شهید حسین فلاح انبوهی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱۴: سطر ۱۴:
 
   
 
   
 
==زندگی نامه==
 
==زندگی نامه==
فلاح‌انبوهی، حسین: بیست و سوم آذر ۱۳۴۱، در شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش تیمور (فوت۱۳۶۱) و مادرش سیده‌صفورا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته برق درس خواند و دیپلم گرفت. کارگر کارخانه کمپرسورسازی بود. از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. بیست و هفتم بهمن ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
+
فلاح‌انبوهی، حسین : بیست و سوم آذر [[۱۳۴۱]]، در شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش تیمور (فوت۱۳۶۱) و مادرش سیده‌صفورا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته برق درس خواند و دیپلم گرفت. کارگر کارخانه کمپرسورسازی بود. از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. بیست و هفتم بهمن [[۱۳۶۵]]، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
 
==وصیت نامه==
 
==وصیت نامه==
[[شهید، حسین فلاح انبوهی]]: منَّت خدایی را که بار دیگر مرا به امتحانش از جهت لطف مبتلا کرد، تا -ان شاء الله- آخرت را بر من آسان گیرد؛ البته این را نیز میدانم که لطف و رضایت خدا، باعث شد که من این راه را پیدا کنم و از این بابت نیز خیلی از خداوندِ تبارک و تعالی متشکّرم که یکی از راه هایی که به قُربِ الهی منتهی میشود، به من نشان داد. راهی که دوستانش را با ثباتِ قدم در آن وارد و هدایت میکند که البته شما بهتر میدانید آخر آن به کجا ختم میشود! این را نیز میدانم -که چه بخواهیم و چه نخواهیم- عُمرِ ما در این دنیا روزی همچون دیگران بِسَر میرسد و از این دنیا میرویم؛ اما چقدر خوب است که طالب این رفتن، -در ابتدا- خودمان باشیم، نه این که ما را –به جبر- بِبَرند، بلکه باید خود مشتاق باشیم و قدم جلو بگذاریم. این حقیر نیز با آگاهی کامل قدم در این راه گذاشتم و پیروزی نهایی و فتح کربلا و قدس و نابود شدن تمام فتنه ها، طبق آیهی شریفه «فقاتلوهم حتی لا تکون فتنه» را دارم و چنانچه در این راه، خداوند منّان منَّت گذاشت و توفیق شهادت را نصیبم کرد، عاشقانه آن را در آغوش گیرم و چون [[علی(ع)]] گویم: «به خدای کعبه رستگار شدم»؛ چون شهادت فوزی است بس عظیم که رستگاری دایمی و همیشگی را در بر دارد. خدایا! تو را شُکر که به من توفیق مبارزه در راهت را عنایت کردی تا در روز قیامت با دست خالی ملاقاتت نکنم. اکنون هم با امید به تو در جبهه ها انتظار پیروزی را میکشم؛ انتظار «احدی الحسنین»!... یا وسیلهای هستم جهت نابودی دشمن یا به فیض لقای تو میرسم. همان طور که میدانید، خدا به انسان طبعی داده است که اگر به رضای او راضی نشود تا زنده است نگران و سرگردان خواهد زیست و لذَّت واقعی را نخواهد چشید. هر که دنیا را جدّی گرفت، ولی رضای خدا را شرط عملش نکرد، یک لحظه آرام نخواهد بود و نیز آن که زندگی را پوچ انگاشت و دل بیخودی خوش داشت، سرگردان و بی هدف راه به جایی نخواهد بُرد. بلی! دنیا و وجود ما آن قدر برابر عظمت خدای باری تعالی ناچیز و آن قدر پَست و کوچک است که اگر دستور اسلام به توجّه به دنیا، جهت عبور از این پل -که بین این دنیا و آن دنیا است- نباشد، سزاوارتر است که یک لحظه در این دنیا مشغول نباشیم!! حال که متوجه شدیم مرغ باغ ملکوتیم و از عالَمِ خاک نیستیم و جای واقعی ما دنیای بقا و نه دنیای فنا است؛ پس بکوشیم تا زاد و توشه ی آن دنیا را فراهم کنیم؛ بکوشیم از تمامی این لحظات کامل استفاده کنیم و کاری را کنیم که خداوند از ما راضی باشد و صبح تا شب در صدد جلب رضایت خدا حرکت کنیم و در کل این را بگویم: هر کاری خواستیم بکنیم، اول به خدا رجوع کنیم و ببینیم خدا از این کار راضی است یا خیر و اگر راضی بود، آن را انجام دهیم و لو به ضرر ما باشد. این را نیز بگویم که در وفای به عهد باید کمال دقت را بکنیم؛ آن هم عهدی که با خدا بسته ایم. ما که در دفتر بسیج اسم نوشته ایم، مثل این است که در دفتر یاران [[امام زمان (عج)]] ثبت نام کرده ایم و از آن زمان ما با خدای خودمان بیعت کردهایم و خود یعنی این کالای دنیایی را به خدا فروخته ایم؛ بنابراین مواظب باشیم در این معامله دیگر دخل و تصرفی نکنیم و هی نگوییم: من... دست من... پای من... و.... همیشه شُکر کنیم که طرف معامله ی ما خداوند است و همیشه یادمان باشد که ما به امام حسین(ع) -این سید سالار شهیدان کربلا- اقتدا کردیم و به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» او لبیک گفتیم؛ چون لبیک به خمینی لبیک به [[امام حسین(ع)]] است. او بود که به ما درس شهادت، ایثار، فداکاری و حماسه آموخت؛ چون ما و قبل از ما نیز عُمری «حسین... حسین» میکردیم؛ اما دیدیم که تحقق شعار اباعبدالله(ع) در کربلا، بدون محوری چون ولایت فقیه امکانپذیر نیست؛ پس قدر این رهبری را بدانیم. این امام بود که به ما زندگی و حیات دیگری بخشید و این حرکت و تحوّل عظیم را در دنیای اسلام به وجود آورد و این امام بود که آمد و تمام ارزش های طاغوتی را از بین بُرد و بساط ظلم را از این دیار –به یک باره- از بُن برچید و بیرون انداخت و اسلام حقیقی را به ما شناساند و ملت ما را الهی کرد؛ پس در همهی امور -حتماً و حتماً- پیرو ولایت فقیه باشیم و از محور ولایت خارج نشویم. اگر در جبهه مجروح یا معلول شدیم، ناراحت نباشیم؛ بلکه به رضای خدا خشنود و راضی باشیم و دایم از او بخواهیم که صبر و استقامت و توفیق انجام وظیفه و مسؤولیت و شُکرگذاری این همه نعمت را به ما عنایت کند. در پایان چنانچه دوستان، آشنایان، همکاران، فامیل و اهل خانواده از این حقیر بدی دیدند یا -خدای ناکرده- از طرف من به ایشان ظلمی شده است، امیدوارم مرا ببخشند و حلالم کنند. مادرم! ما از خداییم و مَحبّت مرا نیز او در دل شما نهاده و اکنون هم او جانم را خریدار شده است؛ پس به سویش باز میگردیم. مادر عزیزم! شما و پدرِ خدا بیامرزم برای من خیلی زحمت کشیدید و خیلی سختیها و رنجها بُردید تا مرا بزرگ کردید و حال -در این زمان- نوبت من بود تا خوبی های شما را جبران کنم؛ ولی می بینید که جنگ کفر علیه اسلام شروع شده است و هدفشان هم از بین بُردن دین خدا و قرآن میباشد. البته همان طور که میدانید، دین خدا و قرآن از بین رفتنی نیست و هیچ قدرتی نمیتواند دین خدا از بین ببرد و آثار آن را محو کند. این جنگ، یک امتحان بزرگ است؛ پس بر ما است که در این امتحان خالصانه و عاشقانه شرکت کنیم و پیروزی و ظفر آن را نیز از خدا بخواهیم؛ لذا این حقیر هم طبق وظیفه ی شرعی و اسلامی به فرمان امام عزیزمان به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» حسین زمان مان لبیک گفتم و امیدوارم خداوند از ما راضی باشد. مادر مهربانم! ضمن این که امیدوارم مرا ببخشید و حلالم کنید، این نکته را نیز مُتذکّر میشوم که مبادا دشمنان اسلام به صدای ناله ات ریشخندمان کند؛ مبادا دشمن به فغانِ تو از روزگار شاد شود. اگر ناله و فغان برآوردی، بگو که شهادت افتخار ما است؛ بگو تا دشمن بفهمد که گریه ات ادامه ی مبارزه جهادگران راه الله است و در این موقع، بیشتر به یاد حماسه ی جاویدان کربلای حسین(ع) و ۷۲ یار باوفایش و به یاد صبر و استقامت [[حضرت زینب(س)]] باش. ...و شما برادران و خواهران عزیزم! همیشه از خداوند بخواهید تا تکلیف واقعی را به شما نشان دهد و به شما نیرویی عطا نماید که در راه انجام آن تکلیف کوشا و در همه ی حالات -چون همیشه- به یاد خدا و گوش به فرمان رهبر باشید و امیدوارم مرا نیز حلال کنید. (۱۵۷۰۱۳۰) ۱۵/۱/۶۵<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1817 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
+
[[شهید حسین فلاح انبوهی]]: منَّت خدایی را که بار دیگر مرا به امتحانش از جهت لطف مبتلا کرد، تا -ان شاء الله- آخرت را بر من آسان گیرد؛ البته این را نیز میدانم که لطف و رضایت خدا، باعث شد که من این راه را پیدا کنم و از این بابت نیز خیلی از خداوندِ تبارک و تعالی متشکّرم که یکی از راه هایی که به قُربِ الهی منتهی میشود، به من نشان داد. راهی که دوستانش را با ثباتِ قدم در آن وارد و هدایت میکند که البته شما بهتر میدانید آخر آن به کجا ختم میشود! این را نیز میدانم -که چه بخواهیم و چه نخواهیم- عُمرِ ما در این دنیا روزی همچون دیگران بِسَر میرسد و از این دنیا میرویم؛ اما چقدر خوب است که طالب این رفتن، -در ابتدا- خودمان باشیم، نه این که ما را –به جبر- بِبَرند، بلکه باید خود مشتاق باشیم و قدم جلو بگذاریم. این حقیر نیز با آگاهی کامل قدم در این راه گذاشتم و پیروزی نهایی و فتح کربلا و قدس و نابود شدن تمام فتنه ها، طبق آیهی شریفه «فقاتلوهم حتی لا تکون فتنه» را دارم و چنانچه در این راه، خداوند منّان منَّت گذاشت و توفیق شهادت را نصیبم کرد، عاشقانه آن را در آغوش گیرم و چون [[علی(ع)]] گویم: «به خدای کعبه رستگار شدم»؛ چون شهادت فوزی است بس عظیم که رستگاری دایمی و همیشگی را در بر دارد. خدایا! تو را شُکر که به من توفیق مبارزه در راهت را عنایت کردی تا در روز قیامت با دست خالی ملاقاتت نکنم. اکنون هم با امید به تو در جبهه ها انتظار پیروزی را میکشم؛ انتظار «احدی الحسنین»!... یا وسیلهای هستم جهت نابودی دشمن یا به فیض لقای تو میرسم. همان طور که میدانید، خدا به انسان طبعی داده است که اگر به رضای او راضی نشود تا زنده است نگران و سرگردان خواهد زیست و لذَّت واقعی را نخواهد چشید. هر که دنیا را جدّی گرفت، ولی رضای خدا را شرط عملش نکرد، یک لحظه آرام نخواهد بود و نیز آن که زندگی را پوچ انگاشت و دل بیخودی خوش داشت، سرگردان و بی هدف راه به جایی نخواهد بُرد. بلی! دنیا و وجود ما آن قدر برابر عظمت خدای باری تعالی ناچیز و آن قدر پَست و کوچک است که اگر دستور اسلام به توجّه به دنیا، جهت عبور از این پل -که بین این دنیا و آن دنیا است- نباشد، سزاوارتر است که یک لحظه در این دنیا مشغول نباشیم!! حال که متوجه شدیم مرغ باغ ملکوتیم و از عالَمِ خاک نیستیم و جای واقعی ما دنیای بقا و نه دنیای فنا است؛ پس بکوشیم تا زاد و توشه ی آن دنیا را فراهم کنیم؛ بکوشیم از تمامی این لحظات کامل استفاده کنیم و کاری را کنیم که خداوند از ما راضی باشد و صبح تا شب در صدد جلب رضایت خدا حرکت کنیم و در کل این را بگویم: هر کاری خواستیم بکنیم، اول به خدا رجوع کنیم و ببینیم خدا از این کار راضی است یا خیر و اگر راضی بود، آن را انجام دهیم و لو به ضرر ما باشد. این را نیز بگویم که در وفای به عهد باید کمال دقت را بکنیم؛ آن هم عهدی که با خدا بسته ایم. ما که در دفتر بسیج اسم نوشته ایم، مثل این است که در دفتر یاران [[امام زمان (عج)]] ثبت نام کرده ایم و از آن زمان ما با خدای خودمان بیعت کردهایم و خود یعنی این کالای دنیایی را به خدا فروخته ایم؛ بنابراین مواظب باشیم در این معامله دیگر دخل و تصرفی نکنیم و هی نگوییم: من... دست من... پای من... و.... همیشه شُکر کنیم که طرف معامله ی ما خداوند است و همیشه یادمان باشد که ما به امام حسین(ع) -این سید سالار شهیدان کربلا- اقتدا کردیم و به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» او لبیک گفتیم؛ چون لبیک به خمینی لبیک به [[امام حسین(ع)]] است. او بود که به ما درس شهادت، ایثار، فداکاری و حماسه آموخت؛ چون ما و قبل از ما نیز عُمری «حسین... حسین» میکردیم؛ اما دیدیم که تحقق شعار اباعبدالله(ع) در کربلا، بدون محوری چون [[ولایت فقیه]] امکانپذیر نیست؛ پس قدر این رهبری را بدانیم. این امام بود که به ما زندگی و حیات دیگری بخشید و این حرکت و تحوّل عظیم را در دنیای اسلام به وجود آورد و این امام بود که آمد و تمام ارزش های طاغوتی را از بین بُرد و بساط ظلم را از این دیار –به یک باره- از بُن برچید و بیرون انداخت و اسلام حقیقی را به ما شناساند و ملت ما را الهی کرد؛ پس در همهی امور -حتماً و حتماً- پیرو ولایت فقیه باشیم و از محور ولایت خارج نشویم. اگر در جبهه مجروح یا معلول شدیم، ناراحت نباشیم؛ بلکه به رضای خدا خشنود و راضی باشیم و دایم از او بخواهیم که صبر و استقامت و توفیق انجام وظیفه و مسؤولیت و شُکرگذاری این همه نعمت را به ما عنایت کند. در پایان چنانچه دوستان، آشنایان، همکاران، فامیل و اهل خانواده از این حقیر بدی دیدند یا -خدای ناکرده- از طرف من به ایشان ظلمی شده است، امیدوارم مرا ببخشند و حلالم کنند. مادرم! ما از خداییم و مَحبّت مرا نیز او در دل شما نهاده و اکنون هم او جانم را خریدار شده است؛ پس به سویش باز میگردیم. مادر عزیزم! شما و پدرِ خدا بیامرزم برای من خیلی زحمت کشیدید و خیلی سختیها و رنجها بُردید تا مرا بزرگ کردید و حال -در این زمان- نوبت من بود تا خوبی های شما را جبران کنم؛ ولی می بینید که جنگ کفر علیه اسلام شروع شده است و هدفشان هم از بین بُردن دین خدا و قرآن میباشد. البته همان طور که میدانید، دین خدا و قرآن از بین رفتنی نیست و هیچ قدرتی نمیتواند دین خدا از بین ببرد و آثار آن را محو کند. این جنگ، یک امتحان بزرگ است؛ پس بر ما است که در این امتحان خالصانه و عاشقانه شرکت کنیم و پیروزی و ظفر آن را نیز از خدا بخواهیم؛ لذا این حقیر هم طبق وظیفه ی شرعی و اسلامی به فرمان امام عزیزمان به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» حسین زمان مان لبیک گفتم و امیدوارم خداوند از ما راضی باشد. مادر مهربانم! ضمن این که امیدوارم مرا ببخشید و حلالم کنید، این نکته را نیز مُتذکّر میشوم که مبادا دشمنان اسلام به صدای ناله ات ریشخندمان کند؛ مبادا دشمن به فغانِ تو از روزگار شاد شود. اگر ناله و فغان برآوردی، بگو که شهادت افتخار ما است؛ بگو تا دشمن بفهمد که گریه ات ادامه ی مبارزه [[جهادگران]] راه الله است و در این موقع، بیشتر به یاد حماسه ی جاویدان کربلای حسین(ع) و ۷۲ یار باوفایش و به یاد صبر و استقامت [[حضرت زینب(س)]] باش. ...و شما برادران و خواهران عزیزم! همیشه از خداوند بخواهید تا تکلیف واقعی را به شما نشان دهد و به شما نیرویی عطا نماید که در راه انجام آن تکلیف کوشا و در همه ی حالات -چون همیشه- به یاد خدا و گوش به فرمان رهبر باشید و امیدوارم مرا نیز حلال کنید. (۱۵۷۰۱۳۰) ۱۵/۱/۶۵<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1817 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۰ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۰۶

بسمه تعالی نام حسین فلاح انبوهی نام پدر تیمور نام مادر سیده صفورا محل شهادت شلمچه محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۱/۰۹/۲۳ محل شهادت شلمچه تاریخ شهادت ۱۳۶۵/۱۱/۲۷ استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت خرمشهر وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی تحصیلات دیپلم رشته برق عملیات سال تفحص محل کار بنیاد تحت پوشش مزار شهید قزوین - قزوین

زندگی نامه

فلاح‌انبوهی، حسین : بیست و سوم آذر ۱۳۴۱، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش تیمور (فوت۱۳۶۱) و مادرش سیده‌صفورا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته برق درس خواند و دیپلم گرفت. کارگر کارخانه کمپرسورسازی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و هفتم بهمن ۱۳۶۵، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شکم، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

وصیت نامه

شهید حسین فلاح انبوهی: منَّت خدایی را که بار دیگر مرا به امتحانش از جهت لطف مبتلا کرد، تا -ان شاء الله- آخرت را بر من آسان گیرد؛ البته این را نیز میدانم که لطف و رضایت خدا، باعث شد که من این راه را پیدا کنم و از این بابت نیز خیلی از خداوندِ تبارک و تعالی متشکّرم که یکی از راه هایی که به قُربِ الهی منتهی میشود، به من نشان داد. راهی که دوستانش را با ثباتِ قدم در آن وارد و هدایت میکند که البته شما بهتر میدانید آخر آن به کجا ختم میشود! این را نیز میدانم -که چه بخواهیم و چه نخواهیم- عُمرِ ما در این دنیا روزی همچون دیگران بِسَر میرسد و از این دنیا میرویم؛ اما چقدر خوب است که طالب این رفتن، -در ابتدا- خودمان باشیم، نه این که ما را –به جبر- بِبَرند، بلکه باید خود مشتاق باشیم و قدم جلو بگذاریم. این حقیر نیز با آگاهی کامل قدم در این راه گذاشتم و پیروزی نهایی و فتح کربلا و قدس و نابود شدن تمام فتنه ها، طبق آیهی شریفه «فقاتلوهم حتی لا تکون فتنه» را دارم و چنانچه در این راه، خداوند منّان منَّت گذاشت و توفیق شهادت را نصیبم کرد، عاشقانه آن را در آغوش گیرم و چون علی(ع) گویم: «به خدای کعبه رستگار شدم»؛ چون شهادت فوزی است بس عظیم که رستگاری دایمی و همیشگی را در بر دارد. خدایا! تو را شُکر که به من توفیق مبارزه در راهت را عنایت کردی تا در روز قیامت با دست خالی ملاقاتت نکنم. اکنون هم با امید به تو در جبهه ها انتظار پیروزی را میکشم؛ انتظار «احدی الحسنین»!... یا وسیلهای هستم جهت نابودی دشمن یا به فیض لقای تو میرسم. همان طور که میدانید، خدا به انسان طبعی داده است که اگر به رضای او راضی نشود تا زنده است نگران و سرگردان خواهد زیست و لذَّت واقعی را نخواهد چشید. هر که دنیا را جدّی گرفت، ولی رضای خدا را شرط عملش نکرد، یک لحظه آرام نخواهد بود و نیز آن که زندگی را پوچ انگاشت و دل بیخودی خوش داشت، سرگردان و بی هدف راه به جایی نخواهد بُرد. بلی! دنیا و وجود ما آن قدر برابر عظمت خدای باری تعالی ناچیز و آن قدر پَست و کوچک است که اگر دستور اسلام به توجّه به دنیا، جهت عبور از این پل -که بین این دنیا و آن دنیا است- نباشد، سزاوارتر است که یک لحظه در این دنیا مشغول نباشیم!! حال که متوجه شدیم مرغ باغ ملکوتیم و از عالَمِ خاک نیستیم و جای واقعی ما دنیای بقا و نه دنیای فنا است؛ پس بکوشیم تا زاد و توشه ی آن دنیا را فراهم کنیم؛ بکوشیم از تمامی این لحظات کامل استفاده کنیم و کاری را کنیم که خداوند از ما راضی باشد و صبح تا شب در صدد جلب رضایت خدا حرکت کنیم و در کل این را بگویم: هر کاری خواستیم بکنیم، اول به خدا رجوع کنیم و ببینیم خدا از این کار راضی است یا خیر و اگر راضی بود، آن را انجام دهیم و لو به ضرر ما باشد. این را نیز بگویم که در وفای به عهد باید کمال دقت را بکنیم؛ آن هم عهدی که با خدا بسته ایم. ما که در دفتر بسیج اسم نوشته ایم، مثل این است که در دفتر یاران امام زمان (عج) ثبت نام کرده ایم و از آن زمان ما با خدای خودمان بیعت کردهایم و خود یعنی این کالای دنیایی را به خدا فروخته ایم؛ بنابراین مواظب باشیم در این معامله دیگر دخل و تصرفی نکنیم و هی نگوییم: من... دست من... پای من... و.... همیشه شُکر کنیم که طرف معامله ی ما خداوند است و همیشه یادمان باشد که ما به امام حسین(ع) -این سید سالار شهیدان کربلا- اقتدا کردیم و به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» او لبیک گفتیم؛ چون لبیک به خمینی لبیک به امام حسین(ع) است. او بود که به ما درس شهادت، ایثار، فداکاری و حماسه آموخت؛ چون ما و قبل از ما نیز عُمری «حسین... حسین» میکردیم؛ اما دیدیم که تحقق شعار اباعبدالله(ع) در کربلا، بدون محوری چون ولایت فقیه امکانپذیر نیست؛ پس قدر این رهبری را بدانیم. این امام بود که به ما زندگی و حیات دیگری بخشید و این حرکت و تحوّل عظیم را در دنیای اسلام به وجود آورد و این امام بود که آمد و تمام ارزش های طاغوتی را از بین بُرد و بساط ظلم را از این دیار –به یک باره- از بُن برچید و بیرون انداخت و اسلام حقیقی را به ما شناساند و ملت ما را الهی کرد؛ پس در همهی امور -حتماً و حتماً- پیرو ولایت فقیه باشیم و از محور ولایت خارج نشویم. اگر در جبهه مجروح یا معلول شدیم، ناراحت نباشیم؛ بلکه به رضای خدا خشنود و راضی باشیم و دایم از او بخواهیم که صبر و استقامت و توفیق انجام وظیفه و مسؤولیت و شُکرگذاری این همه نعمت را به ما عنایت کند. در پایان چنانچه دوستان، آشنایان، همکاران، فامیل و اهل خانواده از این حقیر بدی دیدند یا -خدای ناکرده- از طرف من به ایشان ظلمی شده است، امیدوارم مرا ببخشند و حلالم کنند. مادرم! ما از خداییم و مَحبّت مرا نیز او در دل شما نهاده و اکنون هم او جانم را خریدار شده است؛ پس به سویش باز میگردیم. مادر عزیزم! شما و پدرِ خدا بیامرزم برای من خیلی زحمت کشیدید و خیلی سختیها و رنجها بُردید تا مرا بزرگ کردید و حال -در این زمان- نوبت من بود تا خوبی های شما را جبران کنم؛ ولی می بینید که جنگ کفر علیه اسلام شروع شده است و هدفشان هم از بین بُردن دین خدا و قرآن میباشد. البته همان طور که میدانید، دین خدا و قرآن از بین رفتنی نیست و هیچ قدرتی نمیتواند دین خدا از بین ببرد و آثار آن را محو کند. این جنگ، یک امتحان بزرگ است؛ پس بر ما است که در این امتحان خالصانه و عاشقانه شرکت کنیم و پیروزی و ظفر آن را نیز از خدا بخواهیم؛ لذا این حقیر هم طبق وظیفه ی شرعی و اسلامی به فرمان امام عزیزمان به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» حسین زمان مان لبیک گفتم و امیدوارم خداوند از ما راضی باشد. مادر مهربانم! ضمن این که امیدوارم مرا ببخشید و حلالم کنید، این نکته را نیز مُتذکّر میشوم که مبادا دشمنان اسلام به صدای ناله ات ریشخندمان کند؛ مبادا دشمن به فغانِ تو از روزگار شاد شود. اگر ناله و فغان برآوردی، بگو که شهادت افتخار ما است؛ بگو تا دشمن بفهمد که گریه ات ادامه ی مبارزه جهادگران راه الله است و در این موقع، بیشتر به یاد حماسه ی جاویدان کربلای حسین(ع) و ۷۲ یار باوفایش و به یاد صبر و استقامت حضرت زینب(س) باش. ...و شما برادران و خواهران عزیزم! همیشه از خداوند بخواهید تا تکلیف واقعی را به شما نشان دهد و به شما نیرویی عطا نماید که در راه انجام آن تکلیف کوشا و در همه ی حالات -چون همیشه- به یاد خدا و گوش به فرمان رهبر باشید و امیدوارم مرا نیز حلال کنید. (۱۵۷۰۱۳۰) ۱۵/۱/۶۵[۱]

پانویس

  1. پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین