شهید علی بردباری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
 
سطر ۴۲: سطر ۴۲:
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />
 +
== رده‌ها ==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_بردباری}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان مشهد ]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۷ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۲

تاریخ تولد : 1345/10/25

نام : علی‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : بردباری‌ تاریخ شهادت : 1362/12/12

نام پدر : پرویز مکان شهادت : جزیره‌ی مجنون

تحصیلات : دبیرستانی منطقه شهادت :

شغل : محصل یگان خدمتی : سپاه پاسداران

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر - بهیار - پرستار

گلزار : مفقودالاثر

rId6


زندگینامه

علی بردباری، به سال 1345 در مشهد متولد شد. تحصیلات خود را تا سال دوم دبیرستان ادامه داد. در این دوران با شرکت در بسیج دانش‌آموزی به جمع اعضای فعال پایگاه بسیج محل و مدرسه پیوست.

با شروع جنگ تحمیلی، مشتاقانه به سوی جبهه شتافت و به مدت 36 ماه در میدان نبرد حضور پیدا کرد و سرانجام به سال 1362 در عملیات خیبر و در جزیره‌ی مجنون به درجه‌ی رفیع شهادت نایل گشت، اما پیکر پاکش مفقود گردید در سال 1373 به آغوش خانواده‌اش بازگشت


خاطرات

- یک شب در خواب دیدم که ابرهایی زیبا و شکیل آسمان آبی را پرکرده اند هر کدام از این ابرها به شکل یکی از شهیدان بودند که آنها را می شناختم یکی از آنها برادر بزرگم بیژن بود که مدت ها قبل شهید شده بود .کمی بعد ابری را دیدم که به شکل علی برادر دیگرم بود که در جبهه به سر می برد . علی چهره خندانی داشت و به بیژن نگاه می کرد . کمی بعد ابرها از دل آسمان محو شدند . وقتی از خواب بیدار شدم، احساس کردم که علی هم به شهادت رسیده است مدتها طول کشید تا بالاخره گروه تفحص باقیمانده های پیکر او را یافتند و به ما تحویل دادند .

- از زمان انقلاب علی خیلی مقید شده بود که در مصرف مواد غذایی و پوشاک و چیزهای دیگر اسراف نکند همیشه سفارش می کرد که فقط یک نوع غذا ساده درست کنیم در پوشیدن لباس هم خیلی قناعت می کرد طوری که یک دست لباس بیشتر نداشت شلوارش آن قدر کهنه بود که نخ نماشده بود. به او می گفتیم: شلوارت خراب شده، باید آن را دور بیندازی. و او در جوابمان می گفت: همین خوب است مهم این است که تمیز باشم و لباسم اتو داشته باشد اسراف ممنوع! این همه تغییر برایمان عجیب بود آخر قبل از انقلاب و قبل از شروع جنگ او کسی بود که هم به خودش خیلی اهمیت می داد و هم به لباس پوشیدنش و حالا این طوری شده بود .[۱]

نگار خانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا

رده‌ها