شهید محمد علی رهنمون: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «پنج سالش هم نشده بود که حمد و سوره میخواند. آن‌ قدر قشنگ و روان میخواند که حظ...» ایجاد کرد)
(بدون تفاوت)

نسخهٔ ‏۲۰ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۲۶

پنج سالش هم نشده بود که حمد و سوره میخواند. آن‌ قدر قشنگ و روان میخواند که حظ میکردی .

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 1

موضوع : عبادی ، قرآن


مسجد نزدیک خانه مان بود. سه وعده ی نمازش را توی مسجد می خواند.

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 7

موضوع : عبادی ، نماز


آقای خامنه ای که مجروح شده بود، آورده بودندش بیمارستانی که دکتر رهنمون آن جا بود. حسابی به آقا میرسید؛ شب و روز. آقا که خوب شد، گفته بود «ایشان خیلی برای من زحمت کشیدند، سنگ تموم گذاشتند، خدا خیرشون بده . »

دکتر میگفت «ا ین ها رو که شنیدم، خیالم راحت شد. خستگیم دررفت . »

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 42

موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای


مادر که فوت کرد، نه گر ی ه کرد، نه سروصدا راه انداخت؛ ه ی چ ی . نشست تا صبح بالا ی سرش قرآن خواند .

ی ادگاران، جلد 16 کتاب شه ی د محمد عل ی رهنمون، ص 11

موضوع : خانواده ، مادر


محمد پیشنهاد کرد پس اندازمان را بدهیم نوار خام بگیریم، ببریم یزد، سخنرانی های امام و مطهری و شریعتی را ضبط کنیم . نوارها را به خیال خودمان خیلی خوب جاسازی کردیم و رفتیم . پاسگاه پلیس راه همه شان را ازمان گرفتند؛ خیلی خیلی راحت .

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 28

موضوع : اقتصادی ، پس انداز

مجروح های بمباران بودند. یکی یکی توی بیمارستان تمام میکردند .

توی آن هیر و ویر آمده بود از من سؤال شرعی میپرسید .

ـ اصغرجان! این هایی که توی بیمارستان شهید میشن، ما به شون دست میزنیم، غسل بهمون واجب میشه؟ یا شهیدِ معرکه حساب میشن؟

یادگاران، جلد 16 کتاب شه ی د محمد عل ی رهنمون، ص 68

موضوع : اعتقادی ، تقید به مسائل شرعی


خسته که میشدی ؛ خسته، کلافه، عصبانی ، ناامید . وقتی که می خواستی قید همه چیز را بزنی و ول کنی و بروی . می رفتی می نشستی پیش رهنمون. نگاهش میکردی . نگاهت میکرد. باهات حرف میزد، می خنداندت. ده دقیقه ی بعد که بلند میشدی بروی ، انگار نه انگار خبری بوده .

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 69

موضوع : اخلاقی ، روحیه


شب قدر دوتایی احیا گرفتیم . فرداش بود که درد زایمانم گرفت. محمد میخندید، میگفت «با این احیای دیشب، از الآن معلومه این بچه چی می شه . »

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 54

موضوع : مناسبتها ، شب قدر


میخواستیم برای مادر خیرات کنیم . محمد گفت «به جای شام و ناهار و از این جور خرج ها، با پولش کتاب بخریم برای بچه های روستا . »

بعد ساکت شد. انگار بغضش گرفت. باز گفت «این طوری مادر راضی تره . »

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 12

موضوع : متفرقه ، مطالعه


ما که پدر بالای سرمان بود و هر جا می رفتیم و می آمدیم، می پرسیدند کجا بودی و کجا نبودی ، کلی هرز می چرخیدیم . محمد پدر که نداشت، مادرش هم خیلی پیر بود و کاری به کارش نداشت، اما با وجود این، اصلا اهل ول چرخیدن نبود. کارش که تمام میشد، زود ی می رفت خانه.

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 9

موضوع : متفرقه ، نوجوانی


هیچ وقت نشد معلم، اول از محمد سؤال کند. از بقیه میپرسیدند، وقتی هیچ کس نمی توانست جواب بدهد، آن وقت از محمد میپرسیدند .

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 4

موضوع : اجتماعی ، تحصیل


حق به جانب گفتم «این انشا رو کی برات نوشته؟ »

ناراحت شد. انگار بدجور ی خورد توی ذوقش. گفت «هیچکی . خودم نوشته ام آقا . »

نوشته های دیگرش را هم نشانم داد. شرمنده شدم؛ داشتم آب می شدم، میرفتم توی زمین . آن انشا را برای هر کی می خواندی ، باورش نمی شد که ی ک پسربچه ی ششم ابتدایی نوشته باشد .

یادگاران، جلد 16 کتاب شه ی د محمد عل ی رهنمون، ص 5

موضوع : اجتماعی ، تحصیل


کلاس را ریخته بودیم به هم؛ بزن و بکوب. میزدیم رو ی میز و در و تخته. خلاصه هر کی هر جوری میتوانست، صدا یی درم ی آورد. همان موقع، مدیر آمد توی کلاس. تا محمد را دید، گفت «آقای رهنمون! شما دیگه چرا؟ دلمون به شما خوش بود که . . . . »

. . . . .

تا چند روز تو ی خودش بود. ناراحت بود که چرا یکی را از خودش رنجانده .

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 6

موضوع : اجتماعی ، تحصیل


تا میفهمید سر و کله ی توریست ها پیدا شده، میرفت سروقتشان که باهاشان انگلیسی حرف بزند .

دوم دبیرستان بود، مثل بلبل انگلیسی حرف میزد .

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 8

موضوع : اجتماعی ، تحصیل


آن وقت ها رسم بود، بچه ها بعد از عید که می آمدند مدرسه، لباس هاشان را سر تا پا نو می کردند، اما محمد نه .

یک سال، گاهی بیشتر، می شد که یک دست لباس داشت که با همان می آمد مدرسه. وضع مالی شان تعریفی نداشت، اما گله نمی کرد، سر می کرد .

یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 3

موضوع : اجتماعی ، صرفه جویی


منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا