد مي پردازند و در آنجا بر اثر تركش خمپاره به شكمش شهيد مي شوند. پس از شهيد شدن به زادگاهش گلدشت پس از تشييع جنازه مفصل به خاك سپرده مي شودو هم اكنون زيارتگاه مردم مي باشد از شهيد مسلم اميدوار دو فرزند پسر بنامهاي علي و محمد بيادگار مانده است كه از هم اكنون از مادرش مي پرسند كه بابا كي مي آيد و مادرش هم مي گويد باباي شما را كه داشت از شرف و ناموس و حيثيت ملت خود پاسداري مي كرد صداميان امريكايي به شهادت رساندند و از هم اكنون تخم كينه بر عليه آمريكاي ستمگر در دل آنها كاشته مي شود و ان‌شاءالله پس از مدتي فرزندان شهداي انقلاب حساب تمام زورگويان را خواهند رسيد به اميد آن روز.


وصیت نامه

بسم الرب الشهدا پدر، مادر و برادر و خواهرانم سلام. امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد. مادر اگر کشته شدم که شهادت آرزوی من است. و امیدوارم که به این آرزوی بزرگ برسم. به کسی بدهکار نیستم و از کسی هم طلب کار نیستم. پدر مادر من از شما ها راضی هستم و ان‌شاء الله شما هم از من راضی باشید. از شما می خواهم که از زن و بچه هایم نگه داری کنید. مادر اگر شهید شدم تنها خواهش من به شما این است که هیچ گریه نکنی. این دفعه آمدم شما را ندیدم. شاید شهید شدم حلالم کنید و از من راضی باشید. برادر به پدر و مادر محبت کن چون انها به محبت احتیاج دارند و به جز شما کسی را ندارند. امام را تنها نگذارید و همیشه یار و یاور امام باشید. خواهران اگر شهید شدم شبهای جمعه بچه هایم را به مزارم بیاورید. من خودم داوطلبانه به سوسنگرد آمده ام تا با صدام کافر بجنگم. چون فرمانده ام می گفت تو باید در تهران بمانی و در اینجا خدمت کنی ولی من با برادران دیگرم که عازم سوسنگرد بودند، به سوسنگرد امده ام در اینجا تنها چیزی که ما را اذیت می کند پشه است نه توپ و تفنگ صدام ؟؟؟ در آخر نامه فقط از شما خواهش می کنم که نگران من نباشید من هیچ ناراحتی ای ندارم علی یار و یاورتان فراموش نکنید مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم و همسرم اگر گناهی از من دیده اید امیدوارم مرا ببخشید هیچ وقت امام را تنها نگذارید امام را دعا کنید همیشه. کسی در این دنیا ماندگار نیست من شهید شدم برایم کریه نکنید ناراحتی نکنید برایم چون همه ما رفتنی هستیم من که از امام حسین (ع)و حضرت علی اکبر (ع)بالاتر نیستم و از وصیت من اینست که بعد از به شهادت رسیدن من اگر خدا صلاح بداند فرزندم عای و محمد را در راه حقیقت اسلام و دین و قرآن راهنما باشید که تنها قرآن و اسلام نجات پخش انسانهاست بله همسرم ما میرویم و در راه هدف و مکتبی که خداوند بزرگ فرموده است. پدر و مادر خوب مهربانم و همسر و فرزندان عزیزم برادر و خواهرم و فاملین و دوستان و آشنایان از من راضی باشید. من رفتم من شهید شدم شهید راه مکتبم و کتاب آسمانیم قرآن شدم پاینده باد اسلام و پایدار باد قرآن محمد در پایان از شما می خواهم که فرزندانم را در راه آرمان و عقیده ام راهنما باشید تا او رهرو پدرش و دیگر شهیدان گردد و فرزندان من علی و محمد را خیلی مواظبت کنید و راه الله بیاموزید چون آرزو من آنها هستند و نماز و قرآن را هم: به راه راست یاد بده همسرم دیگر سفارش نمی کنم به فرزندانم و راهم را ادامه دهید حتما هدفم اسلام است می خواهم با خون خود اسلام را آبیاری کنم و راه حسین را بپیمایم والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از عمر ما بکاه و برعمر او بنفزا

قسمتی از وصایای برادر شهید مسلم امیدوار که در نامه هایش نوشته بود

خاطرات

  • افرادي كه جهت تحويل گرفتن جنازه به شيراز رفته بودند پزشك معالج شهيد مسلم از آنها مي پرسيد علي كيست آنها مي گويند پسر بزرگ مسلم و پزشك معالج مي گفت كه در آخرين لحظات فقط مي گفت علي ـ محمد ـ الله اكبر ـ علي ـ محمد ـ الله اكبر الله اكبر الله اكبر

[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش