شهید علی اضغر چروی‌: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۱: سطر ۱:
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی  
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی  
 
|نام فرد                = علی اصغر چروی
 
|نام فرد                = علی اصغر چروی
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link
+
|تصویر                  =  
 
|توضیح تصویر            =  
 
|توضیح تصویر            =  
 
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
سطر ۵۱: سطر ۵۱:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
به یاد دارم به من گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم ،گفتم نه در یک روستا تو فقط باید بروی جنگ کنی ؟ او به من گفت:من نمی توانم ببینم به کشور ما تجاوز کنند و من بی تفاوت بنشینم و وظیفه ام دفاع از ناموس و میهن است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6241 سایت یاران رضا]</ref>
+
به یاد دارم به من گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم ،گفتم نه در یک روستا تو فقط باید بروی جنگ کنی ؟ او به من گفت:من نمی توانم ببینم به کشور ما تجاوز کنند و من بی تفاوت بنشینم و وظیفه ام دفاع از ناموس و میهن است .
==پانویس==
+
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6241
 
+
 
+
<references />
+

نسخهٔ ‏۳ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۰

علی اصغر چروی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد سبزوار
شهادت ۱۳۶۱/۷/۱۲
سمت‌ها فرمانده گروهی ادوات
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرعباس


گلزار :

خاطرات

پيش بيني شهادت راوی غلامرضا چروی متن کامل خاطره

یکی از همرزمانش می گوید :که علی اصغر قبل از از شهادتش یکباره از سنگرسریع بیرون می آید . بچه ها به او می گویند. چرا اینطور با هیجان از سنگر بیرون آمدی مگر چی شده است؟علی اصغر می گوید: یک نفر من را صدا زد و گفت: که حتما" شهید می شوی :بچه ها گفتند: که او چه کسی بوده علی اصغر گفت:او امام زمان (عج)بود که بعد از این ماجرا شهید شد. تدبير نظامي و مديريت راوی فاطمه چروی متن کامل خاطره

زمانی که انقلاب شد مربی آموزش نظامی بود . بچه های 6 و7 ساله را به کوهها و بیابانها می برد و آموزش می داد . مردم به این کارهای او می خندیدند و من هم حوصله ام سر آمد و به علی اصغر گفتم : مردم می گویندکه تو دیوانه شدی چرا این کارها را می کنی گفت:آنها به من می گویند . بگذار بگویند. اولين اعزام راوی فاطمه چروی متن کامل خاطره

روزی که علی اصغر می خواست به جبهه برود به من چیزی نگفت. وقتی از خانه بیرون رفت دخترم گفت: مادر علی اصغر می خواهد به جبهه برود و الآن هم به پایگاه بسیج رفت. من هم سریع حاضر شدم او را تا سبزوار همراهی کنم. او را در پایگاه بسیج دیدم و خاطرجمع شدم که او هنوز نرفته چون خانه خواهرم نزدیک آنجا بود به خانه او رفتم. و تصمیم داشتم وقت حرکت علی اصغر به بدرقه اش بروم که یکباره دیدم پدرش آمد وگفت: علی اصغر به جبهه رفت. وقتی رفتم که علی اصغر با ماشین رفته بود و دیگر او را ندیدم. بعد از اهواز نامه اش آمد و خیلی از ما تشکر کرده بود. و بعد از اهواز به گیلان غرب رفته بود و سه ماه در منطقه بود. و اصلا" به مرخصی نیامد و در نامه نوشته بود: نمی آیم تا راه کربلا را باز کنم. وطن دوستي راوی فاطمه چروی متن کامل خاطره

به یاد دارم به من گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم ،گفتم نه در یک روستا تو فقط باید بروی جنگ کنی ؟ او به من گفت:من نمی توانم ببینم به کشور ما تجاوز کنند و من بی تفاوت بنشینم و وظیفه ام دفاع از ناموس و میهن است . منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6241