شهید مجید کبیر زاده: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شهیدمجیدکبیرزاده زندگینامه سال ۱۳۴۰ در نجف آباد قدم بر جهان گذاشت. ضریب هوش...» ایجاد کرد)
(بدون تفاوت)

نسخهٔ ‏۱۳ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۰۴

شهیدمجیدکبیرزاده زندگینامه

سال ۱۳۴۰ در نجف آباد قدم بر جهان گذاشت. ضریب هوش و فراست او از همان ابتدای کودکی زبانزد همه بود. وی در آغاز پیروزی انقلاب همراه جهادگران به روستاها جهت سازندگی رفت.مدتی در جماران و زمانی در کردستان انجام وظیفه کرد. با شروع جنگ تحمیلی کبیرزاده به جبهه شتافت و در جبهه فیاضیه آبادان به شدت مجروح شد به گونه ای که یک چشمش را نیز از دست داد ولی تا پایان عمر با دیگر چشم به فرماندهی و هدایت نیروها می پرداخت. مجید در بیست عملیات بزرگ و کوچک مثل:فیاضیه،فرمانده کل قوا، ثامن الائمه، طریق القدس، چزابه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم،والفجرهای مقدماتی،یک،دو و چهار،خیبر،بدر،قادر،والفجرهشت،کربلای یک،چهار و پنج شرکت کرد. او در عملیات کربلای پنج با نمره بیست! به شهادت رسید. مجیددر این عملیات ها بارها با سمت فرماندهی گردان خط شکن و فرماندهی محور عملیاتی لشکر ۸ نجف اشرف، معاون طرح و عملیات سپاه هفتم و سرانجام فرماندهی تیپ چهارم لشکر ۲۵ کربلا،شرکت فعال داشت. از خصوصیات مجید علاقه او به مطالعه بود دیگر از مشخصات کبیرزاده شجاعت بی اندازه او بود گویی اصلاً ترس در قاموس او وجود نداشت. همیشه می گفت:خدایا زر و زیور دنیا زیاد است اما زیبایی که حد و نهایت آن به عشق عاشقان تو نیفزاید چه حاصل.


خاطرات • محمد شهسواری

چند روز قبل از عملیات در جبهه جنوب، مجید کبیر زاده به شدت از ناحیه چشم، سر وصورت مجروح شد، به نحوی که یک چشمش را از دست داد. دهانش را با سیم بسته بودند و فقط مایعات می نوشید. او را به بیمارستان منتقل کردند. انتظار نداشتیم تا چند ماه دیگر او را ببینیم چون قطعاً مجروحیتش شدیدتر از آن بود که به این زودی ها خوب شود. دو سه شب بعد در صف نماز جماعت،سر و کله مجید پیدا شد. ابتدا فکر کردم اشتباه می بینم ولی با تعجب مشاهده کردم خود اوست که با سر و صورت باند پیچی شده به جبهه بازگشته بود. گفتم:«مجید تو الان باید در بیمارستان باشی،بدجوری مجروح شده ای، ممکن است کار دستت بدهد.» با آن دهان سیم کشی! شده به سختی می توانست صحبت کند ولی گفت:«بیمارستان من لحظه ای است که در جبهه به جنگ ادامه بدهم و شفای من وقتی است که سرم را در دامن سرور شهیدان حسین بن علی علیه السلام بگذارم.»


• فضل الله نجفیان

روزی از کبیرزاده پرسیدم:«دستت چطور شده؟» چون آثار سوختگی قدیمی در آن مشهود بود گفت:«یادگار چزابه است، در آن جا فاصله ما با عراقی ها حدود ۲۰۰ متر بود. من بی خیال روی خاکریز ایستاده بودم و یک دستم بالا و یک دستم را به پهلو گرفته بودم. ناگهان یک موشک اس پی جی یازده از بین دست و پهلوی من رد شد و آن طرف تر منفجر گشت.موشکی که دشمن برای قطعه قطعه کردن من شلیک کرده بود فقط قسمتی از دست و پهلوی مرا سوزاند.


• محمد رضا شفیعی

قبل از آزادی خرمشهر در مرحله سوم عملیات بیت المقدس قرار بود بعد از پیشروی در خاکریزهای دو جداره ای که عراق ایجاد کرده بود مستقر شویم. وقتی به آنجا رسیدیم عراق که احتمال می داد ما در آن جا مستقر شده ایم از طرفی گرای آن جا را نیز داشت به شدت آتش توپخانه اش را روی این خاکریزها متمرکز کرده بود.کبیرزاده نیروها را دو کیلومتر جلوتر برد. وقتی رسیدیم گفتم: «کبیر زاده قرار بود در خاکریزهای دو جداره مستقر شویم. مثل این که زیادی جلو آمده ایم بیا برگردیم.» مجید در حالی که داشت بچه ها را مستقر می کرد با لبخندی زیبا گفت:«ما با بازگشت کاری نداریم. مگر قرار نیست خرمشهر را آزاد کنیم. پس یک قدم هم یک قدم است که به جلو برداریم.»


• محمدرضا صالحی

شب قبل از عملیات محرم به منطقه عملیاتی اعزام شده در بستر رودخانه و کانالی که بین مواضع ایران و عراق بود استقرار یافتیم. آن شب و روز بعد را در آن جا گذراندیم. منتظر آمدن شب جهت شروع عملیات بودیم که بعد از مغرب باران سیل آسایی بارید. بچه هایی که داخل کانال و رودخانه بودند طعمه سیل شدند و افرادی که از دست سیل گریخته بودند سلاح و تجهیزاتشان را سیل برده بود. حتی افرادی بودند که کفش نداشتند. همه ناراحت بودند. تلفات سیل از یک سو و احتمال لغو عملیات از دیگر سو باعث ناراحتی نیروها و تنزل روحیه ها شده بود. در این هنگام فرمانده محور شهید کبیرزاده آمد، همه گفتند:«آمده است نیروها را به عقب برگرداند. حتماً عملیات لغو شده است.» او فرماندهان گردان را جمع کرد و گفت: «سریعاً آماده عملیات شوید.» آن ها مشکلات را متذکر شدند و گفتند: « با این وضع نمی شود حمله کرد.» ولی کبیر زاده با صلابت شروع به دادن روحیه کرد و گفت: «مگر شما امدادهای غیبی را فراموش کرده اید. ما همیشه با یاری خدا جنگیده ایم نه با سلاح، از طرفی سایر محورها وارد عمل خواهند شد.»


• فضل الله نجفیان

در عملیات محرم چند کیلومتر عمق مواضع عراقی ها یک سه راهی بود که مجید کبیرزاده نام آن را «سه راهی زهرمار» گذاشته بود. نمی دانم وجه تسمیه آن چه بود احتمالاً مجید از نیش این سه راهی گزیده شده بود که نامش را زهرمار گذاشته بود. شاید هم علت دیگری داشت، نمی دانم. شب عملیات محرم، مجید فرمانده محور عملیات بود. به محض باز شدن محور با موتورسیکلت از معبر گذشته بود و حدود ۱۰ کیلومتر پشت سر عراقی ها رفته حتی « سه راهی زهر مار» را نیز پشت سر گذاشته بود. آن جا موضع گرفته و با بی سیم نیروها را به جلو هدایت می کرد. یا بهتر بگوییم فرا می خواند. جالب بود هرچه ما پیشروی می کردیم به مجید نمی رسیدیم و مرتب می گفت: «جلوتر بیایید اینجا خبرهای خوبی است.»


• مهدی صالحی

در عملیات محرم یک گردان از نیروهای قوی و با قدرت بدنی خوب به نام گردان آر.پی.جی ۷ سازماندهی شد. فرماندهی این گردان با شهید قوقه ای بود. او شجاعانه به قلب دشمن زد و به پیش تاخت. گرچه خود قوقه ای حین عبور از ارتفاع موسوم به ۲۹۰ درجه به شهادت رسید ولی بچه های گردان او چندین کیلومتر از نقطه الحاق جلوتر رفته بودند. هرچه علامت دادیم که برگردند متوجه نمی شدند. آنها در محاصره دشمن قرار گرفته بودند،اگرمتجه هم می شدند،نمی توانستند برگردند. فرمانده محور،شهید کبیرزاده از گرد راه رسید خود را به او رسانده گفتم:مجید آر.پی.جی زن ها محاصره شده اند ممکن است قتل عام شوند.» مجید قدری به آن ها علامت داد ولی متوجه نشدند. جان بچه ها در خطر بود باید به هر صورتی می شد آنها را از محاصره دشمن خارج می کردند. در این هنگام مجید گفت: «من می روم و آن ها را می آورم». با بی سیم چی به راه افتادند. مقداری که رفتند بی سیم چی وقتی آن جهنم آتش را دید برگشت و گفت: «من نمی آیم، آتش خیلی سنگین است.» در این هنگام مجید یکه و تنها یک کلاشینکف به دست، یک کلت منور به کمر و یک بی سیم به پشت گذاشته، رفت بعد از دو ساعت با از خود گذشتگی،جمعی رزمنده را از محاصره خارج کرده همراه خود آورد.


• مادر

مجید مجروح شده در بیمارستان مشهد بستری بود. چون می دانست از مجروحیتش ناراحت و نگران می شویم، همیشه سعی در اختفا و پوشاندن مجروحیت خود داشت، این بار به دلیل این که از بیمارستان به منزل اطلاع ندهند مشخصات و نشانی اشتباهی داده بود تا مسئولان نتوانند ما را در جریان مجروحیت او قرار دهند. وقتی به منزل آمد کلاهی به سرش بود و مواظبت می کرد کسی از سرش برندارد. یکی از بچه های کوچک کلاه را از سر او برداشت باندهای سرش آشکار شد.با نگرانی پرسیدم:«مجید سرت چطور شده؟» کلاه را بر سرش گذاشت و گفت:«چیزی نیست به سقف سنگر خورده است.»


• مجید سلیمان پور

در مسیر سقز به بانه سوار بر ماشین حرکت می کردیم. صدای تیراندازی به گوشمان رسید. ماشین را متوقف کردم، مجید کبیرزاده پیاده شد و در حالی که هیچ گونه سلاحی همراه نداشت چند قدم به جلو برداشت و با صلابت فریاد زد: «دارید چه کار می کنید؟» ناگاه آنها گریختند. مجید گفت:«بچه ها، کومله ها بودند. بیایید!» وقتی به درختان رسیدیم، کسی نبود ولی از ترس سلاح هایشان را انداخته فرار کرده بودند.


• فضل الله نجفیان

جهت انجام عملیات والفجر دو به کردستان اعزام شدیم. اولین بار بود که به غرب کشور می رفتم لذا حال و هوای کردستان برای من خیلی جالب بود.با خود می گفتم: حیفی این سرزمین جالب که به دست عوامل بیگانه این چنین ناامن شده است. یک روز که با برادر کبیرزاده برخورد کردم، دیدم نشسته و گریه می کند. جا خوردم وگفتم: « مجید؛ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟» با دست اشک هایش را پاک کرد و گفت: «به حال مردم کردستان گریه می کنم. دلم به حال مردم کردستان می سوزد». سوال کردم: «اتفاقی خاصی افتاده؟ چیزی دیده ای؟» گفت: « امروز که می آمدم بچه هشت ساله ای تا مرا دید فرار کرد. رفتم و او را گرفته پرسیدم: «چرا فرار می کنی؟» گفت:« من سر شما را می برم و از تن جدا می کنم.» ناراحتی من از این است که تبلیغات سوء ضد انقلاب چه تاثیر منفی و بدی روی این بچه ها گذاشته است.» منبع سایت ویکی شاهد http://wikishahed.ir/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87